Promise🦢🐾 p⁹
نگه داشتن ماشین، یونجین فهمید ک رسیدند..یونهی کیفش رو از صندلی عقب برداشت و در سمت یونجین رو باز کرد...
یونجین«بیگ هیت...اینجاست؟!
یونهی « اوهوم...میبینی چقدر بوزورگه؟ 😂🥹
یونجین « اهوم...خیلی مشتاقم همه چیز شروع شه...
یونهی « خانم خانما اونقدا هم اسون نیست...اگه دوست جون جونیت ینی من نبودم،خانم هوانگ ک سختگیر ترینننن فرد هست عمرا اجازه میداد تو حرفه میکاپ بیای
یونجین « 눈_눈
یونهی « چیه خووو
یونجین « هیچی
راوی « تو دنیا دونوع آدم وجود داره...کسایی که معتقدن سرنوشتشون از قبل معین شده.. و کسایی که معتقدن سرنوشتشونو خودشون میسازن...کارما کمکت میکنه ک حقتو پس بگیری و سرنوشتتو بسازی..پس اینجوری نیست ک چیزی بدون زحمت از قبل برات رقم خورده باشه...یونجین بدون اینکه بدونع داشت همین امر رو اجرا میکرد...یونهی لبخندی به یونجین زد و وارد ساختمان شدند...
....
تهیونگ « آروم باش....توروخدا اروم باش جیمین لطفا
جیمین در حالی که سرشو گرفته بود و گریه میکرد سرشو تکون میداد...تهیونگ کم مونده بود از استرس گریش دربیاد...دیدن دوست عزیزش که همیشه پیشتش بود توی اون وضعیت خیلی براش سخت بود...و بدتر وقتی نمیتونست هیچ کاری کنه...قطره های خون از دستاش بخاطر شکستن لیوان، روی زمین میریخت...اونا تو اتاق تمرین بودند و هر لحظه امکان داشت اعضا برسند وجیمین اینو نمیخواست..
_گفتم ک سرنوشت چیز عجیبیه...اگه یونجین به عنوان کاراموز و کسی ک باید محیط رو بشناسه به اتاق تمرین نمیرفت...خب مسلما همچی عوض میشد....
یونجین«بیگ هیت...اینجاست؟!
یونهی « اوهوم...میبینی چقدر بوزورگه؟ 😂🥹
یونجین « اهوم...خیلی مشتاقم همه چیز شروع شه...
یونهی « خانم خانما اونقدا هم اسون نیست...اگه دوست جون جونیت ینی من نبودم،خانم هوانگ ک سختگیر ترینننن فرد هست عمرا اجازه میداد تو حرفه میکاپ بیای
یونجین « 눈_눈
یونهی « چیه خووو
یونجین « هیچی
راوی « تو دنیا دونوع آدم وجود داره...کسایی که معتقدن سرنوشتشون از قبل معین شده.. و کسایی که معتقدن سرنوشتشونو خودشون میسازن...کارما کمکت میکنه ک حقتو پس بگیری و سرنوشتتو بسازی..پس اینجوری نیست ک چیزی بدون زحمت از قبل برات رقم خورده باشه...یونجین بدون اینکه بدونع داشت همین امر رو اجرا میکرد...یونهی لبخندی به یونجین زد و وارد ساختمان شدند...
....
تهیونگ « آروم باش....توروخدا اروم باش جیمین لطفا
جیمین در حالی که سرشو گرفته بود و گریه میکرد سرشو تکون میداد...تهیونگ کم مونده بود از استرس گریش دربیاد...دیدن دوست عزیزش که همیشه پیشتش بود توی اون وضعیت خیلی براش سخت بود...و بدتر وقتی نمیتونست هیچ کاری کنه...قطره های خون از دستاش بخاطر شکستن لیوان، روی زمین میریخت...اونا تو اتاق تمرین بودند و هر لحظه امکان داشت اعضا برسند وجیمین اینو نمیخواست..
_گفتم ک سرنوشت چیز عجیبیه...اگه یونجین به عنوان کاراموز و کسی ک باید محیط رو بشناسه به اتاق تمرین نمیرفت...خب مسلما همچی عوض میشد....
۳۷.۹k
۲۰ فروردین ۱۴۰۲
دیدگاه ها (۷)
هنوز هیچ دیدگاهی برای این مطلب ثبت نشده است.