ایا همیشه تنفر باقی میماند؟
ایا همیشه تنفر باقی میماند؟
✨پارت۵✨
_________________🌘🌗🌖🌕🌔🌓🌒________________
در کتابخانهی تاریک و غرق در بویِ چوبِ گردو و کاغذهای قدیمی، جونگکوک هنوز به دیوار میخکوبت کرده. نفسهای گرمش به صورتت میخوره. تو برای یک لحظه نقابِ لجبازی رو کنار میذاری.
(آت): دستت رو آروم، با تردید اما با اعتمادبهنفس، روی سینهاش میذاری. ضربان قلبش رو زیر کتِ گرونقیمتش حس میکنی… تند میزنه، مثل کسی که سالهاست تنهاست. «جونگکوک… تو مجبور نیستی اینجا، تو این قفسِ طلایی، نقشِ یه هیولا رو بازی کنی. شاید اگه به کسی اعتماد کنی، بتونی از این تاریکی خلاص بشی. من دشمنِ تو نیستم.»
(جونگکوک): چشمانش برای لحظهای گشاد میشه. اون انتظار داشت تو جیغ بزنی، التماس کنی یا فحش بدی. اما این آرامشِ غیرمنتظره، دفاعش رو میشکنه. دستش که روی دیوار بود، کمی سست میشه. «تو نمیفهمی… هیچکس نمیتونه از اینجا خلاص بشه. اینجا فقط دو راه وجود داره: شکارچی باشی یا طعمه.»
(آت): حالا زمانشه! همزمان که با صدایی نرم و آرامبخش بهش نگاه میکنی تا حواسش رو پرت کنی، مردمکِ چشمات به سمتِ میزِ کارِ عظیمِ پشتِ سرش میچرخه. میبینی که روی میز، یک پوشهی چرمیِ مشکی با مهرِ “خانوادهیِ چهارم” نیمهباز رها شده. اسمِ پدرت روی یکی از اسنادِ داخلش دیده میشه.
(آت): با هوشیاریطوری که انگار داری نوازشش میکنی، خودت رو کمی میکشی کنار تا دیدِ بهتری به میز داشته باشی. «شاید راهِ سومی هم باشه… مثلاً همکاری؟ تو کی هستی، جونگکوک؟ اون کسی که همه ازش میترسن، یا اون پسری که هنوز منتظره کسی ازش بپرسه “حالت خوبه؟”»
(جونگکوک): اون حالا کاملاً درگیرِ حرفهای تو شده. نگاهش بینِ چشمانِ نقرهای تو و لبهای تو در نوسانه. اون نمیدونه که تو در حالِ اسکن کردنِ مدارکِ روی میزِ کارش هستی. «حالم خوب نیست… سالهاست که خوب نیستم.»
توی همین لحظه، تو متوجه میشی که روی اون سند، تاریخِ جلسهیِ سریِ فردا شب با پدرِ تو نوشته شده و یک علامتِ ضربدرِ قرمز روی عکسِ پدرت خورده! خون در رگهات یخ میزنه. پدرت در خطره!
(آت): سعی میکنی لبخند بزنی، در حالی که قلبت داره از ترس برای پدرت منفجر میشه. «پس بذار کمکت کنم… جونگکوک، میخوای همینجا، تو این سکوت، بهم بگی چه بازیای راه انداختی؟»
✨پایان پارت ۵✨
✨پارت۵✨
_________________🌘🌗🌖🌕🌔🌓🌒________________
در کتابخانهی تاریک و غرق در بویِ چوبِ گردو و کاغذهای قدیمی، جونگکوک هنوز به دیوار میخکوبت کرده. نفسهای گرمش به صورتت میخوره. تو برای یک لحظه نقابِ لجبازی رو کنار میذاری.
(آت): دستت رو آروم، با تردید اما با اعتمادبهنفس، روی سینهاش میذاری. ضربان قلبش رو زیر کتِ گرونقیمتش حس میکنی… تند میزنه، مثل کسی که سالهاست تنهاست. «جونگکوک… تو مجبور نیستی اینجا، تو این قفسِ طلایی، نقشِ یه هیولا رو بازی کنی. شاید اگه به کسی اعتماد کنی، بتونی از این تاریکی خلاص بشی. من دشمنِ تو نیستم.»
(جونگکوک): چشمانش برای لحظهای گشاد میشه. اون انتظار داشت تو جیغ بزنی، التماس کنی یا فحش بدی. اما این آرامشِ غیرمنتظره، دفاعش رو میشکنه. دستش که روی دیوار بود، کمی سست میشه. «تو نمیفهمی… هیچکس نمیتونه از اینجا خلاص بشه. اینجا فقط دو راه وجود داره: شکارچی باشی یا طعمه.»
(آت): حالا زمانشه! همزمان که با صدایی نرم و آرامبخش بهش نگاه میکنی تا حواسش رو پرت کنی، مردمکِ چشمات به سمتِ میزِ کارِ عظیمِ پشتِ سرش میچرخه. میبینی که روی میز، یک پوشهی چرمیِ مشکی با مهرِ “خانوادهیِ چهارم” نیمهباز رها شده. اسمِ پدرت روی یکی از اسنادِ داخلش دیده میشه.
(آت): با هوشیاریطوری که انگار داری نوازشش میکنی، خودت رو کمی میکشی کنار تا دیدِ بهتری به میز داشته باشی. «شاید راهِ سومی هم باشه… مثلاً همکاری؟ تو کی هستی، جونگکوک؟ اون کسی که همه ازش میترسن، یا اون پسری که هنوز منتظره کسی ازش بپرسه “حالت خوبه؟”»
(جونگکوک): اون حالا کاملاً درگیرِ حرفهای تو شده. نگاهش بینِ چشمانِ نقرهای تو و لبهای تو در نوسانه. اون نمیدونه که تو در حالِ اسکن کردنِ مدارکِ روی میزِ کارش هستی. «حالم خوب نیست… سالهاست که خوب نیستم.»
توی همین لحظه، تو متوجه میشی که روی اون سند، تاریخِ جلسهیِ سریِ فردا شب با پدرِ تو نوشته شده و یک علامتِ ضربدرِ قرمز روی عکسِ پدرت خورده! خون در رگهات یخ میزنه. پدرت در خطره!
(آت): سعی میکنی لبخند بزنی، در حالی که قلبت داره از ترس برای پدرت منفجر میشه. «پس بذار کمکت کنم… جونگکوک، میخوای همینجا، تو این سکوت، بهم بگی چه بازیای راه انداختی؟»
✨پایان پارت ۵✨
- ۷۰
- ۰۹ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط