این پارت تقدیم میشه به n

این پارت تقدیم میشه به @n39752737

P4۱ -

باکوگو از ساختمان قهرمانان با سرعت خارج شد، ذهنش از اطلاعات جدیدی که به دست آورده بود، در حال انفجار بود. هوای سرد عصر روی صورتش نشست، اما او حتی آن را حس نمی‌کرد. تنها چیزی که در ذهنش تکرار می‌شد، تصویر میدوریا بود؛ میدوریایی که بی‌خبر از تمام این نقشه‌ها، روی تخت بیمارستان دراز کشیده بود.

او با سرعت به سمت بیمارستان رانندگی کرد. در تمام مسیر، مشت‌هایش را آنقدر به روی فرمان گره کرده بود که مفاصلش سفید شده بودند. افکار تاریک و خشن از انتقام در سرش می‌چرخید، اما عمیق‌تر از آن، ترسی بود که مانند ماری سرد به دور قلبش حلقه زده بود: ترس از دست دادن.

وقتی به اتاق میدوریا رسید، برای یک لحظه در پشت در ایستاد. نفس عمیقی کشید و سعی کرد چهره‌اش را آرام کند. نمی‌خواست میدوریا بیشتر از این نگران شود.

اما وقتی در را باز کرد، صحنه‌ای که دید، نفس‌اش را در سینه حبس کرد.

میدوریا روی تخت نشسته بود و به آرامی سعی می‌کرد دستش را بلند کند. صورتش از اشک پر بود و قطره‌های عرق روی پیشانی‌اش نشسته بود. او با اراده‌ای آهنین، در حال مبارزه با ضعف بدنش بود.

با دیدن باکوگو، چهره‌اش روشن شد.
**میدوریا (با لبخندی ضعیف اما مصمم‌تر از قبل):** "کاچان! برگشتی... خیالت راحت، من خوبم. دارم قوی‌تر می‌شم."

باکوگو نتوانست چیزی بگوید. تمام خشم، ترس و اضطرابش برای یک لحظه تحت الشعاع نگاه مصمم و پر از امید میدوریا قرار گرفت. او به سمت تخت رفت و بدون اینکه بگوید، روی صندلی کنار تخت نشست.

چند ثانیه در سکوت گذشت. باکوگو به دستان میدوریا نگاه می‌کرد که هنوز کمی می‌لرزیدند.

**باکوگو (بالاخره با صدایی کمی خشنتر از حد معمول):** "باید یه چیزی رو بهت بگم. همه چیز رو."

او تمام ماجرا را تعریف کرد. از اعترافات مرد مهاجم، از نقشهٔ شیگاراکی برای دزدیدن «وان فور آل»، از سم و اثرات آن، و از اینکه احتمالاً هدف بعدی آنها شودا یا هر کس دیگری با قدرتی مشابه خواهد بود.

در حالی که باکوگو صحبت می‌کرد، چهرهٔ میدوریا کم‌کم از شادی به جدیت و سپس به نوعی خالص تغییر کرد. وقتی باکوگو حرفش تمام شد، میدوریا دیگر آن پسر آسیب‌پذیر روی تخت بیمارستان نبود. نگاهش ثابت و پر از عزم بود.

**میدوریا (با صدایی آرام اما محکم):** "پس باید متوقفشون کنیم."

باکوگو اخم کرد.
**باکوگو:** "تو توی شرایطی نیستی که—"

**میدوریا (حرفش را قطع کرد):** "کاچان. اونها به خاطر قدرت منه که دارن این کار رو می‌کنن. من نمی‌تونم فقط همینجا بشینم و تماشا کنم. به خصوص اگه قراره به دوستامون هم صدمه بزنن."

او مستقیم به چشمان باکوگو نگاه کرد. در نگاهش نه اثری از ترس بود و نه تردید.

**میدوریا:** "تو تنها نیستی. منم باهات میام. قول می‌دم که مواظب خودم باشم... اما باید این کار رو بکنیم."

باکوگو به او خیره شد. می‌دانست که بحث کردن فایده‌ای ندارد. این همان اراده‌ای بود که همیشه در میدوریا وجود داشت، حتی زمانی که ضعیف‌ترین بود. حالا این اراده، با تجربه‌های اخیر و درکی عمیق‌تر از مسئولیتش، تقویت شده بود.

بالاخره باکوگو با اکراه سر تکان داد. نمی‌توانست جلوی او را بگیرد، اما می‌تواند از او محافظت کند.

**باکوگو (با آهی سنگین):** "خب. اما تو از دستورات من پیروی می‌کنی. دقیقاً. بدون هیچ بحثی."

میدوریا لبخند کوچکی زد و سرش را تأیید‌کنانه تکان داد.
**میدوریا:** "قبول هست."

در آن لحظه، در سکوت اتاق بیمارستان، یک پیمان جدید بین آنها بسته شد. نه به عنوان رقیب، نه به عنوان دوستِ صرف، بلکه به عنوان دو شریک که آماده بودند تا با هر خطری برای محافظت از یکدیگر و آنچه به آن باور داشتند، بجنگند.

**ادامه دارد...**
نویسنده پارت های قبل : @n39752737
دیدگاه ها (۷)

این پارت تقدیم میشه به @n39752737P۴۲باکوگو میدوریا را با احت...

{سناریوی شماره ۸} || پارت بیست بیست چهارم ||نام سناریو: 《 قل...

این پارت تقدیم میشه به @n39752737P40صبح روز بعد، ساعت ۱۰ صبح...

این سناریوی تقدیم میشه به ایزوکو

از خاکستر تا اشرار پارت دوم

رقیب سخت

از خاکستر تا اشرار پارت سوم

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط