{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

نقش لب تو از شکر و پسته بسته‌اند

نقش لب تو از شکر و پسته بسته‌اند
زلف و رخت ز نسترن و لاله رسته‌اند

چشمان ناتوان تو، از بس خمار و خواب
گویی که از شکار رسیده‌اند و خسته‌اند

دل چون بدید موی میان تو در کمر
گفت: این دروغ بین که بر آن راست بسته‌اند

سر در نیاورند ز اغلال در سعیر
آنها که از سلاسل زلف تو جسته‌اند

در حلقه‌ای که عشق رخت نیست فارغند
در رسته‌ای که راه غمت نیست رسته‌اند

روزی به پای خویش بیا و نگاه کن
دلهای ما، که چون سر زلفت شکسته‌اند

چون اوحدی به بوی وصال تو عالمی
در خاک و خون ز خفت و خواری نشسته‌اند


اوحدی
دیدگاه ها (۱۶)

سری دارم که سامان نیست او رابه دل دردی که درمان نیست او رابه...

رخت مه را رخ و فرزین نهادستلبت بیجاده را صد ضربه دادستچو روی...

ما را ز خیال تو چه پروای شراب استخم گو سر خود گیر که خمخانه ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط