{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

چه غریبانه

چه غریبانه
لابه لای ورق هایم
سرگردانم
یادی
که هر روز طلوع زندگی ام را
غروب می کند
دست از سر احساس بر نمی دارند
بی تو
خورشید خواب است
من در قاب چوبی خاطره پرسه می زنم
و باران
بی آنکه بداند چرا
می بارد
دیدگاه ها (۱)

بعضی آدمهاانگار چوب اند…تا عصبانی می شوند، آتش میگیرند،و همه...

خــُـدا جــونــمقســم بــه بــزرگیـت نـــَـزار یِـہ عــاشـ...

دلم می خواهد باران ببارد وصدای پاهایت را قطره های باران به خ...

m,

طبیعت

آخر شب که میشهسکوت خانه بیشتر از همیشه سنگینی می‌کند.همه خوا...

دل بسته به سکه های قلک بودیمدنبال بهانه های کوچک بودیمرویای ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط