{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

به آسمان نگاه کرد. هوا سرخ است حتما برف خواهد باريد... شا

به آسمان نگاه کرد. هوا سرخ است حتما برف خواهد باريد... شايد ديگر نای ني زدن نداشت . تمام پولش پانصد تومان مچاله اي بود که کودکي چند لحظه پيش به او داده بود. پيرمرد اسکناس پاره شده را در جيب گذاشت و جاي آن سيگاري بيرون آورد ، گوشه اي نشست و آتش زد. (لعنت بر اين سرما) ... از بوي تند سيگار نگاه عابران به پيرمرد ني لبک زن جلب ميشد . از جا برخاست و شروع کرد به رفتن و نواختن... کمي با من ... مدارا کن... سر چهار راه صداي جيغ ترمز ماشيني نواي ني لبک را خاموش کرد. نزديک جدول خيابان پيرمردی بي جان بود و اسکناس هاي پانصد توماني ريخته شده به کنارش ، چند متر آن طرف پسر بچه ای ني لبک به دست می دوید...
شاهین صادقی
دیدگاه ها (۴)

بشمارید برادران... بشمارید... آن صد تومانی را ببینید! آن را ...

واقعاچرا؟....

انشاء یک دانش آموز فقیر دوستان عزیز حتما بخوانید خیلی قشنگ ...

بچه فقیر را، هوس و آرزو خطاست ...

𝕾𝖍𝖆𝖉𝖔𝖜𝖘 𝖔𝖋 𝖑𝖔𝖛𝖊سایه های عشق.📜.🖇️.📜---پارت یک: سئول، خیابان‌ه...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط