نگاه ممنوعه
«نگاه ممنوعه»
ℙ𝕒𝕣𝕥 : 𝟝
𝕁𝕖𝕠𝕟 ℝ𝕠𝕤𝕙𝕒
Too Close to Stop**
صبح روز بعد، از لحظهای که چشم باز کردم، اولین چیزی که دیدم پیام تهیونگ بود.
«پایین شرکت منتظرتم.»
فقط همین.
نه قلبی، نه توضیحی… اما همان یک جمله کافی بود تا تمام آرامشی که سعی کرده بودم دیشب به دست بیاورم، دوباره از بین برود.
گوشی را روی تخت انداختم و هر دو دستم را روی صورتم کشیدم.
این رابطه داشت از کنترل خارج میشد.
و بدتر از همه اینکه… من دیگر مطمئن نبودم واقعاً بخواهم متوقفش کنم.
وقتی وارد شرکت شدم، سعی کردم مثل همیشه رفتار کنم. چند نفر از کارمندها سلام کردند و من با لبخندی مصنوعی جواب دادم، اما ذهنم کاملاً جای دیگری بود.
آسانسور که باز شد، قلبم یک لحظه ایستاد.
تهیونگ داخل بود.
کت مشکی همیشگیاش را پوشیده بود و یک دستش داخل جیب شلوارش بود. با دیدنم سرش را بالا آورد؛ همان نگاه آرام و سنگین مستقیم روی صورتم نشست.
هیچکس دیگری داخل آسانسور نبود.
لعنتی…
چند لحظه مردد ماندم اما بالاخره وارد شدم. در بسته شد و سکوت بینمان سنگینتر از همیشه روی فضا افتاد.
نگاهم را روی شمارههای دیجیتالی آسانسور نگه داشتم تا مجبور نباشم به او نگاه کنم.
اما صدایش کنار گوشم پیچید:
«تمام شب نخوابیدم.»
نفس عمیقی کشیدم.
«تهیونگ…»
«تو چطور؟»
صدایش آرام بود، انگار واقعاً منتظر جوابم بود.
دروغ گفتن سخت بود.
چون حقیقت این بود که من هم تمام شب را به او فکر کرده بودم؛ به لمس دستهایش، به بوسههایش، به نگاه خطرناکی که هر بار دیوارهای دفاعیام را خراب میکرد.
اما قبل از اینکه چیزی بگویم، آسانسور ناگهان تکان خفیفی خورد و چراغها برای یک ثانیه خاموش شدند.
بیاختیار تعادلم را از دست دادم.
و تهیونگ سریع بازویم را گرفت.
بدنم محکم به سینهاش برخورد کرد.
همان لحظه چراغها دوباره روشن شدند… اما فاصلهی بین ما دیگر از بین رفته بود.
دستم روی سینهاش بود و ضربان قلبش را حس میکردم.
یا شاید آن قلب خودم بود که دیوانهوار میزد.
سرم را بالا آوردم.
اشتباه بزرگی بود.
چون چشمهایش این بار حتی تاریکتر از همیشه بودند.
انگار دیگر هیچ تلاشی برای پنهان کردن احساساتش نمیکرد.
آرام گفت:
«اگه الان ببوسمت… دوباره فرار میکنی؟»
نفسم بند آمد.
باید میگفتم بله.
باید هلش میدادم کنار و یادم میآورد که او شوهر بهترین دوست من است.
اما لبهایم قبل از مغزم حرکت کردند.
«…نمیدونم.»
و همان یک جمله کافی بود.
دستش آرام دور کمرم نشست و مرا کمی نزدیکتر کشید. قلبم آنقدر تند میزد که درد گرفته بود.
«تو داری منو دیوونه میکنی.»
زمزمهاش درست کنار لبهایم بود.
چشمهایم را بستم.
«ما داریم اشتباه میکنیم…»
او لبخند خیلی کمرنگی زد.
«پس چرا هیچکدوممون متوقف نمیشیم؟»
و قبل از اینکه جوابی برای این سؤال پیدا کنم…
لبهایش دوباره روی لبهایم نشست.
این بار بوسهاش آرام شروع شد، اما فقط چند ثانیه طول کشید تا تبدیل به چیزی عمیقتر و بیرحمتر شود؛ انگار تمام دلتنگی و کششی که بینمان جمع شده بود، بالاخره راه فرار پیدا کرده باشد.
دستم ناخودآگاه پشت گردنش رفت و او مرا محکمتر به خودش نزدیک کرد.
صدای نفسهایمان تمام فضای کوچک آسانسور را پر کرده بود.
و درست همان لحظه—
صدای «دینگ» آسانسور بلند شد.
درها آرام باز شدند.
و ما با فاصلهای خطرناک از هم ایستاده بودیم…
در حالی که یکی از کارمندها شوکه به ما خیره شده بود.
لایک و نظرتون درباره فیک و بازنشر بالا = انرژی من بیشتر میشه ⚡
همانا خداوند و نویسنده کامنت گزاران را دوست می دارند.
ℙ𝕒𝕣𝕥 : 𝟝
𝕁𝕖𝕠𝕟 ℝ𝕠𝕤𝕙𝕒
Too Close to Stop**
صبح روز بعد، از لحظهای که چشم باز کردم، اولین چیزی که دیدم پیام تهیونگ بود.
«پایین شرکت منتظرتم.»
فقط همین.
نه قلبی، نه توضیحی… اما همان یک جمله کافی بود تا تمام آرامشی که سعی کرده بودم دیشب به دست بیاورم، دوباره از بین برود.
گوشی را روی تخت انداختم و هر دو دستم را روی صورتم کشیدم.
این رابطه داشت از کنترل خارج میشد.
و بدتر از همه اینکه… من دیگر مطمئن نبودم واقعاً بخواهم متوقفش کنم.
وقتی وارد شرکت شدم، سعی کردم مثل همیشه رفتار کنم. چند نفر از کارمندها سلام کردند و من با لبخندی مصنوعی جواب دادم، اما ذهنم کاملاً جای دیگری بود.
آسانسور که باز شد، قلبم یک لحظه ایستاد.
تهیونگ داخل بود.
کت مشکی همیشگیاش را پوشیده بود و یک دستش داخل جیب شلوارش بود. با دیدنم سرش را بالا آورد؛ همان نگاه آرام و سنگین مستقیم روی صورتم نشست.
هیچکس دیگری داخل آسانسور نبود.
لعنتی…
چند لحظه مردد ماندم اما بالاخره وارد شدم. در بسته شد و سکوت بینمان سنگینتر از همیشه روی فضا افتاد.
نگاهم را روی شمارههای دیجیتالی آسانسور نگه داشتم تا مجبور نباشم به او نگاه کنم.
اما صدایش کنار گوشم پیچید:
«تمام شب نخوابیدم.»
نفس عمیقی کشیدم.
«تهیونگ…»
«تو چطور؟»
صدایش آرام بود، انگار واقعاً منتظر جوابم بود.
دروغ گفتن سخت بود.
چون حقیقت این بود که من هم تمام شب را به او فکر کرده بودم؛ به لمس دستهایش، به بوسههایش، به نگاه خطرناکی که هر بار دیوارهای دفاعیام را خراب میکرد.
اما قبل از اینکه چیزی بگویم، آسانسور ناگهان تکان خفیفی خورد و چراغها برای یک ثانیه خاموش شدند.
بیاختیار تعادلم را از دست دادم.
و تهیونگ سریع بازویم را گرفت.
بدنم محکم به سینهاش برخورد کرد.
همان لحظه چراغها دوباره روشن شدند… اما فاصلهی بین ما دیگر از بین رفته بود.
دستم روی سینهاش بود و ضربان قلبش را حس میکردم.
یا شاید آن قلب خودم بود که دیوانهوار میزد.
سرم را بالا آوردم.
اشتباه بزرگی بود.
چون چشمهایش این بار حتی تاریکتر از همیشه بودند.
انگار دیگر هیچ تلاشی برای پنهان کردن احساساتش نمیکرد.
آرام گفت:
«اگه الان ببوسمت… دوباره فرار میکنی؟»
نفسم بند آمد.
باید میگفتم بله.
باید هلش میدادم کنار و یادم میآورد که او شوهر بهترین دوست من است.
اما لبهایم قبل از مغزم حرکت کردند.
«…نمیدونم.»
و همان یک جمله کافی بود.
دستش آرام دور کمرم نشست و مرا کمی نزدیکتر کشید. قلبم آنقدر تند میزد که درد گرفته بود.
«تو داری منو دیوونه میکنی.»
زمزمهاش درست کنار لبهایم بود.
چشمهایم را بستم.
«ما داریم اشتباه میکنیم…»
او لبخند خیلی کمرنگی زد.
«پس چرا هیچکدوممون متوقف نمیشیم؟»
و قبل از اینکه جوابی برای این سؤال پیدا کنم…
لبهایش دوباره روی لبهایم نشست.
این بار بوسهاش آرام شروع شد، اما فقط چند ثانیه طول کشید تا تبدیل به چیزی عمیقتر و بیرحمتر شود؛ انگار تمام دلتنگی و کششی که بینمان جمع شده بود، بالاخره راه فرار پیدا کرده باشد.
دستم ناخودآگاه پشت گردنش رفت و او مرا محکمتر به خودش نزدیک کرد.
صدای نفسهایمان تمام فضای کوچک آسانسور را پر کرده بود.
و درست همان لحظه—
صدای «دینگ» آسانسور بلند شد.
درها آرام باز شدند.
و ما با فاصلهای خطرناک از هم ایستاده بودیم…
در حالی که یکی از کارمندها شوکه به ما خیره شده بود.
لایک و نظرتون درباره فیک و بازنشر بالا = انرژی من بیشتر میشه ⚡
همانا خداوند و نویسنده کامنت گزاران را دوست می دارند.
- ۴۰۶
- ۲۴ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط