{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

دست هایم را که مشت کردم

دست هایم را که مشت کردم،

با کنجکاوی پرسید:چه پنهان کرده ای؟

گفتم: یک راز !

آرام مثل شبنمی که روی تمشک می نشیند

در آغوشم نشست

نفس هایم که مثل باران روی موهاش و گردنش ریخت

از لبهاش یک بوسه چیدم و گفتم !

یک راز به همین شیرینی؛

به همین تازگی،

یک دوستت دارم ناب..
دیدگاه ها (۱)

این حرف‌های جدید را کنار بگذارمی‌خواهم مثل آدم‌های قدیمیبا ت...

کاش من و تودو جلد از یک رمان عاشقانه بودیمتنگ در آغوش همخواب...

شاید نباشم تو اما هر روز صبحپنجره قلبت را باز کن ودوستت دارم...

🙏🙏 #خاص

Part ¹³³ا.ت ویو:کنارش نشسته بودم و نگاهش میکردم..چشماش عجیب ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط