پارت
پارت ۱۷
قلب سیاه
تا اینکه کوک.... با بغض ا/ت رو تو بغلش گرفت.
کوک: می دونم ا/ت ولی..ولی ما باهمیم ما باهم داریم اینکارو انجام می دیم..لطفا..من...ما کنارتیم.
دو ساعت بعد... ا/ت تو اتاقش دراز کشیده بود و اروم گریه می کرد و به سقف نگاه می کرد و نمی تونست بین خواسته خودش و جونگ کوک انتخاب کنه..تا اینکه با صدای اروم در به خودش اومد...مادر ا/ت با لبخند روی تخت ا/ت نشست و دستشو گرفت..
مامان: ا/ت می دونم که نمی دونی چیکار کنی...ولی تصمیم درستی بگیر..
ا/ت: مامان...من دقیقا نمی دونم چیکار کنم...نمی خوام دل کوک رو بشکونم..
مامان: درسته که به فکر کوک هستی ولی این بچه قراره تو شکمت رشد کنه.. ممکنه از یه چیزایی بگذری.
ا/ت محکم مامانشو بغل می کنه و گریه بیشتری می کنه و مامان اروم نوازشش می کنه.
فردا صبح.... کوک هنوز ناراحته بابت اینکه قراره بچه سقط بشه ولی به تصمیم ا/ت احترام می ذاره...
ا/ت: صبح بخیرر
کوک:صبح بخیر بیب *پیشونی ا/ت رو می بوسه*
کوک: می خوای بری دکتر منم باهات میام
ا/ت:قرار نیست برم دکتر...یعنی می خوام بچمونو باهم بزرگ کنیم..حالا هم می خوام کلی بستنی بخورم *ا/ت شروع به خوردن بستنی کرد و کوک که از خوشحالی چشاش برق می زد محکم ا/ت بغل می کنه و کلی بوسش می کنه.
کوک: عاشقتم ا/ت..ممنون...ممنون..ممنون...ما بهترین پدر و مادر دنیا می شیم..ازت خیلی ممنونم
ا/ت: باش باش کوک....باید برم مدرسه *کیفم رو می گیرم و می ندازم رو دوشم و نگاه های نگران کوک رو حس می کنم*
کوک: می خوای یه سال مرخصی بگیری...به خودت استراحت بده.
با لبخند گونشو می بوسم.. ا/ت: نگران نباش عزیزم من مواظبم.....بایییی
#سناریو #فیکشن #سناریو_جونگ_کوک
قلب سیاه
تا اینکه کوک.... با بغض ا/ت رو تو بغلش گرفت.
کوک: می دونم ا/ت ولی..ولی ما باهمیم ما باهم داریم اینکارو انجام می دیم..لطفا..من...ما کنارتیم.
دو ساعت بعد... ا/ت تو اتاقش دراز کشیده بود و اروم گریه می کرد و به سقف نگاه می کرد و نمی تونست بین خواسته خودش و جونگ کوک انتخاب کنه..تا اینکه با صدای اروم در به خودش اومد...مادر ا/ت با لبخند روی تخت ا/ت نشست و دستشو گرفت..
مامان: ا/ت می دونم که نمی دونی چیکار کنی...ولی تصمیم درستی بگیر..
ا/ت: مامان...من دقیقا نمی دونم چیکار کنم...نمی خوام دل کوک رو بشکونم..
مامان: درسته که به فکر کوک هستی ولی این بچه قراره تو شکمت رشد کنه.. ممکنه از یه چیزایی بگذری.
ا/ت محکم مامانشو بغل می کنه و گریه بیشتری می کنه و مامان اروم نوازشش می کنه.
فردا صبح.... کوک هنوز ناراحته بابت اینکه قراره بچه سقط بشه ولی به تصمیم ا/ت احترام می ذاره...
ا/ت: صبح بخیرر
کوک:صبح بخیر بیب *پیشونی ا/ت رو می بوسه*
کوک: می خوای بری دکتر منم باهات میام
ا/ت:قرار نیست برم دکتر...یعنی می خوام بچمونو باهم بزرگ کنیم..حالا هم می خوام کلی بستنی بخورم *ا/ت شروع به خوردن بستنی کرد و کوک که از خوشحالی چشاش برق می زد محکم ا/ت بغل می کنه و کلی بوسش می کنه.
کوک: عاشقتم ا/ت..ممنون...ممنون..ممنون...ما بهترین پدر و مادر دنیا می شیم..ازت خیلی ممنونم
ا/ت: باش باش کوک....باید برم مدرسه *کیفم رو می گیرم و می ندازم رو دوشم و نگاه های نگران کوک رو حس می کنم*
کوک: می خوای یه سال مرخصی بگیری...به خودت استراحت بده.
با لبخند گونشو می بوسم.. ا/ت: نگران نباش عزیزم من مواظبم.....بایییی
#سناریو #فیکشن #سناریو_جونگ_کوک
- ۲۴.۹k
- ۰۵ تیر ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط