Illegal marriage
╭╌┄
Illegal marriage┄┉✿┉┄ 10
بعد از اینکه مارکو ایزابلا رو راضی کرد که باهاش بره، رفت و با آنا خدافظی کرد و آنا هم بردن یه مهمون خونه بهتر
وقتی مارکو ایزابلا رو به خونه خودش برد، ایزابلا اولش معذب بود یه جورایی هنوز تردید داشت ولی مارکو خیلی مهربون بود
مارکو:«هی ایزابلا، بیا شام بخور»
مارکو با ملایمتی گفت که باعث آرامش ایزابلا شد و اون تونست بلاخره با این ش این کنار بیاد
ایزابلا:«ما... مارکو.. »
مارکو:«بله؟ »
ایزابلا:«اگه..... اگه اون.... تورو بکشه، چی؟ »
مارکو لبخندی زد و گفت:«نگران نباش،اتفاقی نمیوفته »
ایزابلا:«اون هر کاری میکنه»
مارکو:«نترس،اگه میدونست من دارم به تو کمک میکنم خیلی وقت پیش منو کشته بود، اگه نکشته پس یعنی هنوز نمیدونه»
ایزابلا سکوت کرد وبعد چند دقیقه دوباره پرسید:«راستی، چی شد که خانواده ات رو او کشت؟ »
مارکو نفسشو حبس کرد و یکم چهره اش رفت در هم
ایزابلا:«معذرت میخوام، نمیخواستم که... »
مارکو وسط حرفش پرید:«نه، ایرادی نداره..... خب راستش، بابام یکی از سهامدارای شرکتی بود که زیر نظر اون بود بعد از اینکه من به دنیا امدم بابام سهامشو از شرکت خارج کرد چون میخواست بیشتر وقت ها خونه کمکم مامانم باشه ولی با خارج کردن سهامش از شرکت، سهام کل شرکت افت زیادی پیدا کرد و نزدیک ورشکستگی رفت....نزدیک ده سال بعدش یعنی وقتی من ده سالم بود، اون امد انتقام بگیره و زیر ماشین بابام رو بمب گزاشت و وقتی بابا و مامان توی ماشین و بدن بمب ترکید، من داشتم میرفتم مدرسه که ترکیدن ماشینمون رو دیدم »
ایزابلا با لحن ناراحتی گفت:«اوه، ببخشید...نباید نیپرسیدم»
مارکو لبخندی زد و جواب داد:«اشکالی نداره ایزابلا، به هر حال برات سوال شده بود، خلاف نکردی که»
ایزابلا به چشمای غمگین به مارکو نگاه کرد و حس کردم توی چشمای مارکو یه درد نهفته ای هست که نمیخواد کسی متوجه اش بشه
مارکو:«بهش فکر کن، گذشته، گذشته است، فعلا باید روی امن نگه داشتن تو تمرکز کنیم »
لبخند مارکو باعث شد ایزابلا هم لبخند بزنه و سرشو به نشونه قبول کردن تکون بده
بعد از خوردن شام مارکو اتاق ایزابلا رو بهش نشون داد و ایزابلا رفت روی تخت دراز کشید و به فکر فرو رفت
چند دقیقه نکشیده بود که صدای پیامک از گوشی ایزابلا امد
او گوشیش رو ورداشت و وقتی گوشی رو روشن کرد تا نوتیف پیام رو ببینه،با دیدن فرستنده پیام رفت توی شوک،چون پیام از طرف..........
‧̍̊·̊‧̥°̩̥˚̩̩̥͙°̩̥‧̥·̊‧̍̊ ♡ °̩̥˚̩̩̥͙°̩̥ ·͙*̩̩͙˚̩̥̩̥*̩̩̥͙·̩̩̥͙*̩̩̥͙˚̩̥̩̥*̩̩͙‧͙ °̩̥˚̩̩̥͙°̩̥ ♡ ‧̍̊·̊‧̥°̩̥˚̩̩̥͙°̩̥‧̥·̊‧̍̊
Illegal marriage┄┉✿┉┄ 10
بعد از اینکه مارکو ایزابلا رو راضی کرد که باهاش بره، رفت و با آنا خدافظی کرد و آنا هم بردن یه مهمون خونه بهتر
وقتی مارکو ایزابلا رو به خونه خودش برد، ایزابلا اولش معذب بود یه جورایی هنوز تردید داشت ولی مارکو خیلی مهربون بود
مارکو:«هی ایزابلا، بیا شام بخور»
مارکو با ملایمتی گفت که باعث آرامش ایزابلا شد و اون تونست بلاخره با این ش این کنار بیاد
ایزابلا:«ما... مارکو.. »
مارکو:«بله؟ »
ایزابلا:«اگه..... اگه اون.... تورو بکشه، چی؟ »
مارکو لبخندی زد و گفت:«نگران نباش،اتفاقی نمیوفته »
ایزابلا:«اون هر کاری میکنه»
مارکو:«نترس،اگه میدونست من دارم به تو کمک میکنم خیلی وقت پیش منو کشته بود، اگه نکشته پس یعنی هنوز نمیدونه»
ایزابلا سکوت کرد وبعد چند دقیقه دوباره پرسید:«راستی، چی شد که خانواده ات رو او کشت؟ »
مارکو نفسشو حبس کرد و یکم چهره اش رفت در هم
ایزابلا:«معذرت میخوام، نمیخواستم که... »
مارکو وسط حرفش پرید:«نه، ایرادی نداره..... خب راستش، بابام یکی از سهامدارای شرکتی بود که زیر نظر اون بود بعد از اینکه من به دنیا امدم بابام سهامشو از شرکت خارج کرد چون میخواست بیشتر وقت ها خونه کمکم مامانم باشه ولی با خارج کردن سهامش از شرکت، سهام کل شرکت افت زیادی پیدا کرد و نزدیک ورشکستگی رفت....نزدیک ده سال بعدش یعنی وقتی من ده سالم بود، اون امد انتقام بگیره و زیر ماشین بابام رو بمب گزاشت و وقتی بابا و مامان توی ماشین و بدن بمب ترکید، من داشتم میرفتم مدرسه که ترکیدن ماشینمون رو دیدم »
ایزابلا با لحن ناراحتی گفت:«اوه، ببخشید...نباید نیپرسیدم»
مارکو لبخندی زد و جواب داد:«اشکالی نداره ایزابلا، به هر حال برات سوال شده بود، خلاف نکردی که»
ایزابلا به چشمای غمگین به مارکو نگاه کرد و حس کردم توی چشمای مارکو یه درد نهفته ای هست که نمیخواد کسی متوجه اش بشه
مارکو:«بهش فکر کن، گذشته، گذشته است، فعلا باید روی امن نگه داشتن تو تمرکز کنیم »
لبخند مارکو باعث شد ایزابلا هم لبخند بزنه و سرشو به نشونه قبول کردن تکون بده
بعد از خوردن شام مارکو اتاق ایزابلا رو بهش نشون داد و ایزابلا رفت روی تخت دراز کشید و به فکر فرو رفت
چند دقیقه نکشیده بود که صدای پیامک از گوشی ایزابلا امد
او گوشیش رو ورداشت و وقتی گوشی رو روشن کرد تا نوتیف پیام رو ببینه،با دیدن فرستنده پیام رفت توی شوک،چون پیام از طرف..........
‧̍̊·̊‧̥°̩̥˚̩̩̥͙°̩̥‧̥·̊‧̍̊ ♡ °̩̥˚̩̩̥͙°̩̥ ·͙*̩̩͙˚̩̥̩̥*̩̩̥͙·̩̩̥͙*̩̩̥͙˚̩̥̩̥*̩̩͙‧͙ °̩̥˚̩̩̥͙°̩̥ ♡ ‧̍̊·̊‧̥°̩̥˚̩̩̥͙°̩̥‧̥·̊‧̍̊
- ۴.۷k
- ۱۴ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط