{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

معامله

معامله
p20
چند دقیقه بعد، جونگ‌کوک آرام از آغوش تهیونگ بیرون آمد.

نگاهش را پایین انداخت و کمی خجالت‌زده موهایش را مرتب کرد.

«دست من نبود...»

تهیونگ ابرویش را بالا برد.

جونگ‌کوک با جدیت ساختگی ادامه داد:

«گرگم خواست.»

چند ثانیه سکوت برقرار شد.

تهیونگ خشک گفت:

«گرگت؟»

جونگ‌کوک سر تکان داد.

«آره.»

تهیونگ نگاهش کرد.

«پس از این به بعد هر کاری کردی، می‌گی گرگت خواسته؟»

جونگ‌کوک لبخند شیطنت‌آمیزی زد.

«اگه جواب بده، چرا که نه؟»

تهیونگ چشمانش را ریز کرد.

«تو داری از گرگت سوءاستفاده می‌کنی.»

جونگ‌کوک خندید.

«بالاخره یکی باید ازش دفاع کنه.»

تهیونگ چیزی نگفت.

اما گوشه‌ی لبش برای کسری از ثانیه تکان خورد.

جونگ‌کوک همان لحظه متوجه شد.

«صبر کن...»

تهیونگ دوباره صورتش را بی‌حالت کرد.

«چی؟»

جونگ‌کوک با هیجان گفت:

«تو الان نزدیک بود لبخند بزنی!»

تهیونگ سرد جواب داد:

«اشتباه دیدی.»

«نه! دیدم!»

«نه.»

«دیدم.»

«جونگ‌کوک.»

«تهیونگ.»

چند ثانیه به هم خیره ماندند.

و برای اولین بار، صدای خنده‌ی آرام جونگ‌کوک اتاق را پر کرد.

تهیونگ چیزی نگفت.

اما این بار هم از شنیدن آن صدا ناراحت نشد.تهیونگ از اتاق خارج شد و به سمت اتاق کارش رفت.

در که بسته شد، جونگ‌کوک روی تخت نشست و نفس عمیقی کشید.

چند ثانیه بعد صدای آشنای گرگ درونش در ذهنش پیچید.

گرگ: «بالاخره بغلش کردی.»

جونگ‌کوک چشم‌هایش را بست.

«میشه انقدر حرف نزنی؟»

گرگ: «نوچ.»

جونگ‌کوک پوفی کرد.

«آخه مگه نمی‌بینی ازم خوشش نمیاد؟»

گرگ چند لحظه ساکت ماند.

بعد با لحنی مطمئن جواب داد:

«چرا... ولی من دوستش دارم.»

جونگ‌کوک با تعجب چشم باز کرد.

«تو؟»

«آره.»

«هوف...»

جونگ‌کوک خودش را روی بالش انداخت.

«یک‌طرفه‌ست احساسات تو.»

گرگ با لجبازی جواب داد:

«مهم نیست.»

جونگ‌کوک به سقف خیره شد.

«چرا؟»

«چون وقتی نزدیکش می‌شیم، دیگه احساس نمی‌کنم زندانی‌ام.»

جونگ‌کوک ساکت شد.

گرگ ادامه داد:

«اون مثل بقیه نیست.»

جونگ‌کوک آهسته گفت:

«از کجا می‌دونی؟»

«چون وقتی تو درد کشیدی، نرفت.»

جونگ‌کوک چیزی نگفت.

چند ثانیه بعد، گرگ آرام‌تر گفت:

«شاید هنوز دوستت نداشته باشه... ولی حداقل دیگه نمی‌خواد از دستت بده.»

جونگ‌کوک لبخند خیلی کوچکی زد.

«تو زیادی امیدوار شدی.»

**«تو زیادی ناامیدی.»

جونگ‌کوک بالش را روی صورتش گذاشت.

«خفه شو.»

**«نوچ.»

جونگ‌کوک خنده‌ی کوتاهی کرد.

برای اولین بار، بحث با گرگ درونش بیشتر شبیه یک گفت‌وگوی دوستانه بود تا جنگی که سال‌ها با خودش داشت.

و آن طرف عمارت، تهیونگ پشت میز کارش نشسته بود.

اما برخلاف همیشه...

برای اولین بار نتوانست روی پرونده‌های جلویش تمرکز کند.

ذهنش مدام به همان آغوش کوتاه برمی‌گشت.

و به جمله‌ی جونگ‌کوک:

«فقط یکم تحملم کن.»
دیدگاه ها (۰)

معامله جونگ‌کوک چند لحظه در سکوت نشست.بعد نفس عمیقی کشید.گرم...

معامله p19چند روز گذشت.حال جونگ‌کوک بهتر شده بود.دیگر دستگاه...

معامله p18درهای اتاق با عجله باز شد.چند پزشک وارد شدند و تجه...

معامله p16جونگ‌کوک انگشت‌هایش را آرام روی ملحفه کشید.«دردم خ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط