عشق یا نفرت
عشق یا نفرت؟
(طابع قوانین ویسگون)
P²²
(کره=ساعت 00:03)
*از هواپیما پیاده شدیم،چمدونم رو برداشتم،اما جونگکوک چمدون الا رو گرفت،من حسودی نمیکنم فقط..مگه نباید فقط چمدون من و خودشو میگرفت یا فقط چمدون خودشو؟بادیگاردا اومده بودن دنبالمون،برای الا خونه گرفته بودم،اول الا رو رسوندیم بعدش خودمون رفتیم خونه،همه خواب بودن،رفتیم اتاقمون،لباسام رو در اوردم و لباس راحتی پوشیدم،خودمو پرت کردم رو تخت و خوابیدم*
(کره=ساعت 10:23)
ا/ت:صبح بخیر
همه به جز جونگکوک:صبح بخیر
ا/ت:(نشستم)اوم..کیک شکلاتی با هات چاکلت..امروز روز شکلاته؟
پدربزرگ:نه..اینو دیشب که همه خواب بودیم جونگکوک پخته..قراره باقی موندش رو برای دوست دخترش ببره
ا/ت:
*لبخند از روی لبم از بین رفت،اصلا یادم نبود دوست دختر داره..پس نباید بهش اهمیت زیادی بدم...صبحونه رو که داشتم میخوردم جونگکوک پاشد*
م.جونگکوک:پسرم داری میری؟
جونگکوک:میرم شرکت..لارا هم حتما میبینم
☆نکته: لارا و الا رو اشتباه نگیریددددد☆
ا/ت:لارا کیه؟
جونگکوک:دوس دخترم..
ا/ت:خب..چرا باید بیاد شرکت؟
پدربزرگ:چون لارا منشی جونگکوکه
ا/ت:اها..
*پس من اون دختر رو دیدم،همون دختر پیکمی که برام قهوه اورده بود،عوضی اشغال*
ا/ت:ام..من کی میتونم برم وسایلم رو بچینم؟
پدربزرگ:میتونی با جونگکوک بری
ا/ت:اره..فکر خوبیه..
جونگکوک:فکر کنم خانم الا هم راه رو بلد نیست..نمیتونه بیاد..نه؟
ا/ت:براش تاکسی میگیرم..
جونگکوک:چرا؟میتونه با ما بیاد
ا/ت:
*ا/ت ا/ت..خودتو کنترل کن..اون ارزش نداره*
ا/ت:الا خودش راحت نیست..
جونگکوک:ازش پرسیدی؟
ا/ت:خودم میدونم..
ا/ت:
*رفتم طبقه بالا،لباس پوشیدم و رفتم شرکت،لارا رو دیدم،خیلی سعی میکرد خودشو به جونگکوک بماله،حسودی نمیکردم ولی توی محل کار درست نبود،اما جونگکوک هم خوشش میومد..*
ا/ت:از جئون جونگکوک بعید نیس
ادامه دارد...
(طابع قوانین ویسگون)
P²²
(کره=ساعت 00:03)
*از هواپیما پیاده شدیم،چمدونم رو برداشتم،اما جونگکوک چمدون الا رو گرفت،من حسودی نمیکنم فقط..مگه نباید فقط چمدون من و خودشو میگرفت یا فقط چمدون خودشو؟بادیگاردا اومده بودن دنبالمون،برای الا خونه گرفته بودم،اول الا رو رسوندیم بعدش خودمون رفتیم خونه،همه خواب بودن،رفتیم اتاقمون،لباسام رو در اوردم و لباس راحتی پوشیدم،خودمو پرت کردم رو تخت و خوابیدم*
(کره=ساعت 10:23)
ا/ت:صبح بخیر
همه به جز جونگکوک:صبح بخیر
ا/ت:(نشستم)اوم..کیک شکلاتی با هات چاکلت..امروز روز شکلاته؟
پدربزرگ:نه..اینو دیشب که همه خواب بودیم جونگکوک پخته..قراره باقی موندش رو برای دوست دخترش ببره
ا/ت:
*لبخند از روی لبم از بین رفت،اصلا یادم نبود دوست دختر داره..پس نباید بهش اهمیت زیادی بدم...صبحونه رو که داشتم میخوردم جونگکوک پاشد*
م.جونگکوک:پسرم داری میری؟
جونگکوک:میرم شرکت..لارا هم حتما میبینم
☆نکته: لارا و الا رو اشتباه نگیریددددد☆
ا/ت:لارا کیه؟
جونگکوک:دوس دخترم..
ا/ت:خب..چرا باید بیاد شرکت؟
پدربزرگ:چون لارا منشی جونگکوکه
ا/ت:اها..
*پس من اون دختر رو دیدم،همون دختر پیکمی که برام قهوه اورده بود،عوضی اشغال*
ا/ت:ام..من کی میتونم برم وسایلم رو بچینم؟
پدربزرگ:میتونی با جونگکوک بری
ا/ت:اره..فکر خوبیه..
جونگکوک:فکر کنم خانم الا هم راه رو بلد نیست..نمیتونه بیاد..نه؟
ا/ت:براش تاکسی میگیرم..
جونگکوک:چرا؟میتونه با ما بیاد
ا/ت:
*ا/ت ا/ت..خودتو کنترل کن..اون ارزش نداره*
ا/ت:الا خودش راحت نیست..
جونگکوک:ازش پرسیدی؟
ا/ت:خودم میدونم..
ا/ت:
*رفتم طبقه بالا،لباس پوشیدم و رفتم شرکت،لارا رو دیدم،خیلی سعی میکرد خودشو به جونگکوک بماله،حسودی نمیکردم ولی توی محل کار درست نبود،اما جونگکوک هم خوشش میومد..*
ا/ت:از جئون جونگکوک بعید نیس
ادامه دارد...
- ۲۶.۰k
- ۱۹ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط