p
p9
دازای : اگه... غل... بدی... تو.. بغلت.. بخوابم... میام
چویا : باشه ولی باید بری دوش بگیریا
دازای : باشه
* فیودور هم از عصبانیت سرخ شده بود که
.. چویا تا طبقه ی 10 دازای رو کول میکنه و فیودور از حرسش به چویا نگفت که اسانسور هست
فیودور: هی اسانسور اونجانا
چویا : میمردی زودتر میگفتی
* چویا دازای رو میذاره تو اسانسور وقتی فیودور داشت میرفت تو اسانسور در بسته میشه و فیودور جا میمونه
چویا :🥴 اخی
خونه ی دازای
چویا : چند کیلویی مگه تو ها
دای رو میندازه تو وان
تا پارت 10 بای ❤🥰
دازای : اگه... غل... بدی... تو.. بغلت.. بخوابم... میام
چویا : باشه ولی باید بری دوش بگیریا
دازای : باشه
* فیودور هم از عصبانیت سرخ شده بود که
.. چویا تا طبقه ی 10 دازای رو کول میکنه و فیودور از حرسش به چویا نگفت که اسانسور هست
فیودور: هی اسانسور اونجانا
چویا : میمردی زودتر میگفتی
* چویا دازای رو میذاره تو اسانسور وقتی فیودور داشت میرفت تو اسانسور در بسته میشه و فیودور جا میمونه
چویا :🥴 اخی
خونه ی دازای
چویا : چند کیلویی مگه تو ها
دای رو میندازه تو وان
تا پارت 10 بای ❤🥰
- ۴.۸k
- ۰۵ بهمن ۱۴۰۳
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط