{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

رماننفس در آغوش مافا

رمان:نفس در آغوش يك مافيا
part18
##🖋️پيش نويس: من عاشق رييسم شدم

«با نگاه منتظر به من خيره شد تا شرطم رو بگم..»

+شرط من اينه كه تا زمانى كه ازدواج نكرديم
نميتونى نزديك من بشى،منظورم اينه كه نميتونى با من رابطه داشته باشى

«جونك كوك تك خنده اى زد وكَفت»

-هه بيب مسخره ترين چیزی بود كه ميتونستم بشنوم

+جدى بودم!

-اونوقت كى مى خواد جلوى منو بگیره…؟

+ميتونيم امتحان كنيم اينكه من الان برم پايين و به اقاى جعون بگم كه نميخوام باهات ازدواج كنم

-واقعا فكر كردى اجازه من دست اونه..؟

«كه يهو بازوم كَرفت وكشيد سمت خودش و صورتش نزديك صورتم كرد به شكلى بود كه وقتى صحبت مى كرد ل.بامون به هم برخورد مى كرد»

-من به رسم ادب خواستم ازت خواستكَارى كنم واى نااميدم كردى لينا,نااميد يعنی انقدر از من بيزارى

«با جشمايى كه از عصبانيت سرخ بودن
گفت»

+ ن..نه...تو…ب..بد..برداشت..ك..كردى

«دير وقت بود جونكَ كوك بازوم كَرفت وكشيد سمت در از راه رو و راه پله ها پايين رفتيم سمت ماشين رفتيم جونكَ كوك با سرعت زيادى رانندگی مى كرد

«جرعت جيزى كفتن نداشتم»

«خيلى آروم با صدايى كه خودم به زور ميشنيدم كفتم»

+ك..كوك

«كه يهو با تندى كَفت»
_هيجى نكَو لينا شايد به تنبيهت اضافه نشد

«بعد از اينكه رسيدم خونه بازوم كَرفت كشيد سمت داخل پرتم كرد با شتاب سمت يه اتاق خيلى بوى بد ميومد به اطراف نكَاه كردم نه جونك كوك اون كار با من نميكنه»
دیدگاه ها (۸)

رمان:نفس در آغوش يك مافياpart۱۹# #🖋️پيش نويس: من عاشق رييسم ...

رمان:نفس در آغوش يك مافياpart۲۰# #🖋️پيش نويس: من عاشق رييسم ...

رمان:نفس در آغوش يك مافياpart۱۷##🖋️پيش نويس:من عاشق رييسم شد...

#رمان:نفس در آغوش یک مافیاpart16# #🖋️پیش نویس:من عاشق رییسم ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط