ᴘᴀʀᴛ ۶ | گذشتهی آرا
ᴘᴀʀᴛ ۶ | گذشتهی آرا
مدیر آروم پرونده رو باز کرد.
ـ اسمش آراست... هفده سالشه.
جونگکوک ساکت گوش میداد.
ـ از بچگی اینجا بزرگ شده. پدر و مادرش رو هیچوقت پیدا نکردیم.
چند ثانیه سکوت شد.
مدیر ادامه داد:
ـ با اینکه همیشه لبخند میزنه، ولی شبایی هست که تا صبح بیداره... فقط نمیخواد کسی بفهمه.
جونگکوک نگاهش روی عکس پرونده موند.
همون موقع صدای خنده آرا از بیرون اومد.
جونگکوک از پنجره نگاه کرد.
آرا داشت با چند تا از بچهها بازی میکرد.
یه دختر کوچولو زمین خورد.
آرا سریع دوید سمتش.
ـ آخیش... درد گرفت؟
دختر کوچولو با چشمای اشکی سر تکون داد.
آرا زانو زد، دستشو فوت کرد و گفت:
ـ دیدی خوب شد؟ حالا بیا دوباره بازی کنیم.
دختر کوچولو خندید.
جونگکوک ناخودآگاه لبخند خیلی کوچیکی زد.
مدیر که متوجه شده بود، گفت:
ـ اون همیشه همینطوریه... غم خودش رو قایم میکنه تا بقیه بخندن.
جونگکوک آروم پرونده رو بست.
ـ ...
ـ میتونم یه بار دیگه بیام اینجا؟
مدیر با لبخند گفت:
ـ هر وقت بخواین، در اینجا به روتون بازه.
جونگکوک از جاش بلند شد و به سمت در رفت.
اما قبل از اینکه سوار ماشینش بشه، یه بار دیگه برگشت...
آرا هنوز همونجا وسط حیاط، با صدای بلند میخندید؛ بیخبر از اینکه شاید قراره زندگیاش کمکم تغییر کنه...
ادامه دارد...
مدیر آروم پرونده رو باز کرد.
ـ اسمش آراست... هفده سالشه.
جونگکوک ساکت گوش میداد.
ـ از بچگی اینجا بزرگ شده. پدر و مادرش رو هیچوقت پیدا نکردیم.
چند ثانیه سکوت شد.
مدیر ادامه داد:
ـ با اینکه همیشه لبخند میزنه، ولی شبایی هست که تا صبح بیداره... فقط نمیخواد کسی بفهمه.
جونگکوک نگاهش روی عکس پرونده موند.
همون موقع صدای خنده آرا از بیرون اومد.
جونگکوک از پنجره نگاه کرد.
آرا داشت با چند تا از بچهها بازی میکرد.
یه دختر کوچولو زمین خورد.
آرا سریع دوید سمتش.
ـ آخیش... درد گرفت؟
دختر کوچولو با چشمای اشکی سر تکون داد.
آرا زانو زد، دستشو فوت کرد و گفت:
ـ دیدی خوب شد؟ حالا بیا دوباره بازی کنیم.
دختر کوچولو خندید.
جونگکوک ناخودآگاه لبخند خیلی کوچیکی زد.
مدیر که متوجه شده بود، گفت:
ـ اون همیشه همینطوریه... غم خودش رو قایم میکنه تا بقیه بخندن.
جونگکوک آروم پرونده رو بست.
ـ ...
ـ میتونم یه بار دیگه بیام اینجا؟
مدیر با لبخند گفت:
ـ هر وقت بخواین، در اینجا به روتون بازه.
جونگکوک از جاش بلند شد و به سمت در رفت.
اما قبل از اینکه سوار ماشینش بشه، یه بار دیگه برگشت...
آرا هنوز همونجا وسط حیاط، با صدای بلند میخندید؛ بیخبر از اینکه شاید قراره زندگیاش کمکم تغییر کنه...
ادامه دارد...
- ۵۰۰
- ۱۷ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط