{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

FORCED LOVE

FORCED LOVE
Part:3

───

روز سوم تمرین بود.

تهیونگ صبح زود در اتاقم رو زد.

_ "می-سو، امروز یه کار جدید داریم."

با بیحالی در رو باز کردم. تهیونگ با یه لباس رسمی مشکی پشت در ایستاده بود.

_"چی؟"

_"امروز میریم بیرون. خرید میکنیم، توی رستوران غذا میخوریم، و توی خیابون راه میریم. مثل یه زوج عادی."

+"برای چی؟"

_"برای اینکه توی جمع راحت باشیم. اگه توی خونه خوب باشیم ولی توی جمع بد باشیم، فایده نداره."

با ناراحتی لباس پوشیدم. یه لباس تابستانی سفید با یه ژاکت نازک. آرایش ساده کردم و رفتم بیرون.

تهیونگ توی هال منتظر بود. وقتی من رو دید، چشمانش برق زد. ولی هیچی نگفت.

_"بریم."

توی آسانسور، دستش رو گذاشت روی کمرم. با غذب نگاهش کردم.

+"این چیه؟"

_ "زن و شوهرها توی آسانسور اینطوری هستن."

توی خیابون، دستش رو دور کمرم حلقه کرد. منم دستم رو دور کمرش. راه رفتنمون با هم هماهنگ بود. انگار سالها بود که اینکار رو میکردیم.

توی فروشگاه بزرگ، تهیونگ نقش یه شوهر مهربون رو بازی میکرد. برام لباس انتخاب میکرد، نظر میداد، و حتی یه کیف دستی برام خرید.

توی رستوران، کنار هم نشسته بودیم. تهیونگ دستش رو روی دست من گذاشت و با نگاه گرمی به من نگاه کرد.

با صدای پایین گفت:

_"می-سو، یه لبخند بزن. داریم نگاهمون میکنن."

لبخند زدم. لبخندی که سعی کردم طبیعی باشه.

+"کی داره نگاهمون میکنه؟"

_"همون پیشخدمت. احتمالاً یکی از آدمهای پارک جونگ-هوئه."

قلبم تند زد.
+ "چطور میدونی؟"

_"چون وقتی ما رو دید، یه پیامک فرستاد. نگو، نخند، فقط لبخند بزن."

صورتم رو بهش نزدیک کردم و با لحن عاشقانهای گفتم: + +"عزیزم، این غذا خیلی خوشمزست."

تهیونگ دستش رو آورد روی گونه من و با لبخندی که قلب من رو آب کرد، گفت:

_ "همهچی با تو قشنگه، می-سو."

در اون لحظه، فراموش کردم که بازی میکنیم. گرمای دستش روی گونه من، نگاهش که پر از چیزهای ناگفته بود، و لبخندش که تا حالا ندیده بودم.

تهیونگ به سمتم خم شد. نزدیکتر و نزدیکتر. قلبم داشت از جا کنده میشد.

و لبهایش روی گونه من نشست. یه بوسه آروم. ولی برای من، مثل یه صاعقه بود.

وقتی عقب کشید، با نگاه گرمی به من خیره شد. با صدایی که فقط من میشنیدم، گفت:

_"پیشخدمت رفت. ولی تا وقتی نرفتیم، باید به نقشمون ادامه بدیم."

من فقط سر تکان دادم. کلمات توی گلویم گیر کرده بودن.

ادامه دارد...
_____________

بفرمایید دخترای من حتما نظذاتون رو‌ هم بگین.🙃🤍
شرط نداره.
دیدگاه ها (۱۲)

FORCED LOVEPart:4شب در آپارتمان.... روی مبل نشسته بودم و مدا...

FORCED LOVEPart: 5───روزهای بعد، تبدیل شد به یک نمایش بی‌پای...

سلام بچه ها من یه مدت نبودم ببخشید واقعا. این پیجم یه مشکلی ...

FORCED LOVEPart:2───صبح روز بعد، ساعت ۷ بود که صدای در اتاقم...

#دوست_دختر_مست_من#پارت_2 *بعد از کلی دعوا با بونگ سو معلم او...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط