زمرد های صورتی پارت⁵
زمرد های صورتی پارت⁵
روز اردو °^
آقای هندرسون: بچه ها لطفاً پیش هم گروهیتون بشینید
همه نشستن آنیلا و دمیتریوس نشستن و آنیا و دامیان دو ردیف عقب تر و بکی هم با لوکاس وسط اونا نشست یکم که گذشت دامیان احساس کرد یه چیزی افتاد رو شونش دید که آنیا خوابش برده
دامیان:🍅«موهاش بوی بهشت میده ! .....چرا انقد قلبم داره تند میزنه؟ آروم باش تو هیچ حسی به این دختر نداری !»
اما خب دامیان خبر نداشت که خودشم خوابش برد و سرشو گذاشت رو سر آنیا که تو همین لحظه بکی برگشت یه چیزی به آنیا بگه که این صحنه رو دید و عکس گرفت
متاسفانه چون دمیتریوس و انیلا جلو نشسته بودن جاشون تنگ بود و چسبیده بودن به هم دمیتریوس دستشو گذاشت رو شونه انیلا
انیلا:🍅 هی ...دس..تتو بردار
دمیتریوس :خب جا نیست چیکار کنم؟
انیلا: خب این بارو باید تحمل کنم
و بله انیلا خوابش برد !🗿🤙🏻
دمیتریوس : «چطوری میتونه انقد ناز بخوابه؟ »
دمیتریوس هم گرفت خوابید و سرشو گذاشت رو سر انیلا و بله بکی اینا رو هم دید پاشد عکس گرفت 🗿
دو ساعت بعد °^
آقای هندرسون: بچه ها رسیدیم وسایلتون رو بردارید پیاده شیم
انیلا پاشد و دید که دمیتریوس بغلش کرده و خوابیده
انیلا:«وای قلبم داره از جاش در میاد بس کن!🍅» هی...پا..پاشو.... ببینممممم
دمیتریوس: چی🥱(خمیازه) شده؟
انیلا : هیچی پاشو رسیدیم از روم بلند شو !
دامیان بیدار شدو خودشو تو اون وضعیت دید بعد سریع خودشو جدا کرد بعد
دامیان: بیدار شو کله صورتی رسیدیم
انیا:ها؟...اوم...باشه
آقای هندرسون: بچه ها مثل اینکه مدرسه به جای اینکه به هر گروه یه چادر بده چند تا چادر بزرگ داده الان گروه هایی که تو یه چادر میمونن رو میگم :
گروه اول آنیا فورجر و دامیان دزموند و انیلا فورجر و دمیتریوس دزموند و بکی بلک بل و لوکاس ریونت و لیلی جکسون و لوکا رِیونت شما تو یه چادر
گروه دوم.....
بکی : حداقل خوبه باهم افتادیم
انیلا : اره واقعا ولی فک کنم تو چادر باید با هم گروهی هامون تو یه اتاق بمونیم !
دمیتریوس: چه عالی
انیلا: منظورت چیه ؟
دمیتریوس: هیچی
انیلا:🤔
روز اردو °^
آقای هندرسون: بچه ها لطفاً پیش هم گروهیتون بشینید
همه نشستن آنیلا و دمیتریوس نشستن و آنیا و دامیان دو ردیف عقب تر و بکی هم با لوکاس وسط اونا نشست یکم که گذشت دامیان احساس کرد یه چیزی افتاد رو شونش دید که آنیا خوابش برده
دامیان:🍅«موهاش بوی بهشت میده ! .....چرا انقد قلبم داره تند میزنه؟ آروم باش تو هیچ حسی به این دختر نداری !»
اما خب دامیان خبر نداشت که خودشم خوابش برد و سرشو گذاشت رو سر آنیا که تو همین لحظه بکی برگشت یه چیزی به آنیا بگه که این صحنه رو دید و عکس گرفت
متاسفانه چون دمیتریوس و انیلا جلو نشسته بودن جاشون تنگ بود و چسبیده بودن به هم دمیتریوس دستشو گذاشت رو شونه انیلا
انیلا:🍅 هی ...دس..تتو بردار
دمیتریوس :خب جا نیست چیکار کنم؟
انیلا: خب این بارو باید تحمل کنم
و بله انیلا خوابش برد !🗿🤙🏻
دمیتریوس : «چطوری میتونه انقد ناز بخوابه؟ »
دمیتریوس هم گرفت خوابید و سرشو گذاشت رو سر انیلا و بله بکی اینا رو هم دید پاشد عکس گرفت 🗿
دو ساعت بعد °^
آقای هندرسون: بچه ها رسیدیم وسایلتون رو بردارید پیاده شیم
انیلا پاشد و دید که دمیتریوس بغلش کرده و خوابیده
انیلا:«وای قلبم داره از جاش در میاد بس کن!🍅» هی...پا..پاشو.... ببینممممم
دمیتریوس: چی🥱(خمیازه) شده؟
انیلا : هیچی پاشو رسیدیم از روم بلند شو !
دامیان بیدار شدو خودشو تو اون وضعیت دید بعد سریع خودشو جدا کرد بعد
دامیان: بیدار شو کله صورتی رسیدیم
انیا:ها؟...اوم...باشه
آقای هندرسون: بچه ها مثل اینکه مدرسه به جای اینکه به هر گروه یه چادر بده چند تا چادر بزرگ داده الان گروه هایی که تو یه چادر میمونن رو میگم :
گروه اول آنیا فورجر و دامیان دزموند و انیلا فورجر و دمیتریوس دزموند و بکی بلک بل و لوکاس ریونت و لیلی جکسون و لوکا رِیونت شما تو یه چادر
گروه دوم.....
بکی : حداقل خوبه باهم افتادیم
انیلا : اره واقعا ولی فک کنم تو چادر باید با هم گروهی هامون تو یه اتاق بمونیم !
دمیتریوس: چه عالی
انیلا: منظورت چیه ؟
دمیتریوس: هیچی
انیلا:🤔
- ۲۵۵
- ۲۵ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط