وقتی ماشینها کنار ساحلِ صخرهای و رویاییِ ججو متوقف شدند
وقتی ماشینها کنار ساحلِ صخرهای و رویاییِ ججو متوقف شدند، نسیمِ خنکِ دریا با بویِ نمک و ماسه توی صورت همه پیچید. اعضا مثل بچههایی که بعد از ساعتها حبس بودن در ماشین آزاد شدن، از ماشینها بیرون ریختند.
لارا، که حالا انگار اعتمادبهنفسش دوبرابر شده بود، اصلاً به سمتِ جونگکوک نرفت. برعکس، با یک لبخندِ شیطنتآمیز، مستقیم رفت سراغِ جیمین و بکهیون که داشتند کنارِ صخرهها میخندیدند.
**جیمین:** «اوه، لارا! بالاخره از اون فضایِ سنگینِ ماشینِ کوکی نجات پیدا کردی؟ بیا اینجا، بکهیون داره میگه که میخواد یه عکسِ هنری ازمون بگیره!»
**لارا:** «با کمالِ میل! از مدل بودن برای شماها خیلی بیشتر خوشم میاد تا... خب، کارهایِ دیگه.»
درست بینِ جیمین و بکهیون نشست و شروع کرد به گفتنِ داستانهای خندهدار از دورانِ پچگیش. صدای خندههای لارا بلند بود، آنقدر بلند که میدانست جونگکوک از فاصلهی ده متری هم میتواند بشنود.
در همین حین، گوشیِ لارا توی کیفش مثلِ یک موجودِ زنده شروع کرد به لرزیدن. پیامهای جونگکوک پشتِ سرِ هم میآمد:
* **جونگکوک:** «داری خیلی زیادهروی میکنی. از جونت سیر شدی؟»
* **جونگکوک:** «همین الان از اونجا میای فهمیدی و بیا اینجا بشین. کنارِ من.»
* **جونگکوک:** «فکر کردی اگه با اون دو تا بخندی، من یادم میره که اینجا تحتِ نظارتِ منی؟»
* **جونگکوک:** «لارا! آخرین باره که دارم با پیام بهت هشدار میدم. پنج ثانیه وقت داری.»
لارا گوشی را چک کرد و با دیدنِ پیامها، نیشخندی زد. اصلاً نرفت به سمتِ جونگکوک. فقط سرش را بالا آورد، در حالی که بکهیون داشت به شوخیِ جیمین میخندید، لارا نگاهش را به سمتِ جونگکوک دوخت که با چهرهای که میشد گفت «عصبانیترین مردِ جزیره» است، به او خیره شده بود.
لارا با یک حرکتِ نمایشی، گوشیاش را از توی کیف درآورد، پیامی که جونگکوک فرستاده بود را با یک چشمکِ ریز برایِ خودش خواند، بعد گوشی را گذاشت رویِ حالتِ *سایلنت* و دوباره برگشت سمتِ جیمین و گفت: «ببخشید بچهها، وسطِ حرفتون بودم... آره، داشتم میگفتم اون مریضِ عصبانیام که فکر میکرد با داد زدن دندوناش خوب میشه...»
جونگکوک که این بیتوجهیِ عمدی را دید، حس کرد خون به مغزش نمیرسد. لنا که کنارش ایستاده بود و داشت با حسادتِ وحشتناکی لارا را نگاه میکرد، سعی کرد دستش را بگیرد: «جونگکوک، بیا بریم سمتِ دیگه، اونجا شلوغه...»
اما جونگکوک با حرکتی تند، دستِ لنا را پس زد و در حالی که نگاهش هنوز رویِ لارا قفل بود، زیرِ لب غرید: «ولم کن لنا. دارم میبینم که چه بازیِ کثیفی رو شروع کرده.»
در همین حال، تهیونگ و جین در حالِ مسابقه دادن برایِ پیدا کردنِ قشنگترین صدف بودند. جین داد زد: «کوکی! بیا اینجا این صدف رو ببین! شبیه دماغِ جیهوپه!»
جیهوپ خندید و گفت کجاش شبیه دماغه منه هیونگ
جونگکوک با غضب نگاهی به جین انداخت
لارا که داشت همهی اینها را با گوشهی چشم میدید، رو به بکهیون کرد و خیلی آرام گفت: «بکهیون، یه سوال... اگه یه نفر رو خیلی عصبانی کنی که کنترلِ اعصابش رو از دست بده، چی کار میکنی؟»
بکهیون که متوجهی نگاههایِ مرگبارِ جونگکوک شده بود، خندید: «خب، بستگی داره چقدر از جونت سیر شده باشی! اما تا وقتی من اینجام، نگران نباش... فکر کنم کوکی الان فقط دلش میخواد با مشت بزنه تویِ صورتِ ماسههای ساحل!»
لارا قهقههای زد که باعث شد جونگکوک گوشیاش را در دستش چنان فشار دهد که نزدیک بود خرد شود.
Bts #BTS_ARMY_JIN_SUGA_J_HOPE_RM_JIMIN_V_JUNGKOOK
#فیک جونگکوک #سناریو بی تی اس #سناریو جونگکوک
#jungkook
#jungkook🐰*************
لارا، که حالا انگار اعتمادبهنفسش دوبرابر شده بود، اصلاً به سمتِ جونگکوک نرفت. برعکس، با یک لبخندِ شیطنتآمیز، مستقیم رفت سراغِ جیمین و بکهیون که داشتند کنارِ صخرهها میخندیدند.
**جیمین:** «اوه، لارا! بالاخره از اون فضایِ سنگینِ ماشینِ کوکی نجات پیدا کردی؟ بیا اینجا، بکهیون داره میگه که میخواد یه عکسِ هنری ازمون بگیره!»
**لارا:** «با کمالِ میل! از مدل بودن برای شماها خیلی بیشتر خوشم میاد تا... خب، کارهایِ دیگه.»
درست بینِ جیمین و بکهیون نشست و شروع کرد به گفتنِ داستانهای خندهدار از دورانِ پچگیش. صدای خندههای لارا بلند بود، آنقدر بلند که میدانست جونگکوک از فاصلهی ده متری هم میتواند بشنود.
در همین حین، گوشیِ لارا توی کیفش مثلِ یک موجودِ زنده شروع کرد به لرزیدن. پیامهای جونگکوک پشتِ سرِ هم میآمد:
* **جونگکوک:** «داری خیلی زیادهروی میکنی. از جونت سیر شدی؟»
* **جونگکوک:** «همین الان از اونجا میای فهمیدی و بیا اینجا بشین. کنارِ من.»
* **جونگکوک:** «فکر کردی اگه با اون دو تا بخندی، من یادم میره که اینجا تحتِ نظارتِ منی؟»
* **جونگکوک:** «لارا! آخرین باره که دارم با پیام بهت هشدار میدم. پنج ثانیه وقت داری.»
لارا گوشی را چک کرد و با دیدنِ پیامها، نیشخندی زد. اصلاً نرفت به سمتِ جونگکوک. فقط سرش را بالا آورد، در حالی که بکهیون داشت به شوخیِ جیمین میخندید، لارا نگاهش را به سمتِ جونگکوک دوخت که با چهرهای که میشد گفت «عصبانیترین مردِ جزیره» است، به او خیره شده بود.
لارا با یک حرکتِ نمایشی، گوشیاش را از توی کیف درآورد، پیامی که جونگکوک فرستاده بود را با یک چشمکِ ریز برایِ خودش خواند، بعد گوشی را گذاشت رویِ حالتِ *سایلنت* و دوباره برگشت سمتِ جیمین و گفت: «ببخشید بچهها، وسطِ حرفتون بودم... آره، داشتم میگفتم اون مریضِ عصبانیام که فکر میکرد با داد زدن دندوناش خوب میشه...»
جونگکوک که این بیتوجهیِ عمدی را دید، حس کرد خون به مغزش نمیرسد. لنا که کنارش ایستاده بود و داشت با حسادتِ وحشتناکی لارا را نگاه میکرد، سعی کرد دستش را بگیرد: «جونگکوک، بیا بریم سمتِ دیگه، اونجا شلوغه...»
اما جونگکوک با حرکتی تند، دستِ لنا را پس زد و در حالی که نگاهش هنوز رویِ لارا قفل بود، زیرِ لب غرید: «ولم کن لنا. دارم میبینم که چه بازیِ کثیفی رو شروع کرده.»
در همین حال، تهیونگ و جین در حالِ مسابقه دادن برایِ پیدا کردنِ قشنگترین صدف بودند. جین داد زد: «کوکی! بیا اینجا این صدف رو ببین! شبیه دماغِ جیهوپه!»
جیهوپ خندید و گفت کجاش شبیه دماغه منه هیونگ
جونگکوک با غضب نگاهی به جین انداخت
لارا که داشت همهی اینها را با گوشهی چشم میدید، رو به بکهیون کرد و خیلی آرام گفت: «بکهیون، یه سوال... اگه یه نفر رو خیلی عصبانی کنی که کنترلِ اعصابش رو از دست بده، چی کار میکنی؟»
بکهیون که متوجهی نگاههایِ مرگبارِ جونگکوک شده بود، خندید: «خب، بستگی داره چقدر از جونت سیر شده باشی! اما تا وقتی من اینجام، نگران نباش... فکر کنم کوکی الان فقط دلش میخواد با مشت بزنه تویِ صورتِ ماسههای ساحل!»
لارا قهقههای زد که باعث شد جونگکوک گوشیاش را در دستش چنان فشار دهد که نزدیک بود خرد شود.
Bts #BTS_ARMY_JIN_SUGA_J_HOPE_RM_JIMIN_V_JUNGKOOK
#فیک جونگکوک #سناریو بی تی اس #سناریو جونگکوک
#jungkook
#jungkook🐰*************
- ۳.۲k
- ۰۸ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط