{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

#P𝗔R𝗧 : ۱٠6

#P𝗔R𝗧 : ۱٠6
#CHAPTER : 2
#𝗖r𝗲e𝗽y_𝗟o𝘃e
عـشـقِ تَـرسـنـٰاک
✦...............................

تهیونگ چند لحظه ساکت ماند. این سکوت از هر جمله‌ای سنگین‌تر بود. بعد با صدایی آرام، اما کاملاً جدی گفت:اون... واقعاً عاشقته.
خیلی آسیب دیده... حتی بیشتر از تو.
اما هیچ‌وقت به درد خودش اهمیت نداد...
فقط تو بودی که همیشه براش مهم بودی... همیشه نگرانت بود...

لارا نفسش را لرزان بیرون داد و با چشم‌هایی که از اشک خالی نمی‌شدند، پرسید:الان چی می‌شه؟... بازم باید در مقابل کسی مبارزه کنیم؟

تهیونگ کمی سرش را تکان داد. این‌بار لبخند بسیار کمرنگی روی لبش نشست؛ لبخندی که نه از شادی، بلکه از آرامشی خسته می‌آمد.

تهیونگ:نه...
الکی شیش سال غیب نشدم که وقتی پیدا شدم، بازم تو سختی بکشی.
اینجا دیگه واقعاً تهِ قصه‌ست...

بعد مکث کرد. نگاهش جدی‌تر شد، انگار می‌خواست همه‌ی حقیقت را یک‌جا و بی‌پرده بگوید.

تهیونگ:اگه تو بخوای... می‌تونیم از این شهر یا حتی از این کشور بریم.
دیگه هیچوقت جونگکوک رو نمی‌بینی... همه‌ی خاطره‌ها رو با خودمون میذاریم و میریم.
یه زندگیِ جدید می‌سازیم...
ولی اگه بخوای، می‌تونی با جونگکوک بمونی.
مطمئنم خوشبختت می‌کنه...
الان دیگه هیچ‌کس نیست که مانع عشق‌تون بشه.

لارا به سختی نفس کشید. این پیشنهاد، مثل راه فراری بود که هم نجاتش می‌داد و هم می‌کشتش. بین گذشته و آینده، بین زخمی که هنوز می‌سوخت و عشقی که هنوز خاموش نشده بود، گیر کرده بود.

آهسته گفت:

+می‌خوام یه کم فکر کنم...

تهیونگ با مهربانی جلو آمد. کمی خم شد و پیشانی لارا را آرام بوسید؛ بوسه‌ای آرام، دلتنگ، و پر از خاطراتی که هیچ‌وقت کامل از بین نرفته بودند.

تهیونگ:هرچقدر می‌خوای فکر کن...
ولی یادت باشه جونگکوک هم به اندازه‌ی تو سختی کشیده...
به اونم فکر کن...
بدون تو، نابود می‌شه...

لارا فقط سر تکان داد.

تهیونگ از اتاق بیرون رفت و در بسته شد.
بعد از رفتنش، سکوتی سنگین روی اتاق افتاد؛ سکوتی که حتی صدای نفس‌های لارا هم در آن گم می‌شد.

او روی تخت نشست، دست‌هایش را روی صورتش کشید و برای مدت طولانی فقط فکر کرد...
اما به هیچ نتیجه‌ای نرسید.

فقط یک صدا مدام در ذهنش تکرار می‌شد:

«نبخشش...»

صدایِ خفه‌ای در اعماقِ ذهنِ لارا طنین انداخت. آن یک کلمه، مثل پتکی بر شیشه‌یِ نازکِ قلبش کوبیده شد و تَرَک‌هایِ عمیقی روی آن انداخت. لارا با چشمانی که از اشک‌هایِ سردِ ناشی از شوک، تیره شده بود، به پیکرِ در حالِ خروجِ جونگکوک خیره ماند. شانه‌هایِ مرد، زیرِ بارِ غمی که تهیونگ به تصویر کشیده بود، خمیده به نظر می‌رسید.

لارا با ناتوانی از روی تخت بلند شد سرگیجه‌ای ناگهانی، دنیایِ دورِ سرش را چرخاند و موجی از تهوعِ تلخ، گلویش را سوزاند. همان‌طور که با دستانِ لرزان لبه‌یِ تخت را چنگ می‌زد، پرستاری که برای چک کردنِ وضعیتِ او وارد شده بود، به‌سرعت به سمتش دوید و او را در بازوانش گرفت.

لارا با صدایی که به سختی شنیده می‌شد، نجوا کرد:

+باید... باید به دستشویی برم.

دقایقی بعد، لارا با چهره‌ای برافروخته و چشمانی که از فرطِ اضطرابِ مبهمی می‌سوخت، به اتاق بازگشت. دکترِ معالج با چهره‌ای جدی وارد شد و از آن‌ها خواست اتاق را ترک کنند. پشتِ در، تهیونگ بی‌قرار قدم میزد و جونگکوک، ساکت و بی‌روح، به دیوار تکیه داده بود؛ انگار که در دنیایی دیگر، در حالِ مرورِ تمامِ گناهانش بود.

وقتی دکتر اجازه داد وارد شوند، پرستار با لبخندی که به نظر نمی‌رسید با فضایِ سردِ اتاق همخوانی داشته باشد، رو به لارا کرد و پرسید:کدام‌یک از این آقایان همسرِ شما هستند؟

لارا با گیجی به تهیونگ و سپس به جونگکوک نگریست. زبانش بند آمده بود:

+همسر؟... من...

دکتر با آرامشی که خشمِ نهفته در رگ‌هایِ جونگکوک را بیشتر می‌کرد، گفت:

می‌خواهم به پدرِ این کودک تبریک بگویم. البته باید مراقب باشید؛ استرس برایِ مادر و جنین در این وضعیتِ جسمی، سم است (ناموسن؟)

سکوتِ مرگباری اتاق را فرا گرفت. هوا، سنگین و خفقان‌آور شد.
تهیونگ، انگار که بندهایِ کنترلش پاره شده باشد، با دو قدمِ بلند به سمتِ جونگکوک یورش برد، یقه او را به چنگ آورد و با صدایی که از خشم می‌لرزید، فریاد زد:

تهیونگ:تو این کار رو باهاش کردی؟! تو حتی در حالی که اون این‌قدر ضعیف بود، اون رو توی این شرایطِ لعنتی گذاشتی؟!
دیدگاه ها (۴)

#P𝗔R𝗧 : 107#CHAPTER : 2〖#𝗖r𝗲e𝗽y_𝗟o𝘃e〗 عـشـقِ تَـرسـنـٰ...

#P𝗔R𝗧 : 108 (پایانی)#CHAPTER : 2〖#𝗖r𝗲e𝗽y_𝗟o𝘃e〗 عـشـقِ ...

#P𝗔R𝗧 : 105#CHAPTER : 2〖#𝗖r𝗲e𝗽y_𝗟o𝘃e〗 عـشـقِ تَـرسـنـٰ...

#P𝗔R𝗧 : 104#CHAPTER : 2〖#𝗖r𝗲e𝗽y_𝗟o𝘃e〗 عـشـقِ تَـرسـنـٰ...

اشتباه من

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط