عشقونفرت
╭────────╮
𝐥𝐨𝐯𝐞 𝐚𝐧𝐝 𝐡𝐚𝐭𝐞
╰────────╯
عــشــقونــفــرت²⁷
جونگ کوک دستشو گذاشت جلوی دهن دویون و گفت:خفه میشی یا خفهت کنم؟
دست جونگ کوک و پس زد و گفت:باشه بابا..
بوکسر؟..یعنی جونگ کوک هم توی اون مسابقات شرکت میکنه؟
جونگ کوک بلند شد و گفت:من میرم غذا رو حساب کنم
و بعد رفت.
چاپستیک رو گذاشتم توی بشقاب و گفتم:جونگ کوک هم توی اون مسابقات شرکت میکنه؟
شونه هاشو انداخت بالا و گفت:شاید..
دوتا بشقاب دوکبوکی و رامن رو گذاشتم جلوش و گفتم:خب نظرت راجب یه معامله چیه؟
آروم خندید و گفت:خوب منو میشناسی خانم لی
و بعد آروم ادامه داد:جونگ کوک از بچگی توی جمع قلدرا و بوکسرای زیرزمینی بزرگ شده..البته با پول کُشتی هایی که میگرفت شهریه مدرسه و دانشگاهشو میداد،با همون پولا تونست بره دانشگاه و مدرک بگیره
سرمو تکون دادم و گفتم:او..
توی همین لحظه جونگ کوک از مغازه اومد بیرون و گفت:بریم
بلند شدم و روبه دویون گفتم:امیدوارم بازم همو ببینیم اقای چوی دویون
لبخند پررنگی زد و گفت:امیدوارم
جونگ کوک به سمت ماشین رفت و درو برام باز کرد.
ماشین شروع به حرکت کرد..
داشتم به حرفای دویون فکر میکردم..
جونگ کوک چه زندگی دردناکی داشته..
یهو با صدای جونگ کوک به خودم اومدم.
_تو و دویون..داشتید درمورد چی حرف میزدید؟
سرمو کج کردم و گفتم:من..من و دویون؟..خب داشتیم درمورد..درمورد آسمون حرف میزدیم..اره آسمون امشب خیلی خوشگله
سرشو تکون داد و گفت:آها..
مشخص بود حرفمو باور نکرده.
تا رسیدم خونه روی تخت دراز کشیدم..
امروز خیلی خسته شده بودم و خوابم میومد.
تا چشمامو بستم به عالم بیخبری رفتم.
آروم چشمامو باز کردم.
ساعت چنده؟..دیرم شده!...
#فیک#رمان#جیمین#بی_تی_اس#عشق_و_نفرت#وی#تهیونگ#جونگکوک#شوگا#نامجون#جی_هوپ#جین#سناریو
𝐥𝐨𝐯𝐞 𝐚𝐧𝐝 𝐡𝐚𝐭𝐞
╰────────╯
عــشــقونــفــرت²⁷
جونگ کوک دستشو گذاشت جلوی دهن دویون و گفت:خفه میشی یا خفهت کنم؟
دست جونگ کوک و پس زد و گفت:باشه بابا..
بوکسر؟..یعنی جونگ کوک هم توی اون مسابقات شرکت میکنه؟
جونگ کوک بلند شد و گفت:من میرم غذا رو حساب کنم
و بعد رفت.
چاپستیک رو گذاشتم توی بشقاب و گفتم:جونگ کوک هم توی اون مسابقات شرکت میکنه؟
شونه هاشو انداخت بالا و گفت:شاید..
دوتا بشقاب دوکبوکی و رامن رو گذاشتم جلوش و گفتم:خب نظرت راجب یه معامله چیه؟
آروم خندید و گفت:خوب منو میشناسی خانم لی
و بعد آروم ادامه داد:جونگ کوک از بچگی توی جمع قلدرا و بوکسرای زیرزمینی بزرگ شده..البته با پول کُشتی هایی که میگرفت شهریه مدرسه و دانشگاهشو میداد،با همون پولا تونست بره دانشگاه و مدرک بگیره
سرمو تکون دادم و گفتم:او..
توی همین لحظه جونگ کوک از مغازه اومد بیرون و گفت:بریم
بلند شدم و روبه دویون گفتم:امیدوارم بازم همو ببینیم اقای چوی دویون
لبخند پررنگی زد و گفت:امیدوارم
جونگ کوک به سمت ماشین رفت و درو برام باز کرد.
ماشین شروع به حرکت کرد..
داشتم به حرفای دویون فکر میکردم..
جونگ کوک چه زندگی دردناکی داشته..
یهو با صدای جونگ کوک به خودم اومدم.
_تو و دویون..داشتید درمورد چی حرف میزدید؟
سرمو کج کردم و گفتم:من..من و دویون؟..خب داشتیم درمورد..درمورد آسمون حرف میزدیم..اره آسمون امشب خیلی خوشگله
سرشو تکون داد و گفت:آها..
مشخص بود حرفمو باور نکرده.
تا رسیدم خونه روی تخت دراز کشیدم..
امروز خیلی خسته شده بودم و خوابم میومد.
تا چشمامو بستم به عالم بیخبری رفتم.
آروم چشمامو باز کردم.
ساعت چنده؟..دیرم شده!...
#فیک#رمان#جیمین#بی_تی_اس#عشق_و_نفرت#وی#تهیونگ#جونگکوک#شوگا#نامجون#جی_هوپ#جین#سناریو
- ۷۲.۵k
- ۲۶ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۴۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط