{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

عشق شکوفه شده...

عشق شکوفه شده...
پارت ³
که یهو از ماشین اومدن بیرون جونگکوک از ات فاصله گرفت و به بادیگارداش دستور داد که بندازنش زیر زمینی ، تقریباً۱۸ بادیگارد اتو به زور تونستن ببرن زیر زمینی ، جونگکوک رفت تو عمارت که یهو اعضا رو دید

جونگکوک: عااا پسرا اینجا چیکار میکنین؟

اعضا: راستش اومدیم لی ات رو ببینیم

جونگکوک: یعنی نمیخاستین منو ببینید؟

اعضا: معلومه که نه...

جونگکوک:🗿💔

و همشون زدن زیره خنده ، جونگکوک همه چیز رو تعریف کرد

جونگکوک: به نظرتون باهاش چیکار کنم؟

تهیونگ: میتونی حسابی شکنجش کنی

جیمین: ایشش چرا شکنجش کنید...یه راست یه گلوله تو مغزش خالی کنین دیگه

نامجون: به نظرم بهش پیشنهاد بدیم که عضو باندمون بشه

جونگکوک: نامجون هیونگ اگه اینو بهش بگم بادیگاردای بدبختمو میکشه از عصبانیت

جین: من یه فکری دارم

همه: چه فکری؟

جین: نظرتون چیه بیاریمش اینجا و ازش بپرسیم تو چه کاری خوبه؟ .. مطمئنم آشپزیش حرف نداره ولی به پای من نمیرسه

همه: فکر خوبیه

جونگکوک به بادیگارداش دستور داد که اتو بیارن

شوگا: جونگکوک چرا ۲۳ تا بادیگارد فرستادی ؟

جونگکوک: واقعا نمیدونی؟

شوگا: نه

جونگکوک: پس نشونت میدم چرا اینکارو کردم

بادیگاردا اتو آوردن

جیهوپ: اووو پس تو لی اته خشنی

ات با همون نگاه همیشگیش که ترسناک تر شده بود آروم لب زد

ات: فکر نمیکردم انقدر منو بشناسین ( سرد)
ات:... جونگکوک...بگو چی ازم میخای؟

جونگکوک: تو چه کاری مهارت داری ؟

ات یه پوزخند ترسناک زد ، همه‌ی بادیگاردا از ترس پاهاشون سست شده بود

ات: تو همه چی مهارت دارم مخصوصا...تیکه تیکه کردن آدما و سوزوندنشون... خیلی لذت بخشه(آخرش یه لبخند زد، لبخندی که از هزارتا شکنجه ترسناک تر بود)

جین: نظرت چیه توی آشپزخونه کار کنی هوم؟

ات شروع کرد به خندیدن

ات: من؟؟؟ کار؟؟؟ هه...چرا باید کار کنم؟...حتا فکرشم نکنینن

جونگکوک یه پوزخند زد

جونگکوک: میدونستم اینو میگی.....بیارینش

بادیگاردا یونا رو اوردن

جونگکوک: حالا چی ؟( پوزخند)

ات جدی و ترسناک شده بود

ات: اگه یه تار موش کم شه زندت نمیزارم

جونگکوک شروع کرد به خندیدن، یونا با ترس رفت سمته ات

یونا: ا..ات خواهش میکنم.. لطفاً قبول کن.. لطفاً

ات داشت همینجوری به یونا نگاه میکرد، یهو عربده زد که باعث شد همه ساکت شن

ات: باشه قبوله... ولی یونا چی؟

جونگکوک: اونم کمکت میکنه

شوگا: خدمتکار

خدمتکار: ب.. بله؟

شوگا: ات و یونا رو ببر آشپزخونه

خدمتکار: چشم

خدمتکار ات و یونا رو از عمارت بیرون آورد و برد سمته یه خونه که کنار عمارت بود

ویو جونگکوک و اعضا

جونگکوک: شوگا الان فهمیدی چرا ۲۳ تا بادیگارد فرستادم؟

شوگا: بله کاملاً فهمیدم

اعضا: اون واقعا خیلی ترسناکه

ویو ات و خدمتکار

خدمتکار: اینجا جایه که ما آشپزی میکنیم

خدمتکار همینجوری داشت برای ات و یونا توضیح میداد که یهو....

ادامه دارد...

چطور بود ؟😁
دیدگاه ها (۲۷)

عشق شکوفه شدهپارت⁴که یهو ات رفت تو خونه که دید همه جا کثیفه ...

عشق شکوفه شدهپارت⁵که یهو ات غذا هارو جمع کرد و رفتن آشپزخونه...

عشق شکوفه شده...پارت²که یهو دید چند تا از بادیگارداش مردن سر...

عشق شکوفه شده...پارت¹چند تا از بادیگاردای ات میخاستن اتو لو ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط