𝕾𝖍𝖆𝖉𝖔𝖜𝖘 𝖔𝖋 𝖑𝖔𝖛𝖊
𝕾𝖍𝖆𝖉𝖔𝖜𝖘 𝖔𝖋 𝖑𝖔𝖛𝖊
سایه های عشق
.📜
.🖇️
.📜
---
پارت یک:
سئول، خیابانهای قدیمی، ساعت یازده شب. باران پاییزی نمناک و سرد روی آسفالت میبارید و چراغهای نئونی خیابان را لکهلکه کرده بود. مردی با کت چرمی مشکی و یقه بلند، کلاهش را پایین کشیده بود و پشت سرش دو محافظ ایستاده بودند. او با اشارهی دست، آنها را همانجا نگه داشت و وارد مغازهی عتیقهفروشی کوچک شد. زنگی بالای در با صدای نازکی به صدا درآمد. بوی چوب کهنه و کاغذ در فضا پیچیده بود.
چشمهای او اول به جعبهی موسیقی قدیمی روی قفسه افتاد، اما نگاهش بیشتر از آن، به دختری دوخته شد که پشت پیشخوان نشسته بود. موهای بلند و مشکیاش با کش بسته شده بود، عینکی بزرگ روی چشم داشت و کتابی کهنه را ورق میزد. هودی سفید و شلوار جین پوشیده بود. صورتش کوچک و معصوم بود اما چشمانش عمقی عجیب داشت.
مرد چند ثانیه خیره ماند، سپس آرام به سمت پیشخوان رفت. صدایش بم و کشیده بود و گفت: این مغازه تا این وقت شب بازه؟
دختر نگاهش را از کتاب برداشت و بالا آورد. لحظهای مکث کرد، شاید از دیدن مردی با آن هیکل و آن نگاه تند جا خورد، اما بعد لبخندی کوتاه زد و با خونسردی ساختگی جواب داد: مغازهی خودمونه. تا وقتی بارون تموم نشه، تعطیل نمیکنم.
مرد گوشهی لبش را بالا کشید و به جعبهی موسیقی اشاره کرد و گفت: اون رو به من بده.
دختر بلند شد، رفت و جعبه را برداشت. وقتی برمیگشت، مرد به عکس کوچکی پشت میز نگاه کرد که سه نفر در آن بودند: خود دختر، یک پسر با موهای طلایی، و یک پیرمرد. او جعبه را گرفت، بیآنکه نگاه کند، و پرسید: این پسر کیه؟ دوست پسرت؟
دختر سرخ شد و با مکثی کوتاه گفت: آره... دارم... یعنی... بله، دوست پسر منه.
مرد جعبه را باز کرد. آهنگ نرم و قدیمی کلیر د لون نواخته شد. نگاهش را به او دوخت، چنان نافذ که انگار داشت تمام دروغهایش را میخواند. با همان لحن سرد گفت: پس چرا توی این عکس، تو به اون پسر نگاه میکنی طوری که انگار تازه همدیگه رو دیدین؟ و چرا عکس پشت میزه، نه توی کیف پولت؟
دختر لکنت انداخت و دستهایش را گره کرد. با صدایی آرامتر گفت: چیزی نیست... تو چرا اینقدر دقیق نگاه میکنی؟
مرد یک قدم جلوتر آمد. حالا فقط نیم متر با او فاصله داشت. بوی باران و عطر تلخش فضا را پر کرده بود. نگاهش را از چشمانش برنداشت و گفت: چون چشمهای تو، توی این مغازهی تاریک، از همهی جعبههای موسیقی دنیا قشنگترن.
دختر نفسش را حبس کرد. نه از ترس، نه از تعجب، بلکه از صمیمیت سردی که در صدایش بود. با لبخندی عصبی گفت: این شوخی خوبی بود... ولی من واقعاً دوست پسر دارم. لطفاً پول جعبه رو بدید و برید.
مرد کیف پولش را درآورد، یک دسته اسکناس روی میز گذاشت و جعبه را زیر بغل زد. اما موقع رفتن، برگشت و پرسید: اسمت چیه؟
دختر جواب داد: یونا.
مرد لبخندی زد، این بار با مهر، و گفت: یونا. یعنی ماه زیبا. چه اسم قشنگی برای کسی که تنها توی خونهای کوچک، بدون هیچ دوست پسری زندگی میکنه. دفعهی بعد که بارون اومد، میام که کتابی که میخونی رو تموم کنی. اون موقع دروغ نگو. باشه؟
و رفت. باران همچنان میبارید. یونا برای دقیقهها فقط به در خیره ماند و دستش را روی قلبش گذاشت، بیآنکه بداند آن مرد کیست و چرا قلبش اینقدر تند میزند.
---
لطفا لایک کنید
🥺🥺🍫🌈
سایه های عشق
.📜
.🖇️
.📜
---
پارت یک:
سئول، خیابانهای قدیمی، ساعت یازده شب. باران پاییزی نمناک و سرد روی آسفالت میبارید و چراغهای نئونی خیابان را لکهلکه کرده بود. مردی با کت چرمی مشکی و یقه بلند، کلاهش را پایین کشیده بود و پشت سرش دو محافظ ایستاده بودند. او با اشارهی دست، آنها را همانجا نگه داشت و وارد مغازهی عتیقهفروشی کوچک شد. زنگی بالای در با صدای نازکی به صدا درآمد. بوی چوب کهنه و کاغذ در فضا پیچیده بود.
چشمهای او اول به جعبهی موسیقی قدیمی روی قفسه افتاد، اما نگاهش بیشتر از آن، به دختری دوخته شد که پشت پیشخوان نشسته بود. موهای بلند و مشکیاش با کش بسته شده بود، عینکی بزرگ روی چشم داشت و کتابی کهنه را ورق میزد. هودی سفید و شلوار جین پوشیده بود. صورتش کوچک و معصوم بود اما چشمانش عمقی عجیب داشت.
مرد چند ثانیه خیره ماند، سپس آرام به سمت پیشخوان رفت. صدایش بم و کشیده بود و گفت: این مغازه تا این وقت شب بازه؟
دختر نگاهش را از کتاب برداشت و بالا آورد. لحظهای مکث کرد، شاید از دیدن مردی با آن هیکل و آن نگاه تند جا خورد، اما بعد لبخندی کوتاه زد و با خونسردی ساختگی جواب داد: مغازهی خودمونه. تا وقتی بارون تموم نشه، تعطیل نمیکنم.
مرد گوشهی لبش را بالا کشید و به جعبهی موسیقی اشاره کرد و گفت: اون رو به من بده.
دختر بلند شد، رفت و جعبه را برداشت. وقتی برمیگشت، مرد به عکس کوچکی پشت میز نگاه کرد که سه نفر در آن بودند: خود دختر، یک پسر با موهای طلایی، و یک پیرمرد. او جعبه را گرفت، بیآنکه نگاه کند، و پرسید: این پسر کیه؟ دوست پسرت؟
دختر سرخ شد و با مکثی کوتاه گفت: آره... دارم... یعنی... بله، دوست پسر منه.
مرد جعبه را باز کرد. آهنگ نرم و قدیمی کلیر د لون نواخته شد. نگاهش را به او دوخت، چنان نافذ که انگار داشت تمام دروغهایش را میخواند. با همان لحن سرد گفت: پس چرا توی این عکس، تو به اون پسر نگاه میکنی طوری که انگار تازه همدیگه رو دیدین؟ و چرا عکس پشت میزه، نه توی کیف پولت؟
دختر لکنت انداخت و دستهایش را گره کرد. با صدایی آرامتر گفت: چیزی نیست... تو چرا اینقدر دقیق نگاه میکنی؟
مرد یک قدم جلوتر آمد. حالا فقط نیم متر با او فاصله داشت. بوی باران و عطر تلخش فضا را پر کرده بود. نگاهش را از چشمانش برنداشت و گفت: چون چشمهای تو، توی این مغازهی تاریک، از همهی جعبههای موسیقی دنیا قشنگترن.
دختر نفسش را حبس کرد. نه از ترس، نه از تعجب، بلکه از صمیمیت سردی که در صدایش بود. با لبخندی عصبی گفت: این شوخی خوبی بود... ولی من واقعاً دوست پسر دارم. لطفاً پول جعبه رو بدید و برید.
مرد کیف پولش را درآورد، یک دسته اسکناس روی میز گذاشت و جعبه را زیر بغل زد. اما موقع رفتن، برگشت و پرسید: اسمت چیه؟
دختر جواب داد: یونا.
مرد لبخندی زد، این بار با مهر، و گفت: یونا. یعنی ماه زیبا. چه اسم قشنگی برای کسی که تنها توی خونهای کوچک، بدون هیچ دوست پسری زندگی میکنه. دفعهی بعد که بارون اومد، میام که کتابی که میخونی رو تموم کنی. اون موقع دروغ نگو. باشه؟
و رفت. باران همچنان میبارید. یونا برای دقیقهها فقط به در خیره ماند و دستش را روی قلبش گذاشت، بیآنکه بداند آن مرد کیست و چرا قلبش اینقدر تند میزند.
---
لطفا لایک کنید
🥺🥺🍫🌈
- ۶۸
- ۰۹ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط