{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

دراز کشیده‌ام

دراز کشیده‌ام
زنم شعری از جنگ می‌خوانَد،
همین مانده بود
تانک‌ها به تختخوابم بیایند
گلوله‌ها
خواب‌هایم را
سوراخ سوراخ کرده‌اند
بر یکی از آن‌ها چشم می‌گذاری:
خیابانی می‌بینی
که برف پوستش را سفید کرده است...
کاش برف نمی‌آمد
که مرز ملافه و خیابان پیدا بود
حالا تانک‌ها
از خاک‌ریز ملافه‌های تخت گذشته‌اند و
کم کم به خوابم وارد می‌شوند:
من بچه بودم
مادرم ظرف می‌شست
و پدر با سبیل سیاهش به خانه برمی‌گشت،
بمب‌ها که می‌باریدند
هر سه بچه بودیم...
تصویرهای بعدی این خواب
خفه‌ات می‌کند!
چشم‌هایت را ببند
لب بر این دریچه‌ی کوچک بگذار
و تنها نفس بکش
نفس بکش!
نفس بکش!
نفس بکش!
نفس بکش لعنتی!
نفس بکش!
نفس!...
دکتر سرش را تکان می‌دهد
پرستار سرش را تکان می‌دهد
دکتر عرقش را پاک می‌کند
و رشته کوه‌های سبز
بر صفحه‌ی مانیتور
کویر می‌شوند



گروس عبدالملکیان
دیدگاه ها (۷)

دو چندان می شود با خنده ات گیلاس و ابریشمولی اخم تو یعنی جنگ...

می روم بی خبر اینبار خیالت راحت«تو بمان و دگران» یار خیالت ر...

تو و این پرسه های یک نفرهتو و این کوچــه های تکراریشعرهایی ب...

ای کـه اخمت به دلــم ریخت غم عالم راخنده ات می بَرَد از سینه...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط