سلطنت راز آلود
//سلطنت راز آلود//
پارت 106
مجازاتی عادلانه زمانی که رازی چندین سال فاش شد دونستن این حقیقت حتا برای جیمینی که آن زن را مادرش نمیدانست هم سخت بود
و حال که تمام حقایق را میدانست حس به شدت عجیب داشت
عصبانیت غم ناراحتی بغض ناامیدی سرافکندگی همه این ها احساس بودن که جیمین داشت و در مهار کردنش در تلاش بود تا حدی که روز ها نمیتوانست حتا در چشمان معشوقش نگاه کند ... برای الویز روز ها عصبانی و بعض تنها حس بود اما با وجود بچه اش سعی کرد بر خودش مسلط بشود ... با قدم های کوچک اما محکم روی پله های که به سمته سلول های زندان بود رفت ... پشت میله های فلزی ایستاد و چشم دوخت به ملکه بیانکا که روی تخت که با زنجیر به دیوار وصل بود نشسته بود
الویز : بلخره اومدی به جایی که تعلق دارد
او که از استرس و عصبانی میلرزید با خشم به سمته الویز حمله ور شد
و با داد که
م/بیانکا : همش تقصیر توی آوردت توی زندگی پسرم بزرگ ترین اشتباه بود
الویز با حالت تمسخر آمیز خندید..ولی خیلی زود دوباره حالت جدی به چهره گرفت
الویز : پسرت... پسری رو میگی که ده سال حتا توی صورتت نگاه نکرده
م/بیانکا : با من درست حرف بزن دختره سلیطه من ..
او با صدای نسبتاً بلند که حاصل از بغض و عصبانی بود گفت
الویز : تو هیچی نیستی ... فهمیدی تو دیگه هیچی نیستی جز یه قاتل من ملکهی این کشورم و تو در برابر من هیچی نیستی الانم اون دهن کوفتی باز کن و بگو برای چی مادر منو کشتی چی از جونش میخواستی
مادر من آزارش حتا به یه مورچه نمیرسید
اخر حرفش را بخاطر فشار بغض آروم گفت ... ملکه بیانکا به تبعید از او دقیقاً پشت میله ها قرار گرفت و با فریادی گفت
م/بیانکا : مادر تو زندگی منو دزدید عشقمو ازم گرفت ...
لحظه سکوت سنگینی بین شون حکم فرما شد .. ملکه بیانکا با حالتی زار برگشت و روی هان تخت چوبی نشست
م/بیانکا : منو مادرت دوست های صمیمی بودیم ... و من قرار بود با تک پسر خانواده ریچی ازدواج کنم ازدواج ما از بچگی رقم خورد بود
ولی دقیقا روزی که قرار بود ازدواج کنیم پسرشون گفت یکی دیگه رو دوست داره ... من عاشق بودم با تمام وجود اما نزدیک ترین دوستم بهم خیانت کرد دقیقا به مدت بعدش من با شاهزاده کشور ازدواج کردم...
لحظه سکوت کرد و بعد با لحنی عصبی ادامه داد
م/بیانکا : روز های که اون داشت توی خانواده گرم و پر از عشقش زندگی میکرد من توی حصرت یکم توجه و محبت از طرف شوهرم میسوختم
منم کاری رو کردم که به نظرم درست بود ... من حاضر بودم تمام
بد بختی ها رو تحمل کنم من با عشقم قرار کنم حتا از بچم بگذرم ولی اون هنوز عاشق یه زن مرده بود...
الویز با فریادی بلند وسط حرفش پرید
الویز : در مورد مادر من درست حرف بزن اون اسم داره
پارت 106
مجازاتی عادلانه زمانی که رازی چندین سال فاش شد دونستن این حقیقت حتا برای جیمینی که آن زن را مادرش نمیدانست هم سخت بود
و حال که تمام حقایق را میدانست حس به شدت عجیب داشت
عصبانیت غم ناراحتی بغض ناامیدی سرافکندگی همه این ها احساس بودن که جیمین داشت و در مهار کردنش در تلاش بود تا حدی که روز ها نمیتوانست حتا در چشمان معشوقش نگاه کند ... برای الویز روز ها عصبانی و بعض تنها حس بود اما با وجود بچه اش سعی کرد بر خودش مسلط بشود ... با قدم های کوچک اما محکم روی پله های که به سمته سلول های زندان بود رفت ... پشت میله های فلزی ایستاد و چشم دوخت به ملکه بیانکا که روی تخت که با زنجیر به دیوار وصل بود نشسته بود
الویز : بلخره اومدی به جایی که تعلق دارد
او که از استرس و عصبانی میلرزید با خشم به سمته الویز حمله ور شد
و با داد که
م/بیانکا : همش تقصیر توی آوردت توی زندگی پسرم بزرگ ترین اشتباه بود
الویز با حالت تمسخر آمیز خندید..ولی خیلی زود دوباره حالت جدی به چهره گرفت
الویز : پسرت... پسری رو میگی که ده سال حتا توی صورتت نگاه نکرده
م/بیانکا : با من درست حرف بزن دختره سلیطه من ..
او با صدای نسبتاً بلند که حاصل از بغض و عصبانی بود گفت
الویز : تو هیچی نیستی ... فهمیدی تو دیگه هیچی نیستی جز یه قاتل من ملکهی این کشورم و تو در برابر من هیچی نیستی الانم اون دهن کوفتی باز کن و بگو برای چی مادر منو کشتی چی از جونش میخواستی
مادر من آزارش حتا به یه مورچه نمیرسید
اخر حرفش را بخاطر فشار بغض آروم گفت ... ملکه بیانکا به تبعید از او دقیقاً پشت میله ها قرار گرفت و با فریادی گفت
م/بیانکا : مادر تو زندگی منو دزدید عشقمو ازم گرفت ...
لحظه سکوت سنگینی بین شون حکم فرما شد .. ملکه بیانکا با حالتی زار برگشت و روی هان تخت چوبی نشست
م/بیانکا : منو مادرت دوست های صمیمی بودیم ... و من قرار بود با تک پسر خانواده ریچی ازدواج کنم ازدواج ما از بچگی رقم خورد بود
ولی دقیقا روزی که قرار بود ازدواج کنیم پسرشون گفت یکی دیگه رو دوست داره ... من عاشق بودم با تمام وجود اما نزدیک ترین دوستم بهم خیانت کرد دقیقا به مدت بعدش من با شاهزاده کشور ازدواج کردم...
لحظه سکوت کرد و بعد با لحنی عصبی ادامه داد
م/بیانکا : روز های که اون داشت توی خانواده گرم و پر از عشقش زندگی میکرد من توی حصرت یکم توجه و محبت از طرف شوهرم میسوختم
منم کاری رو کردم که به نظرم درست بود ... من حاضر بودم تمام
بد بختی ها رو تحمل کنم من با عشقم قرار کنم حتا از بچم بگذرم ولی اون هنوز عاشق یه زن مرده بود...
الویز با فریادی بلند وسط حرفش پرید
الویز : در مورد مادر من درست حرف بزن اون اسم داره
- ۱۳.۳k
- ۰۳ تیر ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط