{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

چه دانستم که این سودا مرا زین سان کند مجنون

چه دانستم که این سودا مرا زین سان کند مجنون
دلم را دوزخی سازد دو چشمم را کند جیحون

چه دانستم که سیلابی مرا ناگاه برباید
چو کشتی ام دراندازد میان قلزم پرخون

زند موجی بر آن کشتی که تخته تخته بشکافد
که هر تخته فروریزد ز گردش‌های گوناگون

نهنگی هم برآرد سر خورد آن آب دریا را
چنان دریای بی‌پایان شود بی‌آب چون هامون

شکافد نیز آن هامون نهنگ بحرفرسا را
کشد در قعر ناگاهان به دست قهر چون قارون

چو این تبدیل‌ها آمد نه هامون ماند و نه دریا
چه دانم من دگر چون شد که چون غرق است در بی‌چون

چه دانم‌های بسیار است لیکن من نمی‌دانم
که خوردم از دهان بندی در آن دریا کفی افیون
دیدگاه ها (۶)

از دست ِباران دلخورم، دیشب نباریددیشب نہ باران آمد و نہ ماه ...

‌ به دلم زخم زدی دشنه زدی ، رنجیدمبا همین حال فقط پیش تو می ...

شده یک بارپیامک به خدایت بزنیناله ای از ته دل تابه نهایت بزن...

ناله ای زندانی ام، ایکاش آزادم کنیمن سکوتی بی قرارم، کاش فری...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط