لبخند قاتل
لبخند قاتل
پارت⁸
ویو سلین
با صدای آلارم گوشیم از خواب پریدم. با اینکه چند ساعت خوابیده بودم، ذهنم هنوز درگیر یه اسم بود... "لبخند قاتل".
بعد از انجام کار های لازم لباسمو پوشیدم و به طبقه پایین رفتم
مامانم توی آشپزخونه نشسته بود و داشت صبحونه میخورد
سمتش رفتم و گونشو بوسیدم و بعد از خدافظی از خونه بیرون اومدم
ماشینمو روشن کردم و سمت دانشگاه روندم
از موقعی که حرکت کرده بودم حس میکردم یکی دنبالمه
تو همین فکرا بودم که صدای زنگ گوشیم رشته افکارمو پاره کرد،نگاهی به صفحه گوشی انداختم که *کلارا* رو نشون میداد
^الو
~کجایییی،¹⁰مین دیگه کلاس داریما
^ ²مین دیگه اونجام
گوشی رو قطع کردم؛ماشین رو پارک کردم و پیاده شدم
کلارا از دور دست تکون داد،سمتش رفتم و باهم به کلاس رفتیم
(پرش زمانی بعد از دانشگاه)
ویو سلین
بعد از تموم شدن دانشگاه کلارا گفت که کافه بریم
توی مسیر همش سنگینی نگاهی رو احساس میکردم که چشمم خورد به ماشینی که اونور خیابون پارک شده بود
برای چند ثانیه نگاهم روی ماشین موند، اما قبل از اینکه بیشتر دقت کنم، یه ماشین دیگه از جلوی دیدم رد شد.
~چیزی شده؟
^نه بریم...
وارد کافه شدیم، سفارشهامون رو دادیم و روی یکی از میزها نشستیم.
توی فکر بودم که با صدای کلارا به خودم اومدم
~هنوز بهش فکر میکنی؟
^نه
~اگه فکر نمیکنی از کجا میدونی کیو میگم؟!
چیزی نگفتم و فقط نگاش کردم،همون لحظه سفارشمونو آوردن
بی اختیار از پنجره بیرون رو نگاه کردم
اما انگار اون ماشین خالی بود،پس رانندش کجاست؟
ادامه دارد...
پارت⁸
ویو سلین
با صدای آلارم گوشیم از خواب پریدم. با اینکه چند ساعت خوابیده بودم، ذهنم هنوز درگیر یه اسم بود... "لبخند قاتل".
بعد از انجام کار های لازم لباسمو پوشیدم و به طبقه پایین رفتم
مامانم توی آشپزخونه نشسته بود و داشت صبحونه میخورد
سمتش رفتم و گونشو بوسیدم و بعد از خدافظی از خونه بیرون اومدم
ماشینمو روشن کردم و سمت دانشگاه روندم
از موقعی که حرکت کرده بودم حس میکردم یکی دنبالمه
تو همین فکرا بودم که صدای زنگ گوشیم رشته افکارمو پاره کرد،نگاهی به صفحه گوشی انداختم که *کلارا* رو نشون میداد
^الو
~کجایییی،¹⁰مین دیگه کلاس داریما
^ ²مین دیگه اونجام
گوشی رو قطع کردم؛ماشین رو پارک کردم و پیاده شدم
کلارا از دور دست تکون داد،سمتش رفتم و باهم به کلاس رفتیم
(پرش زمانی بعد از دانشگاه)
ویو سلین
بعد از تموم شدن دانشگاه کلارا گفت که کافه بریم
توی مسیر همش سنگینی نگاهی رو احساس میکردم که چشمم خورد به ماشینی که اونور خیابون پارک شده بود
برای چند ثانیه نگاهم روی ماشین موند، اما قبل از اینکه بیشتر دقت کنم، یه ماشین دیگه از جلوی دیدم رد شد.
~چیزی شده؟
^نه بریم...
وارد کافه شدیم، سفارشهامون رو دادیم و روی یکی از میزها نشستیم.
توی فکر بودم که با صدای کلارا به خودم اومدم
~هنوز بهش فکر میکنی؟
^نه
~اگه فکر نمیکنی از کجا میدونی کیو میگم؟!
چیزی نگفتم و فقط نگاش کردم،همون لحظه سفارشمونو آوردن
بی اختیار از پنجره بیرون رو نگاه کردم
اما انگار اون ماشین خالی بود،پس رانندش کجاست؟
ادامه دارد...
- ۹۹۴
- ۳۰ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط