{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

باران را به خانه دعوت کردم

باران را به خانه دعوت کردم
آمد ، ماند ،‌ و رفت
شاخه گلی برایم جا گذاشته بود

آفتاب را به خانه دعوت کردم
آمد ، ماند ، و رفت
آینه کوچکی برایم جا گذاشته بود

درخت را به خانه دعوت کردم
آمد ، ماند ، و رفت
شانه سبزی برایم جا گذاشته بود

تو را به خانه دعوت کردم
تو ، زیباترین دختر جهان
و آمدی
و با من بودی
و وقت بازگشت
گل و آینه و شانه را با خود بردی
و برای من شعری زیبا
زیبا جا گذاشتی و من کامل شدم

شیرکوه_بی_کس*
دیدگاه ها (۶)

دانشمندان کم کاری می کنند !وگرنه تا به حال می بایست راهی اخت...

آمد .دستش به دستبند بوداز پشت میله ها ،عریانی دستان من ندیدا...

نهنگ ها برای خودکشی دل به ساحل می زنند انسان هادل به دریا ما...

عطر ها بی رحم ترین عناصر زمینندبی آنکه بخواهی می برندت تا قع...

𝒯𝒽𝑒 𝑔𝒾𝓇𝓁 𝓌𝒽𝑜 𝓈𝓂𝑒𝓁𝓁𝑒𝒹 𝓁𝒾𝓀𝑒 𝓇𝑜𝓈𝑒𝓈دختری که بوی رز می‌دادپارت او...

Part ۲: ملاقات در بارانباران همچنان بی‌وقفه می‌بارید.قطره‌ها...

روزی...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط