{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

آمد .

آمد .
دستش به دستبند بود
از پشت میله ها ،
عریانی دستان من ندید
امّا
یک لحظه در تلاطم چشمان من نگریست
چیزی نگفت
رفت .
اکنون اشباح از میانه ی هر راه می خزند
خورشید
در پشت پلک های من اعدام می شود ...

خسرو_گلسرخی*
دیدگاه ها (۳)

بهار ناخوانده ایمیان برف.گوزن گرسنهتمام دشت رابه یادت دویده ...

دلم برای تو تنگ شده استاما نمی دانم چه کار کنمآرام می گریمحا...

دانشمندان کم کاری می کنند !وگرنه تا به حال می بایست راهی اخت...

باران را به خانه دعوت کردمآمد ، ماند ،‌ و رفتشاخه گلی برایم ...

‌روزمره گی های من 🤣😅🤦🏻‍♀️‌نگاهت طلوعی است بدون نیاز به خورشی...

RESPECT OR DIE : پارت هشتمصدای قدم‌هایش در راهروی تاریک می‌پ...

when silence became a scream p26

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط