تکپارتی درخواستی جیمین
تکپارتی درخواستی جیمین
موضوع : اسلاید دوم
عنوان: "چای نعناع و آغوشهای گرم"
هوا ابری بود.
برگهای زرد پاییزی زیر پای رهگذران خشخش میکردند و نسیم سردی از خیابانهای سئول عبور میکرد.
جیمین پشت پنجره نشسته بود و با لیوان قهوهی نیمهگرم در دستش، به پیامی که از ات آمده بود نگاه میکرد.
"میتونی بیای؟ امروز خیلی حالم بد شده... دلم میخواد فقط بخوابم."
جیمین بدون لحظهای تردید، کاپشنش را پوشید و کلیدهایش را برداشت.
میدانست این روزها برای ات سخت است.
از وقتی که رابطهشان جدیتر شده بود، کمکم با هم بیشتر درباره همهچیز صحبت میکردند؛
از خاطرات کودکی گرفته تا حال و احوال روزانه.
ات بدون خجالت درباره پ*ریو*دش هم با جیمین حرف میزد. او از در*دهای شکم، خستگیهای ناگهانی، و گاهی دلخوریهای بیدلیلش میگفت.
جیمین همیشه با دقت گوش میداد. نه فقط چون دوست*پسر خوبی بود، بلکه چون واقعاً میخواست بفهمد ات در آن روزها چه حسی دارد.
---
وقتی رسید، در را با کلیدی که ات مدتی قبل به او داده بود باز کرد. خانه نیمهتاریک بود. بوی آرامبخش چای بابونه در فضا پیچیده بود. ات روی کاناپه با پتوی سبز رنگی خوابیده بود، موهایش کمی بههمریخته و صورتش رنگپریده بود.
جیمین به آرامی کنارش نشست.
– "عشقم، حالت خوبه؟"
ات چشمهایش را باز کرد و لبخند کمرنگی زد.
– "الان که تو اینجایی، آره... ولی شکمم هنوز درد می کنه."
جیمین لبخند زد و موهایش را کنار زد.
– "چیز خاصی میخوای؟ پ*د؟ گ*رمکن؟ شکلات؟..."
ات پچپچ کرد: "فقط همینجا بمون."
---
جیمین بلند شد و به آشپزخانه رفت. چند دقیقه بعد با یک بطری آب گرم پیچیدهشده در حوله، یک فنجون چای نعناع تازهدم، و یک تکه شکلات تلخ برگشت.
همه چیز را کنار ات گذاشت و خودش در سکوت کنار او دراز کشید. د*ستش را دور شانهاش حلقه کرد. هیچ حرفی نزد. فقط ن*فس کشید، فقط بود.
ات آرام در آغ*وش او خزید.
– "نمیدونی چقدر خوبه که بدون قضاوت کنارمی. بعضیها فکر میکنن پر*یود یه چیز کثیفه یا آزاردهندهست. ولی تو..."
جیمین گفت: "این بخشی از توئه. چطور میتونم چیزی که بخشی از توئه رو دوست نداشته باشم؟"
ات چشمانش را بست. اشک کوچکی از گوشهی چشمش لغزید، نه از درد، بلکه از حس دیدهشدن. حس درکشدن.
---
ساعتها گذشت.
گاهی جیمین برایش سوپ گرم می کرد، گاهی باهم فیلمهای قدیمی تماشا می کردند، گاهی هم فقط در سکوت بودند.
سکوتی که بینشان معنای محبت داشت. نه نیازی به کلمات بود، نه حرکات بزرگ.
جیمین آن شب خانهی ات ماند. صبح فردا که ات بیدار شد
ادامه در کامنت....
موضوع : اسلاید دوم
عنوان: "چای نعناع و آغوشهای گرم"
هوا ابری بود.
برگهای زرد پاییزی زیر پای رهگذران خشخش میکردند و نسیم سردی از خیابانهای سئول عبور میکرد.
جیمین پشت پنجره نشسته بود و با لیوان قهوهی نیمهگرم در دستش، به پیامی که از ات آمده بود نگاه میکرد.
"میتونی بیای؟ امروز خیلی حالم بد شده... دلم میخواد فقط بخوابم."
جیمین بدون لحظهای تردید، کاپشنش را پوشید و کلیدهایش را برداشت.
میدانست این روزها برای ات سخت است.
از وقتی که رابطهشان جدیتر شده بود، کمکم با هم بیشتر درباره همهچیز صحبت میکردند؛
از خاطرات کودکی گرفته تا حال و احوال روزانه.
ات بدون خجالت درباره پ*ریو*دش هم با جیمین حرف میزد. او از در*دهای شکم، خستگیهای ناگهانی، و گاهی دلخوریهای بیدلیلش میگفت.
جیمین همیشه با دقت گوش میداد. نه فقط چون دوست*پسر خوبی بود، بلکه چون واقعاً میخواست بفهمد ات در آن روزها چه حسی دارد.
---
وقتی رسید، در را با کلیدی که ات مدتی قبل به او داده بود باز کرد. خانه نیمهتاریک بود. بوی آرامبخش چای بابونه در فضا پیچیده بود. ات روی کاناپه با پتوی سبز رنگی خوابیده بود، موهایش کمی بههمریخته و صورتش رنگپریده بود.
جیمین به آرامی کنارش نشست.
– "عشقم، حالت خوبه؟"
ات چشمهایش را باز کرد و لبخند کمرنگی زد.
– "الان که تو اینجایی، آره... ولی شکمم هنوز درد می کنه."
جیمین لبخند زد و موهایش را کنار زد.
– "چیز خاصی میخوای؟ پ*د؟ گ*رمکن؟ شکلات؟..."
ات پچپچ کرد: "فقط همینجا بمون."
---
جیمین بلند شد و به آشپزخانه رفت. چند دقیقه بعد با یک بطری آب گرم پیچیدهشده در حوله، یک فنجون چای نعناع تازهدم، و یک تکه شکلات تلخ برگشت.
همه چیز را کنار ات گذاشت و خودش در سکوت کنار او دراز کشید. د*ستش را دور شانهاش حلقه کرد. هیچ حرفی نزد. فقط ن*فس کشید، فقط بود.
ات آرام در آغ*وش او خزید.
– "نمیدونی چقدر خوبه که بدون قضاوت کنارمی. بعضیها فکر میکنن پر*یود یه چیز کثیفه یا آزاردهندهست. ولی تو..."
جیمین گفت: "این بخشی از توئه. چطور میتونم چیزی که بخشی از توئه رو دوست نداشته باشم؟"
ات چشمانش را بست. اشک کوچکی از گوشهی چشمش لغزید، نه از درد، بلکه از حس دیدهشدن. حس درکشدن.
---
ساعتها گذشت.
گاهی جیمین برایش سوپ گرم می کرد، گاهی باهم فیلمهای قدیمی تماشا می کردند، گاهی هم فقط در سکوت بودند.
سکوتی که بینشان معنای محبت داشت. نه نیازی به کلمات بود، نه حرکات بزرگ.
جیمین آن شب خانهی ات ماند. صبح فردا که ات بیدار شد
ادامه در کامنت....
- ۲۱.۸k
- ۰۹ مرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۳۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط