جانا به جان رسید ز عشق تو کار ما

جانا به جان رسید ز عشق تو کار ما
دردا که نیستت خبر از روزگار ما

در کار تو ز دست زمانه غمی شدم
ای چون زمانه بد، نظری کن به کار ما

بر آسمان رسد ز فراق تو هر شبی
فریاد و نالهای دل زار زار ما

دردا و حسرتا که بجز بار غم نماند
با ما به یادگاری از آن روزگار ما

بودیم بر کنار ز تیمار روزگار
تا داشت روزگار ترا در کنار ما

آن شد که غمگسار غم ما تو بوده‌ای
امروز نیست جز غم تو غمگسار ما

آری به اختیار دل انوری نبود
دست قضا ببست در اختیار ما


انوری
دیدگاه ها (۲)

چو نمازِ شامِ هر کس بنهد چراغ و خوانیمنم و خیال یاری غم و نو...

Attar#050622

( فکر کن چقدر بی شرف هستی اومدی پست راجب جوون های ایران رو‌گ...

بخت آیینه ندارم که در او می‌نگریخاک بازار نیرزم که بر او می‌...

آن میوه ای که فاطمه آن را طلب نمود...

سایه‌های کلاغپارت سی‌وپنجم | حقیقتی که خون می‌خواستهلیکوپتر ...

007-آلما ویسکی - پارت ۵۶

007-پنهان در مه - پارت ۸۴

جانا به #جان رسید ز #عشق تو کار مادردا که نیستت خبر از #روزگ...

جانا به جان رسید ز عشق تو کار مادردا که نیستت خبر از روزگار ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط