{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

از عشق تو جان نمی‌توان برد

از عشق تو جان نمی‌توان برد
وز وصل نشان نمی‌توان برد

بر خوان رخت ز بیم آن زلف
دستی به دهان نمی‌توان برد

دارم به لب تو حاجتی، لیک
نامش به زبان نمی‌توان برد

داری دهنی، که از لطافت
ره بر سر آن نمی‌توان برد

چون چشم تو پیش عارضت راه
بی‌تیر و کمان نمی‌توان برد

گر چه کمر تو پیچ پیچست
با او به زیان نمی‌توان برد

کاری که کمر کند چو زلفت
هر سر به میان نمی‌توان برد

از غارت چشمت اندرین شهر
رختی به دکان نمی‌توان برد

بر سینهٔ اوحدی ز عشقت
داغیست، که آن نمی‌توان برد


خاک آن بادیم کو بر آستانت بگذرد
یا شبی بر چین زلف دلستانت بگذرد

بعد ازین چون گرم شد بازار خورشید رخت
مشتری مشنو که: از پیش دکانت بگذرد

ابروانی چون کمان داری و خلقی منتظر
تا کرا دوزی؟ به تیری کز کمانت بگذرد

نام من فرهاد کردند از پریشانی، ولی
در زمان شیرین شود گر بر زبانت بگذرد

پیش تیر غم نشان کردی دلم را وانگهی
من در آن تشویش کان تیر از نشانت بگذرد

در ضمیر نازک اندیشت ز باریکی سخن
پیکر مویی شود تا بر دهانت بگذرد

نیست در عشق اوحدی را جز به زاری دسترس
وین نه پیکانیست کز برگستوانت بگذرد


اوحدی
دیدگاه ها (۱۴)

با که گویم سرگذشت این دل سرگشته را؟راز سر گردان عاشق پیشهٔ غ...

ای ماه سر نهاده از مهر بر زمینتصد مشتری درخشان از زهرهٔ جبین...

حلوای نباتست لبت، پسته دهانادر باغ گلی نیست به رخسار تو مانا...

میل بوسه از لبت دارد دل احساسی‌ام!وای! دل دل میکنم، درگیر رو...

آمده‌ام که سر نهم عشق تو را به سر برمور تو بگوییم که نی نی ش...

هر بلایی کز تو آید رحمتی است...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط