پارت
پارت ۱۹
قلب سیاه
دراز کشیده و... لباسشو زد بالا و دکتر روی شکم برآمدش ژل مخصوص سونگرافی رو پخش کرد و خنک بود و دستگاه رو دور شکمش چرخوند و صفحه سونگرافی رو با دقت نگاه می کرد که با دیدن صفحه سونگرافی وایستاد.....
کوک: خانم دکتر چیشده؟
ا/ت دست کوک رو محکم با ترس فشار داد و بعد دکتر با لبخند به سمتشون برگشت و گفت..
دکتر: حال مادر و بچه ها خیلی خوبه
ا/ت: بچه ها؟
دکتر: بله بچه ها....دو قلو و برای همین کمردرد شدید دارین و یکی از بچه ها به کمرتون ضربه می زنه..
کوک و ا/ت با خوشحالی بهم نگاه می کنن و اشک شوق از چشم ا/ت سرازیر میشه و کوک می بوستش
کوک: بیب..ما قراره خانواده بزرگی رو تشکیل بدیم.
روز ها و هفته ها می گذره و کوک و مامان و بابا خیلی حواسشون به ا/ت، شکم ا/ت تقیبا برامدگیش معلومه ولی وقتیمدرسه میره با پوشیدن سوییشرت مشکی برامدگی شکمشو می پوشونه....یه موقع هایی هم ا/ت هورمون هلش بهم می ریزه و با این حال کوک بازم با دقت ازش مراقبت می کنه....
مامان و بابا و کوک و ساکورا تصمیم گرفتن که برن بوسان خونه مادربزگ ساکورا....
سوار هواپیما هستن و کل مدت حواس کوک به ا/ت که راحت باشه.....بالاخره می رسن خونه ماربزرگ و ا/ت با شکم بزرگش می دوه سمت ماربزرگ و بغلش می کنه.
مادربزرگ: اروم باش دختر....شکمت چقدر بزگ شده. *شکم ا/ت با لبخند لمس می کنه*
ا/ت: خیلی دلم برات تنگ شده بود.
مادربزرگ:منم عزیزم دلم
همگی باهم احوال پرسی میکنن و کلی حرف می زنن و غذا می خورن و می خندن..خونه مادربزرگ یه خونه سنتی کره ای...
شب میشه و همه تو اتاق های جداگونه خوابیدن روی تشک...کوک ا/ت رو از پشت بغل کرده و با دستش شکم ا/ت رو نوازش می کنه....تا اینکه ا/ت سریع می شینه و کمرشو محکم با دستش فشار میده و.......
#سناریو #فیکشن #سناریو_جونگ_کوک
قلب سیاه
دراز کشیده و... لباسشو زد بالا و دکتر روی شکم برآمدش ژل مخصوص سونگرافی رو پخش کرد و خنک بود و دستگاه رو دور شکمش چرخوند و صفحه سونگرافی رو با دقت نگاه می کرد که با دیدن صفحه سونگرافی وایستاد.....
کوک: خانم دکتر چیشده؟
ا/ت دست کوک رو محکم با ترس فشار داد و بعد دکتر با لبخند به سمتشون برگشت و گفت..
دکتر: حال مادر و بچه ها خیلی خوبه
ا/ت: بچه ها؟
دکتر: بله بچه ها....دو قلو و برای همین کمردرد شدید دارین و یکی از بچه ها به کمرتون ضربه می زنه..
کوک و ا/ت با خوشحالی بهم نگاه می کنن و اشک شوق از چشم ا/ت سرازیر میشه و کوک می بوستش
کوک: بیب..ما قراره خانواده بزرگی رو تشکیل بدیم.
روز ها و هفته ها می گذره و کوک و مامان و بابا خیلی حواسشون به ا/ت، شکم ا/ت تقیبا برامدگیش معلومه ولی وقتیمدرسه میره با پوشیدن سوییشرت مشکی برامدگی شکمشو می پوشونه....یه موقع هایی هم ا/ت هورمون هلش بهم می ریزه و با این حال کوک بازم با دقت ازش مراقبت می کنه....
مامان و بابا و کوک و ساکورا تصمیم گرفتن که برن بوسان خونه مادربزگ ساکورا....
سوار هواپیما هستن و کل مدت حواس کوک به ا/ت که راحت باشه.....بالاخره می رسن خونه ماربزرگ و ا/ت با شکم بزرگش می دوه سمت ماربزرگ و بغلش می کنه.
مادربزرگ: اروم باش دختر....شکمت چقدر بزگ شده. *شکم ا/ت با لبخند لمس می کنه*
ا/ت: خیلی دلم برات تنگ شده بود.
مادربزرگ:منم عزیزم دلم
همگی باهم احوال پرسی میکنن و کلی حرف می زنن و غذا می خورن و می خندن..خونه مادربزرگ یه خونه سنتی کره ای...
شب میشه و همه تو اتاق های جداگونه خوابیدن روی تشک...کوک ا/ت رو از پشت بغل کرده و با دستش شکم ا/ت رو نوازش می کنه....تا اینکه ا/ت سریع می شینه و کمرشو محکم با دستش فشار میده و.......
#سناریو #فیکشن #سناریو_جونگ_کوک
- ۱۱.۲k
- ۰۶ تیر ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط