پارت

پارت ۱۸
قلب سیاه
روز ها تبدیل به هفته ها میشه و ا/ت تو ماه چهارمشه و همیشه وقتی میره مدرسه یه سوییشرت مشکی رنگ می پوشه که برامدگی شکمشو کامل می پوشونه ولی از طرفی به خودش سخت می گیره و شبا بیدار می مونه و درس می خونه و غذا یه موقع هایی کم می خوره و کوک از این بابت خیلی ا/ت رو زیر نظر داره تا اینکه تصمیم می گیره خودش بره تو مدرسه ا/ت و باهاش ناهار بخوره..پس برنج،خورشت کیمچی،رول تخم مرغ،گوشت کباب شده براش می بره.
.....
زنگ ناهار خورد و همه بچه ها سریع از کلاس خارج شدن که برن ناهار بخورن ولی من گشنم نبود و تو کلاس نشستم که تکالیفم رو انجام بدم...چندتا نرمش نشسته انجام دادم و قبل از اینکه کتابو باز کنم بطری ابم رو گرفتم که بخورم و دیدم خالیه...پس پاشدم و رفتم پایین و وقتی داشتم بطریمو پر می کردم کوک رو دیدم که دستش پر از ظرف غذا بود، رفتم سمتش...
ا/ت: سلامم...چرا اومدی؟
کوک:سلام عشقم...قراره با من ناهار بخوری باید مطمئن شم غذاتو می خوری. (قبل از اینکه ا/ت بخواد اعتراض کنه کوک دستشو گرفت و بردش جای خلوت و ظرف های غذا هارو باز کرد و ا/ت لبخند پرنگی زد و چاپستیک رو تو دستش گرفت و شروع به خوردن کرد....بعد از خوردن یه لقمه با اشتیاق به کوک نگاه کرد)
ا/ت: خیلی خوشمزس...مرسیی
کوک:خوشحالم که خوشت اومد...امروز مسابقس؟
ا/ت: اره امروزه....قبلش هممون باید تست بدنی رو انجام بدیم. *از ماه پیش ا/ت درد کمرش شروع شده و هردیقه یک بار با دستش کمرشو ماساژ میده که درد کم شه و کوک وقتی می بینه میاد کنار ا/ت می شینه و اروم شروع به ماساژ دادن کمر ا/ت می کنه*
ا/ت:نیاز نیست خودم...
کوک:ششش...بدون حرف خودم انجامش میدم.
ا/ت بدون اعتراض به کوک اجازه میده..... دوساعت بعد
تست بدنی شروع شده و کوک رو صندلی نشسته و ا/ت رو تماشا می کنه از دور و ا/ت توی صف و منتظره که سریع تسشتو انجام بده ولی....ا/ت احساس کمر درد شدید و درد زیر شکمش حس می کرد ولی سعی می کرد خودشو خوب نشون بده که کوک نگران نشه...
لیما: ا/ت خوبی؟ (لیما دوست صمیمی ا/ت)
ا/ت: اره خوبم...فقط کمرم درد می کنه...
این درد بیشتر و بیشتر میشه و ا/ت دیگه نمی تونه تحمل کنه و میره سرکلاسش و کوک با نگرانی دنبالش می کنه و ا/ت رو می بینه که سرشو رو میز گذاشته و از درد کمرش تو خودش می پیچه..
کوک: ا/ت...چیشده؟.....پاشو باید بریم دکتر
کوک سریع ا/ت رو بلند می کنه و میره بیمارستان...روی تخت دراز کشیده و....

#سناریو #فیکشن #سناریو_جونگ_کوک
دیدگاه ها (۲۰)

پارت ۱۹قلب سیاهدراز کشیده و... لباسشو زد بالا و دکتر روی شکم...

پارت ۲۰قلب سیاهو.... کوک با نگرانی نگاش می کنه و می بینه تو ...

پارت ۱۷قلب سیاهتا اینکه کوک.... با بغض ا/ت رو تو بغلش گرفت.ک...

پارت ۱۶قلب سیاهبا نگرانی میره سمتش....کوک:ا/ت حالت خوبه؟؟ *ب...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط