عشق مافیایی
عشق مافیایی
Part 26
ویو ات
وقتی وارد شیرینی فروشی شدیم به اطراف نگاه کردم بوی کیک های تازه میومد به کیک هایی که هر کدومشون با یه طعم تزئین شده بودند یه پسر خوشگل با موهای مشکی اومد دروغ نگم خیلی کراش بود بهش لبخند زدم دیدم جیمین بهم نگاه میکنه سریع خودمو جمع و جور کردم
پسر : سلام چه کمکی میتونم بکنم
جیمین: چند روز دیگه عروسیمون هست میخواییم کیک سفارش بدیم
پسر : البته با چه مدلی
ات: بزرگ باشه با رنگ سفید خیلی ساده نباشه با توت فرنگی هم تزئینش کنید
پسر : کاملا منظورتونو فهمیدم
جیمین: خوبه بریم عشقم
ات: آره بریم
از شیرینی فروشی خارج شدیم به پیاده روی ادامه دادیم برگشتیم خونه رفتیم اتاق
ات: خیلی خسته شدم
جیمین: هوم
ات: خوبی یهو چت شد
جیمین: خوبم چیزی نشده
ات: مطمئنی
جیمین: آره
ات: ما امروز میخواستیم فیلم ببینیم یادته
جیمین : من یکم کار دارم بمونه واسه فردا
ات: باشه
از اتاق خارج شدم رفتم در اتاق مینجی رو زدم
مینجی: کیه
ات: منم میتونم بیام داخل
مینجی: آره بیا داخل عزیزم
رفتم داخل کنارش روی تخت نشستم
مینجی: حالت خوبه
ات: آره
یهو صدای ماشین اومد بلند شدم رفتم کنار پنجره دیدم جیمین بود با ماشین رفت به رفتنش نگاه کردم رفتم روی تخت دراز کشیدم
مینجی: میخوایی فیلم ببینیم
ات: واقعاً
مینجی: آره من پیتزا سفارش میدم تو هم فیلم آماده کن
بلند شدم رفتم لپ تاپ رو برداشتم اومدم روی تخت دنبال فیلم گشتم هوا تاریک شده بود یکم سرد بعد از چند مین پیتزا اومد رفتیم پیتزا رو گرفتیم فیلم رو شروع کردیم پیتزا رو خوردیم بعد از فیلم دیدم مینجی خوابیده ساعت 1 شب بود ولی هنوز جیمین خونه نیومده بود خواستم بهش زنگ بزنم صدای ماشین اومد از اتاق خارج شدم خواستم از پله ها پایین برم که دیدم ...
ادامه دارد...
Part 26
ویو ات
وقتی وارد شیرینی فروشی شدیم به اطراف نگاه کردم بوی کیک های تازه میومد به کیک هایی که هر کدومشون با یه طعم تزئین شده بودند یه پسر خوشگل با موهای مشکی اومد دروغ نگم خیلی کراش بود بهش لبخند زدم دیدم جیمین بهم نگاه میکنه سریع خودمو جمع و جور کردم
پسر : سلام چه کمکی میتونم بکنم
جیمین: چند روز دیگه عروسیمون هست میخواییم کیک سفارش بدیم
پسر : البته با چه مدلی
ات: بزرگ باشه با رنگ سفید خیلی ساده نباشه با توت فرنگی هم تزئینش کنید
پسر : کاملا منظورتونو فهمیدم
جیمین: خوبه بریم عشقم
ات: آره بریم
از شیرینی فروشی خارج شدیم به پیاده روی ادامه دادیم برگشتیم خونه رفتیم اتاق
ات: خیلی خسته شدم
جیمین: هوم
ات: خوبی یهو چت شد
جیمین: خوبم چیزی نشده
ات: مطمئنی
جیمین: آره
ات: ما امروز میخواستیم فیلم ببینیم یادته
جیمین : من یکم کار دارم بمونه واسه فردا
ات: باشه
از اتاق خارج شدم رفتم در اتاق مینجی رو زدم
مینجی: کیه
ات: منم میتونم بیام داخل
مینجی: آره بیا داخل عزیزم
رفتم داخل کنارش روی تخت نشستم
مینجی: حالت خوبه
ات: آره
یهو صدای ماشین اومد بلند شدم رفتم کنار پنجره دیدم جیمین بود با ماشین رفت به رفتنش نگاه کردم رفتم روی تخت دراز کشیدم
مینجی: میخوایی فیلم ببینیم
ات: واقعاً
مینجی: آره من پیتزا سفارش میدم تو هم فیلم آماده کن
بلند شدم رفتم لپ تاپ رو برداشتم اومدم روی تخت دنبال فیلم گشتم هوا تاریک شده بود یکم سرد بعد از چند مین پیتزا اومد رفتیم پیتزا رو گرفتیم فیلم رو شروع کردیم پیتزا رو خوردیم بعد از فیلم دیدم مینجی خوابیده ساعت 1 شب بود ولی هنوز جیمین خونه نیومده بود خواستم بهش زنگ بزنم صدای ماشین اومد از اتاق خارج شدم خواستم از پله ها پایین برم که دیدم ...
ادامه دارد...
- ۱۶.۷k
- ۲۴ تیر ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط