{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

#P𝗔R𝗧 : 105

#P𝗔R𝗧 : 105
#CHAPTER : 2
#𝗖r𝗲e𝗽y_𝗟o𝘃e
عـشـقِ تَـرسـنـٰاک
✦...............................
+ولی تو... تو کسی بودی که جونِ پدر و مادرم رو گرفتی!

صدای لارا از خشم و زخمی که هنوز از عمق جانش بیرون می‌جوشید، می‌لرزید. چشم‌هایش پر از اشک بود؛ اشک‌هایی که نه از ضعف، بلکه از بغضِ سال‌ها بی‌عدالتی و اندوه روی گونه‌هایش می‌دویدند. نگاهش روی جونگکوک ثابت مانده بود؛ مردی که همزمان با دیدنش، قلبش تندتر می‌زد و روحش بیشتر زخمی می‌شد.

جونگکوک خواست چیزی بگوید. لب‌هایش لرزید، انگار هزار جمله پشت دندان‌هایش گیر کرده بودند و هیچ‌کدام اجازه‌ی بیرون آمدن نداشتند. اما درست همان لحظه، درِ اتاق باز شد و تهیونگ وارد شد.

لارا تا چشمش به او افتاد، گویی تمام دنیا برای یک ثانیه از حرکت ایستاد. برقِ عجیبی در نگاهش دوید؛ برقِ امید، حیرت، و خوشحالیِ خالصی که حتی خودش هم باورش نمی‌شد.

+باورم نمی‌شه... تو تهیونگی؟

صدایش از شوق شکست. انگار سال‌ها بود این اسم را در دلش نگه داشته بود، سال‌ها بود به زنده بودنش شک کرده بود و حالا ناگهان، کسی که فکر می‌کرد برای همیشه از دستش داده، درست روبه‌رویش ایستاده بود.

تهیونگ آرام جلو آمد. قدم‌هایش مطمئن اما سنگین بود؛ مثل کسی که خودش هم از زنده بودنِ دوباره‌اش خجالت می‌کشید. کنار جونگکوک ایستاد، نگاه کوتاهی به او انداخت و بعد رو به لارا گفت:

تهیونگ:خودمم...

لارا نفسش را با سختی بیرون داد. چشم‌هایش روی صورت تهیونگ می‌چرخیدند، انگار می‌خواستند مطمئن شوند این فقط یک خواب نیست، یک توهم نیست، یک بازیِ دردناکِ ذهنِ خسته‌اش نیست.

+چطور زنده موندی؟

تهیونگ لحظه‌ای سکوت کرد. نگاهش بین جونگکوک و لارا جابه‌جا شد؛ انگار پاسخِ این سؤال، فقط یک توضیح ساده نبود، بلکه زخمی بود که دوباره باید بازش می‌کرد.

تهیونگ:با کمک جونگکوک... اون منو نجات داد. بعد هم همه‌چیز رو برام تعریف کرد...
برای امنیت تو مجبور شدم خودمو قایم کنم همیشه از دور نگات می‌کردم... خیلی دلم می‌خواست بیام جلو، بگم که هنوز زنده‌ام... ولی نشد.
هیچ کاری نتونستم بکنم.

صدایش آخرِ جمله، آرام‌تر شد؛ آرامی‌ای که در آن خستگیِ سال‌ها پنهان بود. بعد آهی کشید، آهی عمیق و تلخ، و ادامه داد:

ته:همه‌چی یه بازیِ کثیف بود...
اون قتل‌ها... اون حرف زدن‌های انگلیسی و فرانسوی... اون ترسوندنا... اون بازیِ مافیا...
همه‌شون کارِ پدر جونگکوک و عموش بود...

لارا چشم بست، اما اشک‌هایش باز هم راه خودشان را پیدا کردند. دستش را بالا آورد و گونه‌اش را پاک کرد، ولی فایده‌ای نداشت. انگار هر حقیقتی که می‌شنید، زخمی تازه روی جانش می‌کشید.

با صدایی لرزان، به تهیونگ خیره شد و پرسید:

+چرا؟... دلیلِ این‌همه عذاب چی بود؟

تهیونگ جواب را کوتاه و سنگین داد؛ مثل ضربه‌ای که مستقیم به قلب می‌خورد:

تهیونگ:انتقام...

بعد مکث کرد، انگار خودش هم از سنگینیِ این کلمه خسته شده باشد.

ــ بخاطر یه کینه‌ی قدیمی...

لارا ناگهان دستش را روی سرش گذاشت. سرگیجه یا درد، فرقی نمی‌کرد؛ هر دو به یک اندازه جانش را می‌فشردند. از شدت ضعف، صدایی از گلویش بیرون آمد و جونگکوک که هنوز با همان درد و آشفتگی کنارشان ایستاده بود، سریع به سمتش رفت.

دستش را گرفت و با نگرانی پرسید:

- حالت خوبه؟ دکتر خبر کنم؟

اما لارا دستش را پس زد. نه از روی بی‌رحمی، بلکه از روی آشفتگی؛ از روی زخمی که هنوز اجازه نمی‌داد حضور او را تحمل کند.

+ته... تهیونگ...

تهیونگ بی‌درنگ کنار او آمد. لارا از روی تخت بلند شد، پاهایش سست و لرزان بودند، اما انگار هیچ چیز نمی‌توانست مانعش شود. خودش را به آغوش تهیونگ انداخت؛ بی‌وقفه، بی‌فکر، با تمام نیرویی که در دلِ شکسته‌اش مانده بود.

تهیونگ با تعجب اما آرام، او را در آغوش گرفت.

اشک‌های لارا روی شانه‌ی او خیس شدند و بوی غربت و سال‌های از دست‌رفته را در فضا پخش کردند. جونگکوک که این صحنه را دید، انگار چیزی درونش فرو ریخت. نگاهش مات شد، لب‌هایش به هم فشرده شدند و با دلی ناامید، از اتاق بیرون رفت.

لارا بعد از چند لحظه، از آغوش تهیونگ جدا شد. نفسش بریده‌بریده بود. نگاهش هنوز خیس و لرزان، اما صدایش این‌بار شکسته‌تر از قبل بود:

+خیلی سخته... همه‌چی خیلی بد گذشت...
بدون تو، ذره‌ذره داشتم نابود می‌شدم...

تهیونگ با نگاهی دردآلود به او خیره شد. انگار تمام آن روزهایی که از دور دیده بودش، ناگهان جلوی چشمش زنده شدند.

تهیونگ:دیدم...
هر روز می‌رفتی کنار اون قبری که توش خالی بود و باهاش حرف می‌زدی...

صدای لارا در هق‌هق شکست. شانه‌هایش بالا و پایین می‌رفتند و واژه‌ها به سختی از گلویش بیرون می‌آمدند:

+جونگکوک چی؟... باید چیکار کنم؟
دیدگاه ها (۰)

#P𝗔R𝗧 : ۱٠6#CHAPTER : 2〖#𝗖r𝗲e𝗽y_𝗟o𝘃e〗 عـشـقِ تَـرسـنـٰ...

#P𝗔R𝗧 : 104#CHAPTER : 2〖#𝗖r𝗲e𝗽y_𝗟o𝘃e〗 عـشـقِ تَـرسـنـٰ...

#P𝗔R𝗧 : 103#CHAPTER : 2〖#𝗖r𝗲e𝗽y_𝗟o𝘃e〗 عـشـقِ تَـرسـنـٰ...

#P𝗔R𝗧 : 93 #CHAPTER : 2 〖#𝗖r𝗲e𝗽y_𝗟o𝘃e〗 عـشـقِ تَـرسـنـٰاک...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط