{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

رسم غریبی بود...

رسم غریبی بود...
هم آغوشیه چشمان من و تو...
خواستیم قصه غربت را...
به پایان ببریم...
قصه دلتنگی آغاز شد...
شهرنگاهت...
عجیب غریب نواز بود...

○●•S•°○
دیدگاه ها (۷)

عرض کوچه رو آنقدر قدم زدم که یادم رفت کدام طرف کوچه بن بست ب...

مترسک گفت ای گندم توگواه باش مرابرای ترساندن ساختن ولی من ع...

ﺻﺪﺍﯾﺖ ﺭﺍ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺭﻡ ﺑﮕﻮ ... ﻓﻘﻂ ﺑﮕﻮ ﭼــﻪ ﻓـــﺮﻕ ﺩﺍﺭﺩ ﺍﺯ ﻣـــﻦ...

در آغوش خودم هستم... من خودم را در آغوش گرفته ام! نه چندا...

پارت ۳۶وقتی برگشتند خانه، شیسویی فقط افتاد روی تخت ایتاچی:"خ...

( نبرد عشق و انفجار)پارت ۳ساعت ۸ صبحه. خورشید از لای پردههای...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط