{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

رماننفس در آغوش مافا

رمان:نفس در آغوش يك مافيا
part۲۱
# #🖋️پيش نويس: من عاشق رييسم شدم


«اومد سمت تخت نشست روی تخت که با عش.وه بلند شدم و روی پاهاش نشستم نزدیک صورتش رفتم گفتم…»


+دلم برات تنگ شده بود
«یکم بیشتر نزدیک رفتم و توی گوشش حرفم کامل کردم گفتم»
+د.دی


ویو جونگ کوک
«آب دهنم سخت قورت دادم لینا سیب گلوم بوسید»

«در همین حین بود که موبایلم زنگ خورد کای بود دست راستم بهش گفته بودم زنگ نزنه مگه اینکه کار خیلی واجب باشه لینا آرزوی پاهام بلند شد و از اتاق بیرون رفتم و تماس وصل کردم»


*سلام قربان


-امیدوارم کارت واجب باشه،گفته بودم به من کسی زنگ نزنه.


*قربان انبار اسلحه..


_چیشده کای..؟


*اتیش گرفته..


«سعی در فروکش کردن عصبانیتم داشتم میخواستم داد نزنم تا لینا نترسه..»


-همین الان میام.

«نمیتونستم نرم چون اون بار شریکی بود و نمیخواستم که شراکتم از دست بدم»

«یه راست رفتم و سوار ماشینم شدم و سمت محل قرارمون رفتم»
«نمیدونستم این وضع لینا چقدر قراره طولانی مدت باشه»
دیدگاه ها (۷)

رمان:نفس در آغوش يك مافياpart۲۲# #🖋️پيش نويس: من عاشق رييسم ...

رمان:نفس در آغوش يك مافياpart۲۰# #🖋️پيش نويس: من عاشق رييسم ...

رمان:نفس در آغوش يك مافياpart۱۹# #🖋️پيش نويس: من عاشق رييسم ...

#شراب سرخ Part: ¹⁷ویو تهیونگ: اروم رفتم سمت مبلی که جنا و کا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط