رماننفس در آغوش مافا
رمان:نفس در آغوش يك مافيا
part۲۰
# #🖋️پيش نويس: من عاشق رييسم شدم
«باید از اینجا فرار میکردم اگه اینجا میموندم هیچی از من باقی نمیموند»
ویو جونگ کوک
«بعد از اینکه لینا رو اونجا زندانی کردم رفتم سمت شرکت بعد از شروع به کار تصمیم گرفتم لینا رو کلا از یاد ببرم تا کارم تموم بشه ولی نمیتونستم من چیکار کردم..؟من اونو زندانی کردم..؟»
«سریع به بادیگارد زنگ زدم تا در رو از روی لینا باز کنه»
«همون موقع خودمم بلند شدم و سمت خونه حرکت کردم»
ویو لینا
«بعد از کلی فکر کردن بادیگارد اومد در باز کرد یه دوش سی مین گرفتم»
«تصمیم داشتم با جونگ کوک توی این مدت خوب رفتار کنم تا جونگ کوک به من اعتماد کنه و راحت بتونم فرار کنم»
«احتمالا الان جونگکوک از شرکت میرسید یه لباس خواب تور حریر مشکی پوشیدم موهام حالت دادم ادکلن شیرین زدم و یه آرایش ملایم کردم و روی تخت منتظر موندم..»
ویو جونگکوک
«بعد از اینکه رسیدم خونه همه خدمتکارا محافظا رو مرخص کردم فقط چنتا بادیگارد برای محافظت گزاشتم»
«سمت اتاق مشترک خودم لینا رفتم که با دیدنش دهنم باز موند محو زیبایی اون شدم…اون منحصر به فرد شده بود…زیبا..جذاب…»
-اوه..گرل…با این کارات فکر نکنم بتونم خودم کنترل کنم..
+خب خودت کنترل نکن عزیزم.
_شیطون شدی بیب
«رفتم نزدیک دستم آروم روی شونش کشیدم کتش دراوردم تو چشماش نگاه کردم نزدیک ل.ب هاش شدم اما نبوس.یدمش»
+همه این شیطونی برای توعه.
«پشتم کردم،تو طول مسیر، لباس خوابم دراوردم روی انگشت اشارم گرفتم و پرتش کردم روی زمین،فقط با لباس ز.یر جلوش بودم»
«اومد سمت تخت نشست روی تخت که با عش.وه بلند شدم و روی پاهاش نشستم نزدیک صورتش رفتم گفتم…»
part۲۰
# #🖋️پيش نويس: من عاشق رييسم شدم
«باید از اینجا فرار میکردم اگه اینجا میموندم هیچی از من باقی نمیموند»
ویو جونگ کوک
«بعد از اینکه لینا رو اونجا زندانی کردم رفتم سمت شرکت بعد از شروع به کار تصمیم گرفتم لینا رو کلا از یاد ببرم تا کارم تموم بشه ولی نمیتونستم من چیکار کردم..؟من اونو زندانی کردم..؟»
«سریع به بادیگارد زنگ زدم تا در رو از روی لینا باز کنه»
«همون موقع خودمم بلند شدم و سمت خونه حرکت کردم»
ویو لینا
«بعد از کلی فکر کردن بادیگارد اومد در باز کرد یه دوش سی مین گرفتم»
«تصمیم داشتم با جونگ کوک توی این مدت خوب رفتار کنم تا جونگ کوک به من اعتماد کنه و راحت بتونم فرار کنم»
«احتمالا الان جونگکوک از شرکت میرسید یه لباس خواب تور حریر مشکی پوشیدم موهام حالت دادم ادکلن شیرین زدم و یه آرایش ملایم کردم و روی تخت منتظر موندم..»
ویو جونگکوک
«بعد از اینکه رسیدم خونه همه خدمتکارا محافظا رو مرخص کردم فقط چنتا بادیگارد برای محافظت گزاشتم»
«سمت اتاق مشترک خودم لینا رفتم که با دیدنش دهنم باز موند محو زیبایی اون شدم…اون منحصر به فرد شده بود…زیبا..جذاب…»
-اوه..گرل…با این کارات فکر نکنم بتونم خودم کنترل کنم..
+خب خودت کنترل نکن عزیزم.
_شیطون شدی بیب
«رفتم نزدیک دستم آروم روی شونش کشیدم کتش دراوردم تو چشماش نگاه کردم نزدیک ل.ب هاش شدم اما نبوس.یدمش»
+همه این شیطونی برای توعه.
«پشتم کردم،تو طول مسیر، لباس خوابم دراوردم روی انگشت اشارم گرفتم و پرتش کردم روی زمین،فقط با لباس ز.یر جلوش بودم»
«اومد سمت تخت نشست روی تخت که با عش.وه بلند شدم و روی پاهاش نشستم نزدیک صورتش رفتم گفتم…»
- ۳۷.۳k
- ۲۷ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط