{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

شنبه95/06/13ساعت17:15

شنبه95/06/13ساعت17:15


روزی مردی جوان از کنار رودی می‌گذشت ...
پیرمردی را در آنجا دید،
جویای حال پیرمرد شد.
پیر گفت : می‌خواهم از رود رد شوم، ولی چون چشمانی کم سو دارم و رود هم خروشان است، نمیتوانم.
جوان کمک کرد و پیرمرد را از رود گذراند.
سپس پیرمرد از وی تشکر کرد و هر کدام به راه خود ادامه دادند.

پس از مدتی جوان پیرمرد را دید جلو رفت و پرسید: ای پیرمرد مرا میشناسی؟
پیر جواب داد: نه نمیشناسم.
جوان گفت: من همانم که تو را از آب رد کردم...
پیر دوباره تشکر کرد و دعای خیر برای جوان کرد.
پس از مدتی دوباره همدیگر را ملاقات کردند و دوباره همان حرف ها رد و بدل شد و این ملاقات چند بار تکرار شد ...!

روزی دیگر جوان دوباره پیرمرد را دید جلو رفت و پرسید: ای پیر مرا میشناسی؟
پیر که چشمانی کم سو داشت، جواب داد: نه نمیشناسم.
جوان گفت: من همانم که تو را از آب رد کردم ...!

پیر که دیگر از حرفهای جوان خسته شده بود، جواب داد: ای کاش آب مرا میبُرد ولی تو مرا از آب رد نمیکردی ...!

نتیجه :

قصه ماست ...
یک کار خوب که برای کسی انجام می‌دهیم، هِی یادآوری می‌کنیم.

کارهای خوب را بی منت و گوش زدِ مدام انجام بدهید تا برکت یابد ...!
دیدگاه ها (۴۹)

دوشنبه95/06/14ساعت20:23برای کفشی کههمیشه پایت را می زندفرقی ...

‍ نسبت قد و وزن ایده آل خانمها 🙆 💁 قد : 150 سانتیمتر وزن : ب...

95/6/13

95/6/13

در تاریخ نقل شده در سال 170 ق، که هارون الرشید خلیفه بود، دو...

نام فیک: مافیای جذاب منChapter: 2Part: 13سان ها لبخندی زد.به...

نام فیک: مافیای جذاب منChapter: 1Part: 24Σمی سو*اخمλداشت فرا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط