{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

نقش لب تو از شکر و پسته بسته‌اند

نقش لب تو از شکر و پسته بسته‌اند
زلف و رخت ز نسترن و لاله رسته‌اند

چشمان ناتوان تو، از بس خمار و خواب
گویی که از شکار رسیده‌اند و خسته‌اند

دل چون بدید موی میان تو در کمر
گفت: این دروغ بین که بر آن راست بسته‌اند

سر در نیاورند ز اغلال در سعیر
آنها که از سلاسل زلف تو جسته‌اند

در حلقه‌ای که عشق رخت نیست فارغند
در رسته‌ای که راه غمت نیست رسته‌اند

روزی به پای خویش بیا و نگاه کن
دلهای ما، که چون سر زلفت شکسته‌اند

چون اوحدی به بوی وصال تو عالمی
در خاک و خون ز خفت و خواری نشسته‌اند


اوحدی
دیدگاه ها (۱۶)

حلوای نباتست لبت، پسته دهانادر باغ گلی نیست به رخسار تو مانا...

شکوه ندارم که دل قرار نداردبِه که بسوزد دلی که یار نداردعشق ...

از عشق تو جان نمی‌توان بردوز وصل نشان نمی‌توان بردبر خوان رخ...

اگر یک سو کنی زان رخ سر زلف چو سنبل راز روی لاله رنگ خود خجا...

اگر یک سو کنی زان رخ سر زلف چو سنبل راز روی لاله رنگ خود خجا...

اگر یک سو کنی زان رخ سر زلف چو سنبل راز روی لاله رنگ خود خجا...

ای همهء قرار من...زخمهء زخم تار من خیز زجا نگار من...بی تو ه...

جانا ز لب آموز کنون بنده خریدنجانا ز لب آموز کنون بنده خریدن...

🍒🌱عمریست تا ز دست غمت جامه می‌درمدستم بگیر، تا مگر از عمر بر...

ای زلف تو چون مار و رخ تو چون گنجبی مار تو بیمارم و بی گنج ت...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط