(دو پارتی،درخواستی)
(دو پارتی،درخواستی)
پارت اول
از صبح حالم افتضاح بود. بدنم درد میکرد، گلوم میسوخت و تب هم ولم نمیکرد. فقط زیر پتو مچاله شده بودم و هر بار گوشیم زنگ میخورد، بیحوصله سایلنتش میکردم.
یه دفعه صدای باز شدن در خونه اومد.
ـ «عشقم؟ اومدم...»
همون لحظه دلم ریخت. جیهوپ قرار نبود انقدر زود برگرده.
چند ثانیه بعد در اتاق باز شد. همین که نگاهم کرد، لبخند همیشگیش آروم از روی صورتش محو شد.
سریع اومد کنار تخت و نشست.
ـ «هی... چرا اینقدر رنگت پریده؟»
خواستم مثل همیشه بگم «چیزی نیست»، ولی صدام اونقدر گرفته بود که خودم هم باورم نشد.
ـ «فقط... یه کم سرما خوردم...»
بدون اینکه چیزی بگه، دستشو روی پیشونیم گذاشت.
چند ثانیه همونطور موند، بعد با نگرانی گفت:
ـ «یه کم؟ داری از تب میسوزی.»
لبخند بیجونی زدم.
ـ «خودش خوب میشه...»
اخماش رفت تو هم.
ـ «از کی اینجوری شدی؟»
ـ «از صبح...»
ـ «و از صبح حتی یه پیام هم ندادی؟»
آروم شونه بالا انداختم.
ـ «نمیخواستم وسط کارت نگران شی.»
یه نفس عمیق کشید، انگار هم دلخور بود، هم نگران.
ـ «من اگه وسط کار بفهمم حالت بده، ناراحت میشم؛ ولی اگه بعداً بفهمم تنهایی این همه درد کشیدی، هزار برابر بیشتر ناراحت میشم.»
بعد از جام بلند شد.
ـ «تکون نخور، الان برمیگردم.»
چند دقیقه بعد با یه سینی برگشت؛ یه لیوان آب، دارو، دماسنج و یه کاسه سوپ داغ.
سینی رو روی میز گذاشت و نشست کنارم.
ـ «اول تبتو اندازه بگیریم، بعد دارو بخور.»
همین که اسم دارو اومد، صورتم جمع شد.
ـ «جیهوپ... تلخه.»
خندید.
ـ «میدونم. ولی اگه بخوریش، بعدش هرچی دلت بخواد برات میگیرم.»
لبمو جمع کردم.
ـ «حتی بستنی؟»
با خنده سر تکون داد.
ـ «حتی بستنی... البته وقتی خوب شدی.»
آخرش با کلی غر زدن دارو رو خوردم.
اونم با ذوق لبخند زد و موهامو آروم به هم ریخت.
ـ «آفرین دختر خوب... حالا فقط استراحت کن. از این به بعد همهچی با منه.»
ادامه دارد.
پارت اول
از صبح حالم افتضاح بود. بدنم درد میکرد، گلوم میسوخت و تب هم ولم نمیکرد. فقط زیر پتو مچاله شده بودم و هر بار گوشیم زنگ میخورد، بیحوصله سایلنتش میکردم.
یه دفعه صدای باز شدن در خونه اومد.
ـ «عشقم؟ اومدم...»
همون لحظه دلم ریخت. جیهوپ قرار نبود انقدر زود برگرده.
چند ثانیه بعد در اتاق باز شد. همین که نگاهم کرد، لبخند همیشگیش آروم از روی صورتش محو شد.
سریع اومد کنار تخت و نشست.
ـ «هی... چرا اینقدر رنگت پریده؟»
خواستم مثل همیشه بگم «چیزی نیست»، ولی صدام اونقدر گرفته بود که خودم هم باورم نشد.
ـ «فقط... یه کم سرما خوردم...»
بدون اینکه چیزی بگه، دستشو روی پیشونیم گذاشت.
چند ثانیه همونطور موند، بعد با نگرانی گفت:
ـ «یه کم؟ داری از تب میسوزی.»
لبخند بیجونی زدم.
ـ «خودش خوب میشه...»
اخماش رفت تو هم.
ـ «از کی اینجوری شدی؟»
ـ «از صبح...»
ـ «و از صبح حتی یه پیام هم ندادی؟»
آروم شونه بالا انداختم.
ـ «نمیخواستم وسط کارت نگران شی.»
یه نفس عمیق کشید، انگار هم دلخور بود، هم نگران.
ـ «من اگه وسط کار بفهمم حالت بده، ناراحت میشم؛ ولی اگه بعداً بفهمم تنهایی این همه درد کشیدی، هزار برابر بیشتر ناراحت میشم.»
بعد از جام بلند شد.
ـ «تکون نخور، الان برمیگردم.»
چند دقیقه بعد با یه سینی برگشت؛ یه لیوان آب، دارو، دماسنج و یه کاسه سوپ داغ.
سینی رو روی میز گذاشت و نشست کنارم.
ـ «اول تبتو اندازه بگیریم، بعد دارو بخور.»
همین که اسم دارو اومد، صورتم جمع شد.
ـ «جیهوپ... تلخه.»
خندید.
ـ «میدونم. ولی اگه بخوریش، بعدش هرچی دلت بخواد برات میگیرم.»
لبمو جمع کردم.
ـ «حتی بستنی؟»
با خنده سر تکون داد.
ـ «حتی بستنی... البته وقتی خوب شدی.»
آخرش با کلی غر زدن دارو رو خوردم.
اونم با ذوق لبخند زد و موهامو آروم به هم ریخت.
ـ «آفرین دختر خوب... حالا فقط استراحت کن. از این به بعد همهچی با منه.»
ادامه دارد.
- ۳.۰k
- ۱۷ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط