عشق شکوفه شده...
عشق شکوفه شده...
پارت¹
چند تا از بادیگاردای ات میخاستن اتو لو بدن که ات فهمید و اونا رو برد اتاقه شکنجه
ات: خب خب...بگید ببینم کی بهتون گفته منو لو بدین ؟
بادیگاردا: هه اگه نگیم چی میشه؟...مثلا میخای چیکار کنی؟
ات: فکرنکنم دلتون بخاد بدونین
بادیگاردا: تو نمیتونی هیچکاری کنی
ات: شما چند ساله که بادیگاردای من هستین اما انقدر خنگ و احمقید که نمیدونین میخام باهاتون چیکار کنم
یکی از بادیگاردا با لحنه تمسخرآمیزی لب زد
بادیگارد: هه..اخه کی به تو اهمیت میده؟..حتا خانوادتم نمیخادت
و زدن زیره خنده ، فکر کردن ات میزنه زیره گریه ولی با کمال تعجب اونم شروع کرد به خندیدن و چهرش عوض شد ، انقدر ترسناک شده بود و که بادیگاردا ریده بودن تو خودشون ، ات اومد سمته اونی که حرف زد
ات: میخام اول از تو شروع کنم.. شکنجه کردنت لذت بخشه ( آخرش خندید)
ات: یونا( یونا دوست و دسته راسته اته اما برعکسه اته و از شکنجه کردن بیش از حد بدش میاد)
یونا: بله؟
ات: وسایل شکنجه رو بیار
یونا: باشه
یونا وسایل شکنجه رو آورد
ات: عااممم میدونستید من عاشقه شکنجه کردن آدمایم که زر زر میکنن ؟..از اونجایی زیاد زر زدین اول از زبونتون شروع میکنم
ات زبونشونو کند ، بعد رفت سراغ چشماشون و به طرز وحشتناکی چشماشونو درآورد، یونا رفت بیرون اون خیلی مهربون بود نمیتونست تحمل کنه
که اینجوری شکنجه میشن
ات: حالا فهمیدید من کیم هااا؟؟؟؟
ات رفت سراغه یکی از بادیگاردا که هنوز زبونشو نکنده بود
ات: برو به اربابت بگو...اگه یه بار دیگه همچین کاری کنه نه تنها بادیگارداش بلکه خودشم میفرستم اون دنیا
اون چند تا بادیگارد انقدر شکنجه شده بودن که بیهوش شدن ، ات ۴ تا از اونا رو کشت و خونشون روی صورت ات میریخت و اتم زمزمه وار یه آهنگه ترسناک میخوند ، بعد چند مین ولشون کرد و اونا هم فقط بدو بدو میکردن که رسیدن عمارت جونگکوک، جونگکوک با دیدن وضعیت اونا خشکش زد
جونگکوک: چ..چیشده؟
یکی از بادیگاردا: ارباب همه به جز من زبونشونو از دست دادن...لی ات بهم گفت که بهتون بگم اگه دوباره لوشون بدین نه تنها بادیگاردا بلکه خودتون هم میکشن
و مرد، جونگکوک یه پوزخند زد ، خانواده لی و خانواده جئون دوستای صمیمی هستن ولی ات و جونگکوک از هم متنفرن
جونگکوک: بچرخ تا بچرخیم لی ات
ات در حالی که تمامه لباساش خونی بود داشت بلند بلند قهقهه میزد، بعد از چند ساعت ات با همون وضع برگشت عمارت مادر و پدرش ( ات یه عمارت جدا هم داره)
پدر ات: ات این چه وضعیه ؟
مادر ات: یکم شبیه خواهرات باش
ات، با نگاه سردش یه نگاه به مامانش کرد و با لحنه آروم و خشک لب زد
ات: الان کجان؟
مادرش میخاست جواب بده که سوجین( یکی از خواهرای ات) اومد
سوجین: به تو چه
ات نگاهشو داد به سوجین
ات: هوممم...مادر..چرا میخای شبیه خواهرام باشم؟ میبینی؟..میبینی لباساشون چقدر بازه؟
مادر ات: مراقب حرف زدنت باش...هرچی باشه از تو بهترن
ات دوباره شروع کرد به خندیدن
سوجین یه سیلیه محکم به ات زد
سوجین: تو یه اضافه ای همین
ات به جای اینکه سیلی بزنه چند مشت به صورت سوجین زد که صورتش کبود و خونی شده بود
سوجین: هققق... بابا...هققق...ببین...ات منو زد ( عشوه و گریه)
پدر ات: دفه اخرت باشه روی دخترم دست بلند میکنی هاا( عربدع)
ات: اگه نمیخای..بکشمت بهتره دهنتو ببندی آقای لی
و قبل از اینکه بزاره پدرش جواب بده از عمارت رفت ، سوار ماشینش شد و رفت عمارته خودش ، ات از زندگی که داشت برعکسه بقیه لذت میبرد و خوشحال بود ، اون احساساتشو کنار گذاشته بود و همین باعث خوشحالیش میشد ، بلخره رسید به عمارتش که یهو.....
ادامه دارد...
چطور بود؟😁
پارت¹
چند تا از بادیگاردای ات میخاستن اتو لو بدن که ات فهمید و اونا رو برد اتاقه شکنجه
ات: خب خب...بگید ببینم کی بهتون گفته منو لو بدین ؟
بادیگاردا: هه اگه نگیم چی میشه؟...مثلا میخای چیکار کنی؟
ات: فکرنکنم دلتون بخاد بدونین
بادیگاردا: تو نمیتونی هیچکاری کنی
ات: شما چند ساله که بادیگاردای من هستین اما انقدر خنگ و احمقید که نمیدونین میخام باهاتون چیکار کنم
یکی از بادیگاردا با لحنه تمسخرآمیزی لب زد
بادیگارد: هه..اخه کی به تو اهمیت میده؟..حتا خانوادتم نمیخادت
و زدن زیره خنده ، فکر کردن ات میزنه زیره گریه ولی با کمال تعجب اونم شروع کرد به خندیدن و چهرش عوض شد ، انقدر ترسناک شده بود و که بادیگاردا ریده بودن تو خودشون ، ات اومد سمته اونی که حرف زد
ات: میخام اول از تو شروع کنم.. شکنجه کردنت لذت بخشه ( آخرش خندید)
ات: یونا( یونا دوست و دسته راسته اته اما برعکسه اته و از شکنجه کردن بیش از حد بدش میاد)
یونا: بله؟
ات: وسایل شکنجه رو بیار
یونا: باشه
یونا وسایل شکنجه رو آورد
ات: عااممم میدونستید من عاشقه شکنجه کردن آدمایم که زر زر میکنن ؟..از اونجایی زیاد زر زدین اول از زبونتون شروع میکنم
ات زبونشونو کند ، بعد رفت سراغ چشماشون و به طرز وحشتناکی چشماشونو درآورد، یونا رفت بیرون اون خیلی مهربون بود نمیتونست تحمل کنه
که اینجوری شکنجه میشن
ات: حالا فهمیدید من کیم هااا؟؟؟؟
ات رفت سراغه یکی از بادیگاردا که هنوز زبونشو نکنده بود
ات: برو به اربابت بگو...اگه یه بار دیگه همچین کاری کنه نه تنها بادیگارداش بلکه خودشم میفرستم اون دنیا
اون چند تا بادیگارد انقدر شکنجه شده بودن که بیهوش شدن ، ات ۴ تا از اونا رو کشت و خونشون روی صورت ات میریخت و اتم زمزمه وار یه آهنگه ترسناک میخوند ، بعد چند مین ولشون کرد و اونا هم فقط بدو بدو میکردن که رسیدن عمارت جونگکوک، جونگکوک با دیدن وضعیت اونا خشکش زد
جونگکوک: چ..چیشده؟
یکی از بادیگاردا: ارباب همه به جز من زبونشونو از دست دادن...لی ات بهم گفت که بهتون بگم اگه دوباره لوشون بدین نه تنها بادیگاردا بلکه خودتون هم میکشن
و مرد، جونگکوک یه پوزخند زد ، خانواده لی و خانواده جئون دوستای صمیمی هستن ولی ات و جونگکوک از هم متنفرن
جونگکوک: بچرخ تا بچرخیم لی ات
ات در حالی که تمامه لباساش خونی بود داشت بلند بلند قهقهه میزد، بعد از چند ساعت ات با همون وضع برگشت عمارت مادر و پدرش ( ات یه عمارت جدا هم داره)
پدر ات: ات این چه وضعیه ؟
مادر ات: یکم شبیه خواهرات باش
ات، با نگاه سردش یه نگاه به مامانش کرد و با لحنه آروم و خشک لب زد
ات: الان کجان؟
مادرش میخاست جواب بده که سوجین( یکی از خواهرای ات) اومد
سوجین: به تو چه
ات نگاهشو داد به سوجین
ات: هوممم...مادر..چرا میخای شبیه خواهرام باشم؟ میبینی؟..میبینی لباساشون چقدر بازه؟
مادر ات: مراقب حرف زدنت باش...هرچی باشه از تو بهترن
ات دوباره شروع کرد به خندیدن
سوجین یه سیلیه محکم به ات زد
سوجین: تو یه اضافه ای همین
ات به جای اینکه سیلی بزنه چند مشت به صورت سوجین زد که صورتش کبود و خونی شده بود
سوجین: هققق... بابا...هققق...ببین...ات منو زد ( عشوه و گریه)
پدر ات: دفه اخرت باشه روی دخترم دست بلند میکنی هاا( عربدع)
ات: اگه نمیخای..بکشمت بهتره دهنتو ببندی آقای لی
و قبل از اینکه بزاره پدرش جواب بده از عمارت رفت ، سوار ماشینش شد و رفت عمارته خودش ، ات از زندگی که داشت برعکسه بقیه لذت میبرد و خوشحال بود ، اون احساساتشو کنار گذاشته بود و همین باعث خوشحالیش میشد ، بلخره رسید به عمارتش که یهو.....
ادامه دارد...
چطور بود؟😁
- ۷۰۸
- ۰۶ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط