عشقونفرت
╭────────╮
𝐥𝐨𝐯𝐞 𝐚𝐧𝐝 𝐡𝐚𝐭𝐞
╰────────╯
عــشــقونــفــرت²⁹
قهوه رو گذاشتم روی میز و گفتم:تو کسی به اسم یون هو میشناسی؟
تعجب زده بهم خیره شد و گفت:بهت پیام داده؟
سرمو تکون دادم و گفتم:اره..کیه؟
هوفی کشید و جواب داد:اکست..تقریبا دو سال پیش بدون اینکه چیزی بهت بگه رفت پاریس..راستش خیلی رابطه خوبی داشتین،همیشه باهم بودید
تار مویی که توی صورتش بود رو زد پشت گوشش و ادامه داد:بعد از رفتنش ضربه خیلی بدی خوردی،تازه بعد از یه سال تونستی کامل فراموشش کنی..منم دیروز فهمیدم برگشته کُره
همینو کم داشتم..
گوشی رو خاموش کردم و گذاشتمش روی میز.
بعد از لحظه ای سکوت گفت:میخواد تو رو ببینه؟
سرمو تکون دادم.
نفس عمیقی کشید و پاشو انداخت روی اونیکی پاش.
_بهتره بری و ببینیش
سرمو به سمتش چرخوندم و گفتم:چرا؟
شونه هاشو انداخت بالا و گفت:خب پدر اون توی پاریس یه نمایشگاه ماشین خیلی بزرگ داره،مادرشم صاحب یه برنده معروفه،بنظرم از دستش نده
باورم نمیشه..
یه دختر چقدر میتونه پول پرست باشه.
چیزی نگفتم و فقط نیشخندی زدم.
کیفشو برداشت،بلند شد و گفت:یا حداقل میتونی ببینیش و بهش بگی دوستش نداری تا زیاد امیدوار نباشه..به هر حال من میرم،میــبــیـنـــمت
و بعد زیر لب خنده ای کرد و رفت..
ساعت هفت بود..
جونگ کوک هنوز نیومده..
منم حوصلهم توی خونه سر میره.
نمیدونم چرا اما نمیتونستم از فکر کردن به اون مرد دست بردارم.
دلم میخواست ببینمش،میخواستم بدونم چه خاطره هایی باهم داشتیم.
باورم نمیشه قلبی که توی سینهم میتپه یه زمانی عاشق بوده.
هوفی کشیدم و از روی تخت بلند شدم.
یه لحظه به سرم زد برم ببینمش.
خیلی کنجکاو بودم راجبش.
گوشیمو برداشتم و صفحه چتشو باز کردم.
+سلام..الان میام همین لوکیشن...
#فیک#رمان#جیمین#بی_تی_اس#عشق_و_نفرت#وی#تهیونگ#جونگکوک#شوگا#نامجون#جی_هوپ#جین#سناریو
𝐥𝐨𝐯𝐞 𝐚𝐧𝐝 𝐡𝐚𝐭𝐞
╰────────╯
عــشــقونــفــرت²⁹
قهوه رو گذاشتم روی میز و گفتم:تو کسی به اسم یون هو میشناسی؟
تعجب زده بهم خیره شد و گفت:بهت پیام داده؟
سرمو تکون دادم و گفتم:اره..کیه؟
هوفی کشید و جواب داد:اکست..تقریبا دو سال پیش بدون اینکه چیزی بهت بگه رفت پاریس..راستش خیلی رابطه خوبی داشتین،همیشه باهم بودید
تار مویی که توی صورتش بود رو زد پشت گوشش و ادامه داد:بعد از رفتنش ضربه خیلی بدی خوردی،تازه بعد از یه سال تونستی کامل فراموشش کنی..منم دیروز فهمیدم برگشته کُره
همینو کم داشتم..
گوشی رو خاموش کردم و گذاشتمش روی میز.
بعد از لحظه ای سکوت گفت:میخواد تو رو ببینه؟
سرمو تکون دادم.
نفس عمیقی کشید و پاشو انداخت روی اونیکی پاش.
_بهتره بری و ببینیش
سرمو به سمتش چرخوندم و گفتم:چرا؟
شونه هاشو انداخت بالا و گفت:خب پدر اون توی پاریس یه نمایشگاه ماشین خیلی بزرگ داره،مادرشم صاحب یه برنده معروفه،بنظرم از دستش نده
باورم نمیشه..
یه دختر چقدر میتونه پول پرست باشه.
چیزی نگفتم و فقط نیشخندی زدم.
کیفشو برداشت،بلند شد و گفت:یا حداقل میتونی ببینیش و بهش بگی دوستش نداری تا زیاد امیدوار نباشه..به هر حال من میرم،میــبــیـنـــمت
و بعد زیر لب خنده ای کرد و رفت..
ساعت هفت بود..
جونگ کوک هنوز نیومده..
منم حوصلهم توی خونه سر میره.
نمیدونم چرا اما نمیتونستم از فکر کردن به اون مرد دست بردارم.
دلم میخواست ببینمش،میخواستم بدونم چه خاطره هایی باهم داشتیم.
باورم نمیشه قلبی که توی سینهم میتپه یه زمانی عاشق بوده.
هوفی کشیدم و از روی تخت بلند شدم.
یه لحظه به سرم زد برم ببینمش.
خیلی کنجکاو بودم راجبش.
گوشیمو برداشتم و صفحه چتشو باز کردم.
+سلام..الان میام همین لوکیشن...
#فیک#رمان#جیمین#بی_تی_اس#عشق_و_نفرت#وی#تهیونگ#جونگکوک#شوگا#نامجون#جی_هوپ#جین#سناریو
- ۸۱.۱k
- ۲۷ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۴۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط