Illegal marriage
╭╌┄
Illegal marriage┄┉✿┉┄ 9
ایزابلا با ترس برگشت و تقریبا قلبش چند ضربه رو جا انداخت و چند لحظه طول کشید تا متوجه بشی فردی که امد تو، یه فقط یه پس بچه ساده است ، ایزابلا نفسشو با آرامش بیرون داد و خم شد وبا لحن مهربونی گفت:«چیزی شده کوچولو؟ گم شدی؟ »
پسر بچه بدون اینکه حرفی بزنه فقط یه نامه سمت ایزابلا گرفت و دست های پسر بچه به وضوح میلرزیدن و رنگش یکم پریده بود
ایزابلا با گیجی نامه رو از دست پسر بچه گرفت و همون لحظه اون بچه روی زمین افتاد و آنا و ایزابلا هم زمان باهم با دیدن صحنه رو به روشون جیغ کشیدن
یه چاقو خاص با طرح دسته خاص توی کمر پسر بچه فرو رفته بود، دقیقا با زاویه ای که اون پسر بچه کوه بنبست کنار مهمان خونه بیا تو مهمون خونه و بعد از دادان نامه به ایزابلا بمیره و این حرکت فقط میتونه کار یه نفر باشه
ایزابلا داشت از ترس تقریبا سکته میکرد و نمیدونست چی کار کنه و آنا هم تقریبا از ترس رنگش پریده بود
حدود چند دقیقه بعدش در مهمون خونه دوباره باز شد و ماکو امد داخل وقتی صحنه رو به روش رو دید تقریبا حالش بهم خورد
مارکو ایزابلا و آنا رو از صحنه دور کرد که بیشتر از این نبینن
مارکو :«ایزابلا، چی شده؟ خوبی؟ »
ایزابلا فقط با ترس و لرز نامه رو به مارکو داد خودش میترسید بخونه
مارکو نامه رو باز کرد و خوند:«این یه هدیه ب ای نامزد فراری عزیزم،اگه برنگردی هدیه های بیشتر و هیجان انگیز ترین در راه»
مارکو :«فهمیده فرار کردی»
ایزابلا سرشو تکون داد و با لحن آروم ترسیده ای گفت:«روی گوشیم پیام ناشناس امد، تهدیدم کرد که برگردم وگرنه.....»
مارکو وسط حرف ایزابلا پرید:«نه تو برنمیگردی ایزابلا، تو نباید بزاری اون هر کاری میخواد بکنه، نمیخوای باهاش ازدواج کنی پس ازدواج نکن، نمیارم دستش بهت برسه»
ایزابلا با گریه گفت:«ولی.... ولی اون، یه بچه رو کشت.... »
مارکو وقتی گ یه ایزابلا رو دید چند لحظه مغزش قفل کرد و بعدش بدون فکر رفت جلو و ایزابلا رو بغل کرد و برای آروم کردنش، آروم روی موهاش رو نوازش کرد
مارکو:«چیزی نیست، آروم باش.....درست میشه.....قسم میخورم نزارم دستش بهت برسه»
ایزابلا با حس گرمای آغوش مارکو یکم آروم شد و تو بغل مارکو فرو رفت
مارکو با لحن مصممی گفت:«بیا خونه من، اونجا میتونم مراقبت باشم، اینجا خطرناکه»
ایزابلا با تردید گفت:«ولی.... ولی آنا چی؟ »
مارکو با لحن مهربونی گفت:«باهاش حرف میزنم، میبرمش یه مهمون خونه دیگه براش اتاق میگیرم نگرانش نباش»
ایزابلا مکثی کرد و بعدش آروم جواب داد:«ب.... باشه.... »
‧̍̊·̊‧̥°̩̥˚̩̩̥͙°̩̥‧̥·̊‧̍̊ ♡ °̩̥˚̩̩̥͙°̩̥ ·͙*̩̩͙˚̩̥̩̥*̩̩̥͙·̩̩̥͙*̩̩̥͙˚̩̥̩̥*̩̩͙‧͙ °̩̥˚̩̩̥͙°̩̥ ♡ ‧̍̊·̊‧̥°̩̥˚̩̩̥͙°̩̥‧̥·̊‧̍̊
Illegal marriage┄┉✿┉┄ 9
ایزابلا با ترس برگشت و تقریبا قلبش چند ضربه رو جا انداخت و چند لحظه طول کشید تا متوجه بشی فردی که امد تو، یه فقط یه پس بچه ساده است ، ایزابلا نفسشو با آرامش بیرون داد و خم شد وبا لحن مهربونی گفت:«چیزی شده کوچولو؟ گم شدی؟ »
پسر بچه بدون اینکه حرفی بزنه فقط یه نامه سمت ایزابلا گرفت و دست های پسر بچه به وضوح میلرزیدن و رنگش یکم پریده بود
ایزابلا با گیجی نامه رو از دست پسر بچه گرفت و همون لحظه اون بچه روی زمین افتاد و آنا و ایزابلا هم زمان باهم با دیدن صحنه رو به روشون جیغ کشیدن
یه چاقو خاص با طرح دسته خاص توی کمر پسر بچه فرو رفته بود، دقیقا با زاویه ای که اون پسر بچه کوه بنبست کنار مهمان خونه بیا تو مهمون خونه و بعد از دادان نامه به ایزابلا بمیره و این حرکت فقط میتونه کار یه نفر باشه
ایزابلا داشت از ترس تقریبا سکته میکرد و نمیدونست چی کار کنه و آنا هم تقریبا از ترس رنگش پریده بود
حدود چند دقیقه بعدش در مهمون خونه دوباره باز شد و ماکو امد داخل وقتی صحنه رو به روش رو دید تقریبا حالش بهم خورد
مارکو ایزابلا و آنا رو از صحنه دور کرد که بیشتر از این نبینن
مارکو :«ایزابلا، چی شده؟ خوبی؟ »
ایزابلا فقط با ترس و لرز نامه رو به مارکو داد خودش میترسید بخونه
مارکو نامه رو باز کرد و خوند:«این یه هدیه ب ای نامزد فراری عزیزم،اگه برنگردی هدیه های بیشتر و هیجان انگیز ترین در راه»
مارکو :«فهمیده فرار کردی»
ایزابلا سرشو تکون داد و با لحن آروم ترسیده ای گفت:«روی گوشیم پیام ناشناس امد، تهدیدم کرد که برگردم وگرنه.....»
مارکو وسط حرف ایزابلا پرید:«نه تو برنمیگردی ایزابلا، تو نباید بزاری اون هر کاری میخواد بکنه، نمیخوای باهاش ازدواج کنی پس ازدواج نکن، نمیارم دستش بهت برسه»
ایزابلا با گریه گفت:«ولی.... ولی اون، یه بچه رو کشت.... »
مارکو وقتی گ یه ایزابلا رو دید چند لحظه مغزش قفل کرد و بعدش بدون فکر رفت جلو و ایزابلا رو بغل کرد و برای آروم کردنش، آروم روی موهاش رو نوازش کرد
مارکو:«چیزی نیست، آروم باش.....درست میشه.....قسم میخورم نزارم دستش بهت برسه»
ایزابلا با حس گرمای آغوش مارکو یکم آروم شد و تو بغل مارکو فرو رفت
مارکو با لحن مصممی گفت:«بیا خونه من، اونجا میتونم مراقبت باشم، اینجا خطرناکه»
ایزابلا با تردید گفت:«ولی.... ولی آنا چی؟ »
مارکو با لحن مهربونی گفت:«باهاش حرف میزنم، میبرمش یه مهمون خونه دیگه براش اتاق میگیرم نگرانش نباش»
ایزابلا مکثی کرد و بعدش آروم جواب داد:«ب.... باشه.... »
‧̍̊·̊‧̥°̩̥˚̩̩̥͙°̩̥‧̥·̊‧̍̊ ♡ °̩̥˚̩̩̥͙°̩̥ ·͙*̩̩͙˚̩̥̩̥*̩̩̥͙·̩̩̥͙*̩̩̥͙˚̩̥̩̥*̩̩͙‧͙ °̩̥˚̩̩̥͙°̩̥ ♡ ‧̍̊·̊‧̥°̩̥˚̩̩̥͙°̩̥‧̥·̊‧̍̊
- ۲.۸k
- ۱۴ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط