درخواستی جونگکوک
درخواستی جونگکوک
موضوع : اسلاید دوم
پارت اول
---
عنوان: «پشتِ درهای بسته»
صدای برخورد چیزی با دیوار مثل همیشه سکوت خانهتان را شکست.
تو در اتاقت، پشت در بسته، در خودت مچاله شده بودی. دلت میخواست فقط ناپدید شوی. اشکهایت از چشمهایت سرازیر بودند ولی صدایی ازت درنمیآمد.
یاد گرفته بودی ساکت گریه کنی... چون اگر صدایت درمیآمد، او بیشتر عصبانی میشد.
برادرت.
کسی که قرار بود تکیهگاهت باشد، حالا برایت کابوسی شبانه شده بود.
از وقتی پدرتان رفته بود، او هم تغییر کرده بود.
همیشه عصبانی، همیشه آمادهی انفجار.
اما تو چه گناهی داشتی؟
امشب هم مثل هر شب، دعوا سر چیزی بیاهمیت شروع شده بود و با داد و فریاد و تهدید تمام شده بود.
شانهات هنوز از جایی که هُلَت داده بود درد میکرد.
گوشیات را برداشتی.
فقط یک نفر بود که میتوانستی باهاش صحبت کنی.
تنها کسی که توی این دنیای سرد، وقتی صدای لرزان و چشمهای گریانت رو میدید، نه قضاوتت میکرد نه نصیحتت.
جونگکوک.
با انگشتان لرزان پیامی برایش فرستادی:
«میشه بیای؟ الان... نمیخوام تنها باشم.»
فقط چند ثانیه طول کشید تا جواب داد:
«الان راه میافتم. ده دقیقه.»
---
نمیدونستی چطور در اون ده دقیقه جونگکوک تونست خودش رو برسونه، اما وقتی صدای زنگ خورد، انگار نفست برگشت.
بازش کردی.
وقتی نگاهش به چشمان قرمز و گونهی کبودت افتاد، چیزی در صورتش شکست.
بدون هیچ حرفی، تو رو کشید توی بغ*لش. آغوشش مثل پناهگاهی امن بود.
گونهات روی س*ینهاش افتاد و صدای ضربان قلبش آرومت کرد.
دستش روی پ*شتت بالا و پایین میرفت و زمزمه میکرد:
«تموم شد... دیگه تمومه، عشقم.»
اما تو میدونستی تموم نشده. فقط امشب تموم شده. و این، چیزی نبود که جونگکوک راحت ازش بگذره.
ادامه دارد.....
موضوع : اسلاید دوم
پارت اول
---
عنوان: «پشتِ درهای بسته»
صدای برخورد چیزی با دیوار مثل همیشه سکوت خانهتان را شکست.
تو در اتاقت، پشت در بسته، در خودت مچاله شده بودی. دلت میخواست فقط ناپدید شوی. اشکهایت از چشمهایت سرازیر بودند ولی صدایی ازت درنمیآمد.
یاد گرفته بودی ساکت گریه کنی... چون اگر صدایت درمیآمد، او بیشتر عصبانی میشد.
برادرت.
کسی که قرار بود تکیهگاهت باشد، حالا برایت کابوسی شبانه شده بود.
از وقتی پدرتان رفته بود، او هم تغییر کرده بود.
همیشه عصبانی، همیشه آمادهی انفجار.
اما تو چه گناهی داشتی؟
امشب هم مثل هر شب، دعوا سر چیزی بیاهمیت شروع شده بود و با داد و فریاد و تهدید تمام شده بود.
شانهات هنوز از جایی که هُلَت داده بود درد میکرد.
گوشیات را برداشتی.
فقط یک نفر بود که میتوانستی باهاش صحبت کنی.
تنها کسی که توی این دنیای سرد، وقتی صدای لرزان و چشمهای گریانت رو میدید، نه قضاوتت میکرد نه نصیحتت.
جونگکوک.
با انگشتان لرزان پیامی برایش فرستادی:
«میشه بیای؟ الان... نمیخوام تنها باشم.»
فقط چند ثانیه طول کشید تا جواب داد:
«الان راه میافتم. ده دقیقه.»
---
نمیدونستی چطور در اون ده دقیقه جونگکوک تونست خودش رو برسونه، اما وقتی صدای زنگ خورد، انگار نفست برگشت.
بازش کردی.
وقتی نگاهش به چشمان قرمز و گونهی کبودت افتاد، چیزی در صورتش شکست.
بدون هیچ حرفی، تو رو کشید توی بغ*لش. آغوشش مثل پناهگاهی امن بود.
گونهات روی س*ینهاش افتاد و صدای ضربان قلبش آرومت کرد.
دستش روی پ*شتت بالا و پایین میرفت و زمزمه میکرد:
«تموم شد... دیگه تمومه، عشقم.»
اما تو میدونستی تموم نشده. فقط امشب تموم شده. و این، چیزی نبود که جونگکوک راحت ازش بگذره.
ادامه دارد.....
- ۱۰.۲k
- ۱۲ مرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط