{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

شمع های سوزان

شمع های سوزان
کاپل: کای ، جنی
سبک؟ تک پارتی
( Rose )
با لبخند به شاهکار آشفته اش نگاه کرد.
جوهر مشکی رنگ تمام صفحه رو خط خطی کرده بود و همچنان زیبایی خاصی برای خودش داشت.
جنی به آهستگی روی کاغذ را فوت کرد و منتظر خشک شدن آن ماند.
نور مهتاب از پنجره ی کوچک اتاق عبور میکرد و روشنایی اندکی را به همراه می آورد.
آسمان شب، به رنگ ملحفه ی سیاهی بود. گویی که خورشید غم هایش را چون پتویی به رنگ سیاه، بر خود کشیده.
سکوت پاریس، دلنشین و جذاب، و در عین حال پر حرف بود.
پاریس، جایی بود که شب هایش پر بودند از سکوت های پرصدا.
جنی، ربدوشامبر مشکی رنگش را که به سان برق ستاره ها در سیاهی آسمان شب بود، به دور خودش پیچید و به نامه ی جوهری شده اش، نگاهی انداخت.
_ «چقدر من دست و پا چلفتی ام؟ این چهارمین باریه که مینویسمش...»
و هر چهار بار، جوهر خودکار به روی کاغذ پخش شده بود.
جنی کاغذ نامه را برداشت.
_ «اوه کای عزیزم، بسیار در این روز ها دلتنگت هستم. نیستی و نمیبینی پریزادت را که چون ماهی کوچکی بدون تنگش است... چند ماه پیش برایم نامه ای فرستادی و گفتی که بلاخره در شبی از ماه دسامبر برمیگردی به آغوش آشنای پریزادت... افسوس که انتظار انقدر سخت است و طولانی ترین کلمه ی دنیا صبر...»
جنی نامه را روی میز و خودش را روی تخت رها کرد.
_ «به گمانم رفتنت به لندن بیشتر از چیزی که پیش بینی میکردم طول کشید.»
در خود پیچید و پتو را تا روی سرش کشید.
یک شب دیگر هم میگذشت، بی آنکه جنی خبری از معشوقه ی پنهانی اش دریافت کند.
نور خورشید، خودش رو مستقیما به اتاق جنی پرتاب میکرد.
جنی، خواب آلود چشمانش را مالید.
_ «یه روز دیگه. بدون کای...»
از جاش بلند شد و به سمت پنجره رفت.
نور خورشید همینطوری هم کور کننده بود و با باز کردن پرده، یقینا بدتر از قبل میشد.
اما آیا زمانی که ویوی اتاق برج ایفل هست، میشه پرده رو باز نکرد؟
_ «عجبا! زمستونه ولی خورشید اینقدر گرم و سوزان میتابه...»
جنی ناامیدانه برگشت و پرده را بست. همانطور که پرده ی قلبش مدت ها به روی نور بسته شده بود.
نوری به نام کای...
عصر هنگام، جنی یک دامن کوتاه سیاه رنگ به همراه کتی از همان رنگ، به جنس چرم به تن کرد.
بافت چری رنگی از داخل لباسش پوشید.
کلاه فرانسوی معروف چری رنگش را به روی سرش گذاشت و آرایش نسبتا غلیظی کرد.
اکسسوری های طلایی رنگ و ترند شده اش را انداخت و به سمت کمد کفش هایش رفت.
بوت بلند سیاهی برداشت و با انداختن کلید و قفل کردن در، از خونه خارج شد.
کنار برج ایفل ایستاده بود و با تکیه به اون سیگاری می کشید.
_ «خانم جوان؟»
جنی به پیرمرد به ظاهر گدا، که کنارش ایستاده بود نگاهی زیر چشمی انداخت.
_ «بله؟»
_ «به منم یه سیگار میدی؟»
جنی اول کمی متعجب پیرمرد رو ورانداز کرد، بعد از داخل پاکت سیگاری بیرون آورد و برای پیرمرد پرت کرد.
پیرمرد هم به تقلید از جنی به پایه ی برج ایفل تکیه کرد و غروب پشت سرشون، سایه هایی بلند و سیاه بر زمین انداخته بود.
_ «خانومم نمیذاره زیاد سیگار بکشم. برای همین مجبورم اینطور مخفیانه از خونه بزنم بیرون...»
جنی به پیرمرد خیره شد.
لباس هاش تماما سیاه بود و کلاه کهنه ای به سر داشت.
الحق که مشکوک بود.
_ «من سیگار میکشم، چون به ریه هام آسیب میزنه، اینطوری میتونم درگیر یه درد دیگه بشم. هعی، زندگی خیلی سخته دختر جون! منم آخرای عمرمه و هیچ سرمایه ای برای زن و بچه ام ندارم. ولی تو، هنوز خیلی جوونی! دنیا چی به سرت آورده که توی پاریس، شهر عاشقی ها تنهایی سیگار میکشی؟»
جنی تک خنده ای کرد، گفت: «تنها نیستم جناب، شماهم اینجایین!»
مرد لبخند پدرانه ای زد و سکوت کرد.
از همان سکوت هایی که در پس خود فریاد هایی در پی دارند.
پیرمرد عاقل بود، خوب فهمیده بود جنی علاقه ای به صحبت درباره ی معشوقه اش ندارد...
سیگار را بر زمین انداخت و آن را همونجا له کرد.
_ «من دیگه میرم دختر جون، ولی تو سعی کن عادت سیگار کشیدنت رو کنار‌‌‌ بزاری. چون من میرم، اون معشوقه ای که تمایل نداری راجب بهش صحبت کنی هم میره، اما عادت های بد؟ هرگز نمیرن...»
جنی هم سیگارش رو کنار گذاشت و به تقلید از مرد مهربان لبخندی زد.
_ «اوهوم. ممنونم. شماهم مراقب خودتون باشین، چون زن ها بویایی خوبی دارن...»
مرد تک خنده ای کرد و با درآوردن کلاهش، برای جنی رسم خداحافظی را به جا آورد.
جنی به خورشیدی که حالا آخرین نور خودش را به پاریس بازتاب میداد نگاهی کرد و گفت: «امروز هم تموم شد...»
بعد کلاه فرانسوی اش را جلو کشید و بی صدا در شلوغی پاریس قدم برداشت.
دیدگاه ها (۰)

_ «کای عزیزم. از روزی که رفتی شب های زیادی را بدون تو و گرما...

ناز من فالو شه@mo_jm

بانو فالو شههه@bts_2_7_5_4_10

زیبا فالوشه@park_yoni

LESSON

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط