{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

عشقونفرت

‌╭────────╮
𝐥𝐨𝐯𝐞 𝐚𝐧𝐝 𝐡𝐚𝐭𝐞
‌╰────────╯
عــشــق‌و‌نــفــرت²⁵
چشمام گرد شد..تا خواستم چیزی بگم جونگ کوک گفت:بله،البته خیلی سخت بود دل همچین خانم زیبایی رو ببرم
اون..اون شوخیش گرفته؟
ایستادن قلبمو برای یه لحظه احساس کردم..
آجوما خنده ای کرد و گفت:اوو،گونه هاش گل انداخت
جونگ کوک زیر لب خندید و روبه من گفت:روی یکی از صندلی ها بشین تا غذا بیارم
و همراه آجوما وارد مغازه شد.
از اینجا میشه ستاره هارو دید.
چقدر قشنگن..
لحظه ای بعد جونگ کوک با دوتا کاسه تو دستش اومد.
روی صندلی روبه‌رویی نشست و گفت:رامن و دوکبوکی های آجوما خیلی خوش‌مزه‌س
لبخندی زدم،چاپستیک‌و برداشتم و گفتم:تو چی؟
جواب داد:من خوردم
ابرو هامو انداختم بالا و پرسیدم:آجوما رو از کجا می‌شناسی؟
جواب داد:وقتی تازه پدر و مادرم رو از دست داده بودم دربه‌در دنبال غذا بودم..اما هیچ‌کس حاضر نبود به یه پسربچه بی‌نوا یه لقمه نون بده
اشک توی چشمام حدقه زد..این مرد چه روزای سختی رو گذرونده.
نفس عمیقی کشید و گفت:اما آجوما همیشه یه کاسه برنج بهم میداد و می‌گفت هر وقت بزرگ شدی و واسه خودت مردی شدی پولشو میدی
لبخندی رو لبم نشست و گفتم:چه اجومای مهربونی
یکم از دوکبوکی خودم و گفتم:خیلی خوشمزه‌س
_ببینید براتون چی آوردم..
آجوما با یه بطری سوجو به سمتمون اومد.
گذاشت روی میز و گفت:این غذا بدون سوجو اصلا نمی‌چسبه
تعظیم کوتاهی کردم و گفتم:ممنونم
آروم خندید و گفت:خواهش میکنم
و بعد رفت.
جونگ کوک داشت بطری رو باز می‌کرد که یهو یه موتور جلوی مغازه وایساد.
جونگ کوک هوفی کشید و گفت:نمیشه یه شب راحتم بزاری؟...

#فیک#رمان#جیمین#بی_تی_اس#عشق_و_نفرت#وی#تهیونگ#جونگکوک#شوگا#نامجون#جی_هوپ#جین#سناریو
دیدگاه ها (۳۸)

‌╭────────╮ 𝐥𝐨𝐯𝐞 𝐚𝐧𝐝 𝐡𝐚𝐭𝐞 ‌╰────────╯عــشــق‌و‌نــف...

‌╭────────╮ 𝐥𝐨𝐯𝐞 𝐚𝐧𝐝 𝐡𝐚𝐭𝐞 ‌╰────────╯عــشــق‌و‌نــف...

‌╭────────╮ 𝐥𝐨𝐯𝐞 𝐚𝐧𝐝 𝐡𝐚𝐭𝐞 ‌╰────────╯عــشــق‌و‌نــف...

‌╭────────╮ 𝐥𝐨𝐯𝐞 𝐚𝐧𝐝 𝐡𝐚𝐭𝐞 ‌╰────────╯عــشــق‌و‌نــف...

part49 عشق پنهان《ویو ات》رفتم توی اتاقم و رو تخت دراز کشیدم ک...

part 5عشق پنهانجونگ کوک: اجومااا《 داد》اجوما: بلهجونگ کوک: گو...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط