چه غریبانه
چه غریبانه
لابه لای ورق هایم
سرگردانم
یادی
که هر روز طلوع زندگی ام را
غروب می کند
دست از سر احساس بر نمی دارند
بی تو
خورشید خواب است
من در قاب چوبی خاطره پرسه می زنم
و باران
بی آنکه بداند چرا
می بارد
لابه لای ورق هایم
سرگردانم
یادی
که هر روز طلوع زندگی ام را
غروب می کند
دست از سر احساس بر نمی دارند
بی تو
خورشید خواب است
من در قاب چوبی خاطره پرسه می زنم
و باران
بی آنکه بداند چرا
می بارد
- ۱.۳k
- ۰۱ اردیبهشت ۱۳۹۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط