#داستان_کوتاه
#داستان_کوتاه
همسایه کافر
مردی مسلمان همسایه ای کافر داشت .
هر روز و هر شب همسایه ی کافر را لعن و نفرین می کرد و میگفت:
خدایا ! جان این همسایه ی کافر مرا بگیر و مرگش را نزدیک کن!!
( طوری که مرد کافر می شنید )
زمان گذشت و آن فرد مسلمان بیمار شد دیگر نمی توانست غذا درست کند ؛ ولی غذایش در کمال تعجب سر موقع در خانه اش حاضر می شد
مسلمان سر نماز می گفت :خدایا ! ممنونم که بنده ات را فراموش نکردی و غذای مرا در خانه ام حاضر و ظاهر میکنی و لعنت بر آن کافر خدانشناس که تو را نمی شناسد…!
روزی از روزها که می خواست برود و غذا را بردارد ؛ دید این همسایه ی کافر است که برایش غذا می آورد
از آن شب به بعد مسلمان قصه سر نماز می گفت :خدایا ! ممنونم که این مرتیکه ی شیطان را وسیله کردی که برای من غذا بیاورد . من تازه حکمت تو را فهمیدم که چرا جانش را نگرفتی….!
جهل امری است که با هیچ صراطی راهش تغییر نمی کند.
جهل در بینش و اندیشه ی آدمهاست، ربطی به دین ندارد.
همسایه کافر
مردی مسلمان همسایه ای کافر داشت .
هر روز و هر شب همسایه ی کافر را لعن و نفرین می کرد و میگفت:
خدایا ! جان این همسایه ی کافر مرا بگیر و مرگش را نزدیک کن!!
( طوری که مرد کافر می شنید )
زمان گذشت و آن فرد مسلمان بیمار شد دیگر نمی توانست غذا درست کند ؛ ولی غذایش در کمال تعجب سر موقع در خانه اش حاضر می شد
مسلمان سر نماز می گفت :خدایا ! ممنونم که بنده ات را فراموش نکردی و غذای مرا در خانه ام حاضر و ظاهر میکنی و لعنت بر آن کافر خدانشناس که تو را نمی شناسد…!
روزی از روزها که می خواست برود و غذا را بردارد ؛ دید این همسایه ی کافر است که برایش غذا می آورد
از آن شب به بعد مسلمان قصه سر نماز می گفت :خدایا ! ممنونم که این مرتیکه ی شیطان را وسیله کردی که برای من غذا بیاورد . من تازه حکمت تو را فهمیدم که چرا جانش را نگرفتی….!
جهل امری است که با هیچ صراطی راهش تغییر نمی کند.
جهل در بینش و اندیشه ی آدمهاست، ربطی به دین ندارد.
- ۲.۵k
- ۰۳ بهمن ۱۳۹۴
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط