آسامی داره لباس میپوشه که
آسامی داره لباس میپوشه که.....
بکی در رو باز میکنه
بکی: اوه....خدای من.......
هیروشی: مامان....اونطوری نیست که تو فکر میکنی...
آسامی: وای خاله بکی......
بکی: وایییییییییی خداااااااااااااااااااااااااااا چهههههههه نازززززززززززز باید به آنیا بگمممم
هیروشی: فکر نمیکردم....
آسامی: اصلا.....
آنیا: الوو
بکی: واییییی آنیا جونمممم
آنیا: چیشدعع راستییی آسامی پیش شماستتت؟؟؟؟ وای خدااا مردم از نگرانی
بکی با جیغ: ارههههه پیشششش ماستتتت
و اینکه به زودی نوه دار میشیییییییی
آنیا: گانننننننننننننننننننن..!!!! بکی ببخشید اینو میگم ولی زر مفت نزن خواهشا چی بلغور میکنی؟
بکی: باور نمیکنی؟؟؟؟؟؟؟ بزار اصن عکس بگیرم
آنیا: نه نه تور جدت نکن فقط بگو چیشدع
بکی آروم تو تلفن میگه: اون دوتا مرغ عشق بدجوری باهم کنار اومدن فقط.....زیادی ....زیاد کنار اومدن
آنیا: فکر نکنم دامیان زیاد هَپی بشه
بکی: هیع.....
آنیا: هیه.. یادم نمیاد منو دامیان یکبارمممم اینطوریییی کرده باشیممم
بکی: والا .... از دست بچه های این دوره زمونه.
آنیا: وایسا... خودم میام دنبالش.
و تلفن رو قطع میکنه
ایتسوکی وایساده یه ور
آنیا: وای خدا.... پسرم ترسیدم
ایتسوکی: که به آبجی خیلیییی با اون شارلاتان خوشگذشته.....
آنیا درحالی که داره حاضر میشه: اینطوری نگو...... به هرحال اون خواهرت دیر یا زود باید شوهر کنه( و بعد میخنده)
ایتسوکی:حسابش رو میرسم.....
آنیا : هی .... کا. احمقانه نباید اصلا به ذهنت برسه ها...
ذهن ایتسوکی: میرم دم در خونه میکشم اون پسره رو بیرون و با ۴۲ ضربه چاقو میکشمش
آنیا تو ذهنش: نباید دایی یوری رو با ایتسوکی
تنها میزاشتم...
و میرن دم در خونه بکی.
بکی در رو باز میکنه
بکی: اوه....خدای من.......
هیروشی: مامان....اونطوری نیست که تو فکر میکنی...
آسامی: وای خاله بکی......
بکی: وایییییییییی خداااااااااااااااااااااااااااا چهههههههه نازززززززززززز باید به آنیا بگمممم
هیروشی: فکر نمیکردم....
آسامی: اصلا.....
آنیا: الوو
بکی: واییییی آنیا جونمممم
آنیا: چیشدعع راستییی آسامی پیش شماستتت؟؟؟؟ وای خدااا مردم از نگرانی
بکی با جیغ: ارههههه پیشششش ماستتتت
و اینکه به زودی نوه دار میشیییییییی
آنیا: گانننننننننننننننننننن..!!!! بکی ببخشید اینو میگم ولی زر مفت نزن خواهشا چی بلغور میکنی؟
بکی: باور نمیکنی؟؟؟؟؟؟؟ بزار اصن عکس بگیرم
آنیا: نه نه تور جدت نکن فقط بگو چیشدع
بکی آروم تو تلفن میگه: اون دوتا مرغ عشق بدجوری باهم کنار اومدن فقط.....زیادی ....زیاد کنار اومدن
آنیا: فکر نکنم دامیان زیاد هَپی بشه
بکی: هیع.....
آنیا: هیه.. یادم نمیاد منو دامیان یکبارمممم اینطوریییی کرده باشیممم
بکی: والا .... از دست بچه های این دوره زمونه.
آنیا: وایسا... خودم میام دنبالش.
و تلفن رو قطع میکنه
ایتسوکی وایساده یه ور
آنیا: وای خدا.... پسرم ترسیدم
ایتسوکی: که به آبجی خیلیییی با اون شارلاتان خوشگذشته.....
آنیا درحالی که داره حاضر میشه: اینطوری نگو...... به هرحال اون خواهرت دیر یا زود باید شوهر کنه( و بعد میخنده)
ایتسوکی:حسابش رو میرسم.....
آنیا : هی .... کا. احمقانه نباید اصلا به ذهنت برسه ها...
ذهن ایتسوکی: میرم دم در خونه میکشم اون پسره رو بیرون و با ۴۲ ضربه چاقو میکشمش
آنیا تو ذهنش: نباید دایی یوری رو با ایتسوکی
تنها میزاشتم...
و میرن دم در خونه بکی.
- ۱.۷k
- ۳۱ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط