{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

حالا دیگر

حالا دیگر
یک خط در میان گریه میکنم!!
حالا دیگر
شانه هایم صبور تر شده اند!!
وبا هر تلنگری که گریه میزند
بی جهت نمی لرزند.......

انگار که دیگر هیچ اتفاق عاشقانه ای
از چشم هایم نمی افتد!!!!

و پاییز من اتفاق زردیست
که میتواند
ناگهان در آغوش هر فصلی بیفتد!!
حالا تو هی به من بگو
بهار می آید............

«نسترن وثوقی»
دیدگاه ها (۹)

الهه های زیباییهمیشه خوشبخت نیستند!!گاهیخیل عظیم درد آنقدر ب...

وقتی که.......از دره ها دریاها و دشت ها و کوه ها گذشتیدبرایم...

عشق........اتفاقی است که می افتد!!گاهی پرشتابمثل گلوله ای نا...

نام علی،،عدالت- راه علی،،سعادتعشق علی،،شهادت- ذکر علی،،عبادت...

p2_با...بابا؟آنجا فقط یک جفت پا بود....هیچ بدنی نداشت! حتی ت...

Ghost Hunting Club Part 1 صدای زنگ مدرسه در حیاط بزرگ آرلینگ...

نمیبخشمت p.6

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط