به آسمان نگاه کرد. هوا سرخ است حتما برف خواهد باريد... شا
به آسمان نگاه کرد. هوا سرخ است حتما برف خواهد باريد... شايد ديگر نای ني زدن نداشت . تمام پولش پانصد تومان مچاله اي بود که کودکي چند لحظه پيش به او داده بود. پيرمرد اسکناس پاره شده را در جيب گذاشت و جاي آن سيگاري بيرون آورد ، گوشه اي نشست و آتش زد. (لعنت بر اين سرما) ... از بوي تند سيگار نگاه عابران به پيرمرد ني لبک زن جلب ميشد . از جا برخاست و شروع کرد به رفتن و نواختن... کمي با من ... مدارا کن... سر چهار راه صداي جيغ ترمز ماشيني نواي ني لبک را خاموش کرد. نزديک جدول خيابان پيرمردی بي جان بود و اسکناس هاي پانصد توماني ريخته شده به کنارش ، چند متر آن طرف پسر بچه ای ني لبک به دست می دوید...
شاهین صادقی
شاهین صادقی
- ۶۳۰
- ۰۲ خرداد ۱۳۹۳
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط