#اخرین_پیچ
#اخرین_پیچ
#پارت_23
ویوی جونگ کوک
داشتم با سونگ هون حرف می زدم که متوجه شدم از. ت با حیرت داره نگاه می کنه برای من سوال اینجاست که چرا انقدر این دختر با دختر های دیگه فرق داره...
من دخترای زیادی دیدم که فقط مهم قیافه و تناسب اندامشون بود. خیلی ارایش می کنن و چیز های زرق و برقی زیاد استفاده می کنن. ولی... ولی ا.ت با همشون متفاوته یعنی علاقه هاش و سبک حرف زدنش و استعداد های که داره راستی اینم جا نزارم زیبایی خاصی در چشم ها و صورتش داره.
امروز اوردمش تا چیز هایی که نیاز داره رو بخرم.
به سمت اسانسور رفتیم که یاد فوبیای ا. ت افتادم.
ویوی ا.ت
-ا.ت دستم رو بگیر...
+(بدون هیچ حرفی دستاش توی دستام غفل شد و وارد اسانسور شدیم. سرم گیج می رفت ولی خب کنترلش می کردم سعی کردم روی تنفسم کار کنم اما...
نیازی نبود. دستاش... اون حس گرما....اون حس وجود امنیت برایم کافی بود.
من تا حالا که پیش پدرم بودم همچین حسی نداشتم... حس امنیت.. حسی که وقتی به پشت سرت نگاه می کنی مطمئن هستی که یکی هست که مثل کوه برات وایستاده. اون کس کوک بود شاید یکی دوماهه که میشناسمش.. ولی می تونم با قاطعیت بگم که این مدت تاحالا همچین حسی نسبت به کسی نداشتم یعنی حسی هست که تا حالا نمی شناسمش..)
از اسانسور پیاده شدیم همچنان دستای کوک توی دستام بود یک لحظه احساس کردم که داغ کردم ولی هوا که بود من چرا گرممه....اوووف داشتم به مغازه ها نگاه می کردم این طبقه کلا برای خانم هاست... یعنی چی؟
با اشاره اون مرده به داخل یک مغازه لوکس و بزرگ ایستادم
Man: Please, come in...
(مرد : بفرمایید داخل... )
– Thank you, go ahead and get back to your work.
( -ممنونم ، برو بکارت برس.)
Man:How can I help you?
(مرد : کاری داشتین در خدمتم)
وارد فروشگاه لباس شدیم رگال ها پر لباس بود خب برای من لباس مجلسی دوختن من لباس خونه یا یک لباس برای بیرون رفتن نیاز دارم . کوک اومد طرفم گفت..
-هر چی نیاز داری بگیر از لباس گرفته تا لوازم ارایشی و بهداشتی و جواهرات ... چون بعدش برات سوپرایز دارم.
+واقعا ممنونم... ولی بیشتر چیز هایی که گفتی رو استفاده نمی کنم
رفتم تا برای خودم چند دست لباس ست درست کنم.
خب بزار ببینم اینا چرا انقدر بازه ایششش از این مدل، لباس ها بدم میاد.
وقتی دیدم کوک حواسش نیست و داره با تلفن حرف میزنه... تصمیم گرفتم اول لباس زیر بردارم..
به بخشش رفتم و بازم ایششش چرا انقدر ست های باز هست خوشم نیومد
یک دو تا چیزی که نیاز داشتم ر برداشتم...
خب این از این و برگردیم سر به اون طرف خیلی زیاد لباس برداشتم دستم دیگه جا نداش و با چشمام دنبال کوک بود م که
-این ها رو بده من..
+یاااا جوئون ترسیدم چرا همچین می کنی؟
-مگه من چی کار کردم؟
+هیچی ترسوندیم
-ببینم چرا فقط لباس برداشتی؟ نمی خوای لوازم ارایشی بگیری؟
+چیزه خب من اونجوری ارایش نمی کنم ولی بیا بریم یک نگاه بندازیم
کوک با چرخ دستی پشت من راه افتاد...
این پسر چرا انقدر به فکر منه؟
خب ولش الان خرید کردن مهمه
یک لیپ گلاس و وازلین لب برداشتم.. خب یک زد افتاب رنگی هم برداشتم . فر موژه ، خط چشم، مداد لب، و یک سایه هم با براش های مخصوصش برداشتم...
-خب الان تو به این ها نمی گی لوازم ارایشی؟
+کوک ساکت شو بخدا می زنمتا..
-باشه باشه من تسلیم..
رفتم طرف مراقبت پوستی چند تا فیس واش گرفتم و با ماسک صورت خب... من اسم هاشون رو خوب نمی دونم ولی موهام برایم مهم ترین چیزه
روغن نارگیل یا خدا چقدر گرونه... یعنی کوک با این ها مشکل نداره..
ولش کن کوک گفت هر چی می خوای بگیر... ( نویسنده : تو چقدر بچه پرویی جیب پسرم رو خالی نکن )
نمی دونم چرا انقدر با کوک صمیمی صحبت می کنم من که منشی اش هستم البته فعلا نه...
لایک و نظرتون درباره فیک و بازنشر بالا = انرژی من بیشتر میشه ⚡
همانا خداوند و نویسنده کامنت گزاران را دوست می دارند.
#پارت_23
ویوی جونگ کوک
داشتم با سونگ هون حرف می زدم که متوجه شدم از. ت با حیرت داره نگاه می کنه برای من سوال اینجاست که چرا انقدر این دختر با دختر های دیگه فرق داره...
من دخترای زیادی دیدم که فقط مهم قیافه و تناسب اندامشون بود. خیلی ارایش می کنن و چیز های زرق و برقی زیاد استفاده می کنن. ولی... ولی ا.ت با همشون متفاوته یعنی علاقه هاش و سبک حرف زدنش و استعداد های که داره راستی اینم جا نزارم زیبایی خاصی در چشم ها و صورتش داره.
امروز اوردمش تا چیز هایی که نیاز داره رو بخرم.
به سمت اسانسور رفتیم که یاد فوبیای ا. ت افتادم.
ویوی ا.ت
-ا.ت دستم رو بگیر...
+(بدون هیچ حرفی دستاش توی دستام غفل شد و وارد اسانسور شدیم. سرم گیج می رفت ولی خب کنترلش می کردم سعی کردم روی تنفسم کار کنم اما...
نیازی نبود. دستاش... اون حس گرما....اون حس وجود امنیت برایم کافی بود.
من تا حالا که پیش پدرم بودم همچین حسی نداشتم... حس امنیت.. حسی که وقتی به پشت سرت نگاه می کنی مطمئن هستی که یکی هست که مثل کوه برات وایستاده. اون کس کوک بود شاید یکی دوماهه که میشناسمش.. ولی می تونم با قاطعیت بگم که این مدت تاحالا همچین حسی نسبت به کسی نداشتم یعنی حسی هست که تا حالا نمی شناسمش..)
از اسانسور پیاده شدیم همچنان دستای کوک توی دستام بود یک لحظه احساس کردم که داغ کردم ولی هوا که بود من چرا گرممه....اوووف داشتم به مغازه ها نگاه می کردم این طبقه کلا برای خانم هاست... یعنی چی؟
با اشاره اون مرده به داخل یک مغازه لوکس و بزرگ ایستادم
Man: Please, come in...
(مرد : بفرمایید داخل... )
– Thank you, go ahead and get back to your work.
( -ممنونم ، برو بکارت برس.)
Man:How can I help you?
(مرد : کاری داشتین در خدمتم)
وارد فروشگاه لباس شدیم رگال ها پر لباس بود خب برای من لباس مجلسی دوختن من لباس خونه یا یک لباس برای بیرون رفتن نیاز دارم . کوک اومد طرفم گفت..
-هر چی نیاز داری بگیر از لباس گرفته تا لوازم ارایشی و بهداشتی و جواهرات ... چون بعدش برات سوپرایز دارم.
+واقعا ممنونم... ولی بیشتر چیز هایی که گفتی رو استفاده نمی کنم
رفتم تا برای خودم چند دست لباس ست درست کنم.
خب بزار ببینم اینا چرا انقدر بازه ایششش از این مدل، لباس ها بدم میاد.
وقتی دیدم کوک حواسش نیست و داره با تلفن حرف میزنه... تصمیم گرفتم اول لباس زیر بردارم..
به بخشش رفتم و بازم ایششش چرا انقدر ست های باز هست خوشم نیومد
یک دو تا چیزی که نیاز داشتم ر برداشتم...
خب این از این و برگردیم سر به اون طرف خیلی زیاد لباس برداشتم دستم دیگه جا نداش و با چشمام دنبال کوک بود م که
-این ها رو بده من..
+یاااا جوئون ترسیدم چرا همچین می کنی؟
-مگه من چی کار کردم؟
+هیچی ترسوندیم
-ببینم چرا فقط لباس برداشتی؟ نمی خوای لوازم ارایشی بگیری؟
+چیزه خب من اونجوری ارایش نمی کنم ولی بیا بریم یک نگاه بندازیم
کوک با چرخ دستی پشت من راه افتاد...
این پسر چرا انقدر به فکر منه؟
خب ولش الان خرید کردن مهمه
یک لیپ گلاس و وازلین لب برداشتم.. خب یک زد افتاب رنگی هم برداشتم . فر موژه ، خط چشم، مداد لب، و یک سایه هم با براش های مخصوصش برداشتم...
-خب الان تو به این ها نمی گی لوازم ارایشی؟
+کوک ساکت شو بخدا می زنمتا..
-باشه باشه من تسلیم..
رفتم طرف مراقبت پوستی چند تا فیس واش گرفتم و با ماسک صورت خب... من اسم هاشون رو خوب نمی دونم ولی موهام برایم مهم ترین چیزه
روغن نارگیل یا خدا چقدر گرونه... یعنی کوک با این ها مشکل نداره..
ولش کن کوک گفت هر چی می خوای بگیر... ( نویسنده : تو چقدر بچه پرویی جیب پسرم رو خالی نکن )
نمی دونم چرا انقدر با کوک صمیمی صحبت می کنم من که منشی اش هستم البته فعلا نه...
لایک و نظرتون درباره فیک و بازنشر بالا = انرژی من بیشتر میشه ⚡
همانا خداوند و نویسنده کامنت گزاران را دوست می دارند.
- ۱۵۳
- ۲۵ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط